عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

:(

از  ظهر دلم خیلی میخاست که با هی حرف بزنم و تصمیم داشتم وقتی رفتم خونه شب بهش زنگ بزنم اما هربار که زنگ زدم یه چیزی پیش اومد که نشد، کار هی اونجا یه جوریه که باید حواسش خیلی جمع باشه و کارش رو باید بادقت انجام بده...دفعه سوم که خواستم زنگ بزنم دیگه مامان و بابا رسیدن خونه و نشد زنگ بزنم و چون فهمیدم منتظر که دوباره زنگ بزنم  فقط سریع زنگ زدم و گفتم نمیتونم حرف بزنم تا نگران نمونه...اما خدا میدونه چقد دلم میخاست باهاش حرف بزنم...  از امروز بهش بگم و کارام و اینکه بالاخره مهدی پریا رو دیدم و نظرم رو و کلی حرف دیگه

نامه ای برای دختر یا پسر آینده من

عزیزم من نمی خوام تو بهترین باشی

من فقط می خوام تو خوشبخت باشی
اصلا مهم نیست همیشه نمره هاتو 20 بگیری
جای 20 می تونی 16 بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر.
از "ترین" پرهیز کن
خوشبختی جایی هست که خودت رو با کسی مقایسه نکنی
حتی نخواه خوشبخت ترین باشی
بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن همین....................
من فکر میکنم از وقتی به دنبال پسوند "ترین" رفتیم، خوشبختی از ما گریخت.. از 19/75 لذت نبردیم چون یکی 20 شده بود..
از رانندگی با پراید لذت نبردیم چون ماشینای مدل بالاتری تو خیابون بود
 
از بودن کنار عشقمون لذت نبردیم چون مدرک تحصیلی و پول توی جیبش کمتر از خیلی های دیگه بود
خواستیم زیباترین باشیم و همین شد که رتبه اول رو در استفاده از لوازم آرایش و انجام جراحی پلاستیک به دست آوردیم و خیابونا پر شد از دختر های یک شکل با مو های بلوندو پوست سولاریوم شده  و دماغ عملی و تزریق لب و گونه و پروتز.... چون باید همیشه طبق آخرین مد و هنرپیشه هالیوود به نظر برسیم 
موبایل غیر از آیفون برامون بی کلاسی محسوب میشه چون بازم این (ترین ) دامن مارو گرفته 
می خوام بگم خیلی از ما فقط به "بهترین،بیشترین و بالاترین" چسبیدیم و نتیجه ان نسلی افسرده و بدون اعتماد به نفس و متوقع و همیشه گریان شد..
شاید لازمه تغییر جهت بدیم یا حداقل اجازه ندیم نحسیِ "ترین" دامن بچه هامون رو بگیره

چکیده ای از دیدار جمعه

هی دوباره منوال برنامه هاش تغییر کرده و شبا نمیاد خونه،فعلا،پنج شنبه هم که عصر یه سری به دوستم شیما زدم و پسرعموش و دوستاشون هم جمع شدن و بعد از مدتها همه رو دیدم و تا بعد از شام اونجا بودم و میدونستم کلاسم کنسلِ فردا صب و دلم رو صابون زده بودم واسه خواب جمعه اما وقتی گوشیم رو روشن کردم مسج اومده بود که کلاس تشکیل میشه  به هی هم زنگ زدم،قرار شد فردا بعد از کلاس ببینیم همدیگروصب هم کلاس بودم و بعد از کلاس منتظر هی بودم که نیومده بود هنوز،یه مقداری با پریا حرف زدم و داشت درمورد آدم جدیدش حرف میزد و منم گوش می دادم...نمیدونم چی باید بگم اما تا زمانیکه نبینمش نظرم رونمیدم!مشغول طراحی بودم که هی اومد و گفت میخاد بیاد منو ببینه و خلاصه ساعت 7 بهم رسیدیمتو راه به سمت پاتوق ابمیوه وخوراکیا حرف زدیم از اینکه هی میگفت باید از زندگی لذت برد و نشونش داد...بعد راجع به درون گراها و برون گراها حرف زدیم و هی انقد حرف زد که قاطی کردم(من تویه جمعه غریبه کاملا درونگرا هستم...با دوستان دخترم (همین دو سه تایی که نزدیکن بهم)فقط 20 درصد درونگرا هستم و با هی-الان تو این موقعیت از رابطمون-40 درصد درونگرا هستم)چون طبیعتا سالهاست دوستای دخترم رو میشناسم و خانوادههاشون رو وفرهنگ هاشون رو ، با هم مسافرت رفتیم و زندگی کردیم و همجنس خودم هستن و خیلی کارا و حرفایی که با اونا دارم با هیچ کس نداشتم...و درمورد هی هنوز خیلی جا هست تا من با هی به 0 درصد درونگرایی برسم و کاملا برونگرا بشم که این مستلزم شناخت بیشتر تو همه جهاتِ!
بعد خوشمزه خوردیم...یخ زدیم و تا ماشین پیاده روی تند!دوستم زنگ زد و برای اخر هفته دعوتمون کرد فشم که با هی بریم که به شیوا اوکی ندادم و اول به هی گفتم  و حالا باید دید برنامه هی چطوری میشه و اگه نیاد منم نمیرم.بعد پیش بسوی شام...پیتزای خوشمزه که دوسش دارم همیشه و فک کنم هی هم خوشش اومد...بعدم که سس قرمز رو مالید به لپمبعد از رو لپ من سس میخوره!لپم قرمز شد خب!بعدم پیش بسوی خونه و تو کل راه سیب زمینی خوردیم...رسیدیم جای همیشگی سر کوچه و ساعت نه و نیم بود...حواسم به این بود که صب هی باید بره سر پستش و امشب رو باید فشرده برگزار کنیم تا هی هم زودتر برسه خونه و استراحت کنه،بغلای هی موقع خدافظی انقد واسم حس خوبی دارن که دوس ندارم تموم شه!اما چاره ای نیست که!
+تا سال 93 فقط 26 روز مونده♥

