دیروز که هی ساعت نه و نیم شب رسید و مسج داد:"اومدم نفسم،سلام عمرِ من"انگار دوباره انرژیم برگشت!

بعدشم که شام خوردیم و هی پُرتره منو کشید


یکی از بهترین طراحاس!بعدشم که ساعت از ده و نیم که گذشت دیگه از هی خبری نداشتم...ینی اولش گفتم حواسش نیست ولی بعد که ساعت شد یازده کم کم نگران شدم!اما از یه طرف حدس زدم بیهوش شده و خوابش برده و از طرفی دلم شور میزد،اما دلم نیومد زنگ بزنم تا یه موقع از خواب پاشه...یه ذره دیگه صبر کردم و تا یه ربع به دوازده منتظر موندم و وقتی مطمئن شدم دیگه بیدار نمیشه همینطور که یکی از آهنگای ابی رو گوش میدادم خوابم برد ، اما نگران!صب که پاشدم دیدم ساعت 12 شب پاشده...درست موقعی که من خوابم برده بود...و صب هم پنج رفته بود.دلم تنگ شد خُب!
بعدا نوشت:مرسی هی که بهم زنگ زدی

کاری که دوس دارم و باید می کردی رو کردی...الان با یه شماره از یه آقاهه بهم زنگ زد و حالم رو پرسید و هردو مطمئن شدیم دیشب خوابمون برده و همه چیز خوبه.هی دوستت دارم.(ساعت 11 ظهر)