
و چون فهمیدم منتظر که دوباره زنگ بزنم فقط سریع زنگ زدم و گفتم نمیتونم حرف بزنم تا نگران نمونه...اما خدا میدونه چقد دلم میخاست باهاش حرف بزنم... از امروز بهش بگم و کارام و اینکه بالاخره مهدی پریا رو دیدم و نظرم رو و کلی حرف دیگهعزیزم من نمی خوام تو بهترین باشی
من فقط می خوام تو
خوشبخت باشی
اصلا مهم نیست همیشه
نمره هاتو 20 بگیری
جای 20 می تونی 16
بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر.
از "ترین"
پرهیز کن
خوشبختی جایی هست که
خودت رو با کسی مقایسه نکنی
حتی نخواه خوشبخت
ترین باشی
بخواه که خوشبخت باشی
و برای این خواستت تلاش کن همین....................
من فکر میکنم از وقتی
به دنبال پسوند "ترین" رفتیم، خوشبختی از ما گریخت.. از 19/75 لذت
نبردیم چون یکی 20 شده بود..
از رانندگی با پراید
لذت نبردیم چون ماشینای مدل بالاتری تو خیابون بود
از بودن کنار عشقمون
لذت نبردیم چون مدرک تحصیلی و پول توی جیبش کمتر از خیلی های دیگه بود
خواستیم زیباترین
باشیم و همین شد که رتبه اول رو در استفاده از لوازم آرایش و انجام جراحی پلاستیک
به دست آوردیم و خیابونا پر شد از دختر های یک شکل با مو های بلوندو پوست سولاریوم
شده و دماغ عملی و تزریق لب و گونه و پروتز.... چون
باید همیشه طبق آخرین مد و هنرپیشه هالیوود به نظر برسیم
موبایل غیر از آیفون
برامون بی کلاسی محسوب میشه چون بازم این (ترین ) دامن مارو گرفته
می خوام بگم خیلی از
ما فقط به "بهترین،بیشترین و بالاترین" چسبیدیم و نتیجه ان نسلی افسرده
و بدون اعتماد به نفس و متوقع و همیشه گریان شد..
شاید لازمه تغییر جهت
بدیم یا حداقل اجازه ندیم نحسیِ "ترین" دامن بچه هامون رو بگیره
به هی هم زنگ زدم،قرار شد فردا بعد از کلاس ببینیم همدیگرو
صب هم کلاس بودم و بعد از کلاس منتظر هی بودم که نیومده بود هنوز،یه مقداری با پریا حرف زدم و داشت درمورد آدم جدیدش حرف میزد و منم گوش می دادم...نمیدونم چی باید بگم اما تا زمانیکه نبینمش نظرم رونمیدم!مشغول طراحی بودم که هی اومد و گفت میخاد بیاد منو ببینه و خلاصه ساعت 7 بهم رسیدیم
تو راه به سمت پاتوق ابمیوه وخوراکیا حرف زدیم از اینکه هی میگفت باید از زندگی لذت برد و نشونش داد...بعد راجع به درون گراها و برون گراها حرف زدیم و هی انقد حرف زد که قاطی کردم
(من تویه جمعه غریبه کاملا درونگرا هستم...با دوستان دخترم (همین دو سه تایی که نزدیکن بهم)فقط 20 درصد درونگرا هستم و با هی-الان تو این موقعیت از رابطمون-40 درصد درونگرا هستم)چون طبیعتا سالهاست دوستای دخترم رو میشناسم و خانوادههاشون رو وفرهنگ هاشون رو ، با هم مسافرت رفتیم و زندگی کردیم و همجنس خودم هستن و خیلی کارا و حرفایی که با اونا دارم با هیچ کس نداشتم...و درمورد هی هنوز خیلی جا هست تا من با هی به 0 درصد درونگرایی برسم و کاملا برونگرا بشم که این مستلزم شناخت بیشتر تو همه جهاتِ!
بعد از رو لپ من سس میخوره!
لپم قرمز شد خب!بعدم پیش بسوی خونه و تو کل راه سیب زمینی خوردیم...رسیدیم جای همیشگی سر کوچه و ساعت نه و نیم بود...حواسم به این بود که صب هی باید بره سر پستش و امشب رو باید فشرده برگزار کنیم تا هی هم زودتر برسه خونه و استراحت کنه،بغلای هی موقع خدافظی انقد واسم حس خوبی دارن که دوس ندارم تموم شه!اما چاره ای نیست که!