جدی نوشت

و خیلی جالبِ که بااینکه هی خودش به من میگه  گوشیش رمز داره وقتایی که خونه نیست واتزآپش تایماش بازهم مثل قبل بعضی روزا یا وقتا(نه همیشه) عوض میشه و پنج شنبه ظهر وقتی من آنلاین بودم،آنلاین بود!حالا باز خوبه که مسج هامون روپاک میکنه اما خب فک کنم میتونید بفهمید چه حسِ بدیه کلا ، مخصوصن وقتی هی بهت میگه رمز داره و بازهم با وجودِ رمز این اتفاق میفته...سردرنمیارم و چیزی نیست که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.سعی میکنم اما تلاش بی فایدس،یعنی که میخام بگم مهم نیست،آخه به من چه ربطی داره ، اما درواقع خیلی به من ربط داره و من یه آدم عادی تو زندگی هی نیستم و هر چیزی مربوط به هی برام خیلی اهمیت داره مهمه!پنج شنبه ظهر فک میکردم ، آخه کی به جز من به هی مسج میده مثلا تو واتس  آپ که باید خونده بشه؟!(منظورم مسجی که مهم باشه یا باید جواب داده بشه-ممکنه متن قشنگی،ویدئویی فرستاده شه اما انقدر مهم هست که خونده شه؟!)حالا یا تو هر جای دیگه...وایبر و مسج و اینا!دیگه دوباره به زبون اوردنِ من اصلا صورتِ خوشی نداره و اگه اینجا مینویسم چون عادت به نوشتن دارم...چه هی بخونه و چه نخونه من می نویسم تا اروم بشم و تخلیه!اما ادامه قضیه ای که یکبار درموردش حرف زدیم هم قشنگ نیست مگه اینکه دلیل قانع کننده ای باشه!نمیدونم چیه دقیقا!یه تصویر روشن از این قضیه ندارم و هیچ دلیلی ندارم که اینکار رو توجیه کنم که چرا وقتایی که هی خونه نیست گوشیش باید دیده شه؟!اگر تماسی باشه ،فقط وقتی زنگ میخوره گوشی جواب داده میشه!غیر از اینه؟خلاصه که این قضیه واسم اصلا روشن نیست و توجیهی براش ندارم و تا الان به هی گفتمش و چیزی نبوده که نگفته باشم و نمیدونم هی تا چه اندازه این اتفاق براش مهم باشه ، اما خب اینجا اون مدیریت هی رومیخاد که این قضیه رو خودش خوب مدیریت کنه جوری که نه سیخ بسوزه و نه کباب،و این یه اتفاق کوچیک توی رابطمونه و من هم الان صبورم ولی بی توجهی به اتفاقای کوچیک توی رابطه همیشه ناراحتی های بزرگی رو به همراه داره و اتفاقات بزرگتری هم در اینده میفته که باید از پسش بربیایم،پس هی،اینجا میخام خودت این قضیه رو مدیریت کنی و توجه تو به این قضیه یعنی توجه به رابطه ما و شخصیتِ من ، چون می دونم که دلت نمیخاد تویی که چرای سوالای منی ذهنم با این سوالا درگیر بمونه و نارحت بشم.حداقل کاری که دلم میخاد بکنی اینه که اگه لازمه که این قضیه ادامه پیدا کنه دلیلش رو برام بگی.