ما از موزه لباس های سلطنتی و کاخ سبز و اشپزخانه دیدن کردیم و واقعا هردومون لذت بردیم و کلیم پیاده روی کردیم....بعد از اونجا هم رفتیم خونه دوست مهر که مهر رو برداریم و شامم اونجا بودیم و دور هم بودیم...هی نگران ابروهاشه که ریخته یکم ولی من بهش این اطمینان رو دادم که بزودی اوکی میشه....خداروشکر...هی عزیزم ایشالله خدا زووووود حالت رو مثل روز اول سالم کنه

کل پنج شنبه و جمعه به اسباب کشی گذشت برای مامانی البته پنج شنبه میخاستم با هی برم بیرون که هی هرکول رو که دیگه نداره و ماشین باباش هم نبود...قرار شد احتمالن دوشنبه بریم بیرون....دلم هوس موزه و جاهای تاریخی کرده....راستی چهارشنبه ای از شهر کتاب یه سی دی موزیک گرفتم ....ترکیب موزیک فلوت و گیتاره.....و حسش فوق العادس...اثر رومانوپوچی....بعد وقتی از خونه مامانی اسباب کشی میکردیم یه دنیا خاطره تو خونش جاموند....این خونه خاطره بله برون و خواستگاری خاله توش بود....خلاصه که خونه جدید مامانی یه تراس فوق العادددددده داره رو به سبزه و درختا که عاشقشم...دیگه چی بگم براتون؟
دلم بارون میخاد خیلی....
به ماه اخر تابستون نزدیک میشیم ، مشروح اخبار اینکه دیروز هرکول جونمون رو فروختیم برای یه مورد پیشرفت کاری هی و من دعا میکنم و مطمئنم هی بهترش رو میخره.... هفته های گذشته رو به ترتیب بخام بگم کلی اتفاقا افتاد ... هفته اولی که بعد از این مدت هی اومد دنبالم برام یه دسته گل رز سفید خریده بود که بی نظیر بوووود....هفته بعدیش پنج شنبه روز دختر خونه مامان دوستم مولودی بودیم و بعدشم رفتیم اسباب کشی با هی کمک دوستام برای چیدن وسایل....و تا جمعه عصری با بچه ها دور هم بودیم....هفته بعدیش من و نرگس دوستم رفتیم شوی عروس هم من یه تجربه داشته باشم و هم نرگس دوستم برای عروسیش دنبال سالنه....بعدشم هی اومد دنبالم و رفتیم بازارگل و برای خودم یه دسته گل میخک بنفش خریدیم و بعدم پیش بسوی درکه و لب آب کلی خوراکی خوشمزه و شام و حرفای قشنگ....هی یادم انداخت 20 روز دیگه تولدمه و یادم انداخت که دو روز بعدش سی و نهمین ماه باهم بودنمونه....ازم تشکر کرد بابت این سالها.....گفت خیلی ازت چیزا یاد گرفتم مثل صبر و احترام ....میگفت شی تو همیشه چه جمع ها و چه خفا برام احترام قائل بودی و هستی و من خداروشکر میکنم از بابت تو....از مامانش گفت که چقدر همیشه تو خونه مخصوصن موقع ماهی خوردن یادم میکنه
از کارایی که باید انجام بشه....با مامانش درمورد اومدن به خونمون حرف زدن و مامانش گفته دوس ندارم شی رو از دست بدیم....باید کامل باشی
و هی میگفت مامانم چه ذوقی داره برای رسیدن مادوتا بهم، گفته هرجا تو وشی راحتید خونه بگیرید ، تهران یا کرج و عاشقشم که با توجه به علاقش به پسرش اونو مجبور نمیکنه که حتما کنارش باشه چون بعضی مادر پسرا نمیتونن تفکیک کنن پسر مجرد ومتاهلشون رو!محبتشون زندگی زوج رو خراب میکنه....خدایا چشم بد رو از زندگی همه و زندگی ما دور کن....خدایا ممنونم از بابت مامان هی ، حس میکنم فرشته س
دوسش دارم ....عاشقشم وقتی خالصانه بهم ابراز محبت میکنه
خدایا ممنونم
از اخبار دیگه که بگم من چند روز پیش برای اولین بار خودم نون پختم!!!!!!!!کدبانو شدم
من عاشق خونه زندگیم...به به.....فردا پس فردا هم مامانی اسباب کشی داره...تولد مامان جونم رو گرفتیم و دیگه اینکه بابا درگیر کاراشه و تقریبا نیست بیشتر اوقات و دلتنگشم
کلاس طراحی و نقاشی میرم و درحال پیشرفتم و همونجا یه تایم کوتاه داوطلبانه به بچه ها زبان انگلیسی یاد میدم....نارحتم از خودم که چرا دارم هی با خوردن قرصا هی چاق میشم!دیگه که بعضی روزا میشینم به این فک میکنم که حالم چقدر خوبه که هی خوبه و منتظرم تو ازمایش بعدی خبر ریشه کن شدن بیماریش مشخص بشه که مطمئنم ریشه کن شدس
وسط کلی کارای شرکت فقط اومدم بگم بی اندازه خوشحالم....امروز مرحله رادیوتراپیه هی تموم شد
خداروشکر