عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

به این میگن یه آخر سال ایده آل

امروز جواب آزمایشام حاضر میشه و بعد از شرکت میرم که اونا رو بگیرم،آزمایشام چک آپه...از امپول زدن و خون دادن و عمل و دندون پزشکی و اینا هم میترسم و هم وحشت دارم اما هی گفته اگه وقتایی که مریض میشم امپول نزنم ازم نارحت میشه،چون میگه با امپول زودتر خوب میشی...منم با خودم فک کردم میتونم درد و ترس امپول رو تحمل کنم اما نمیتونم نارحتیه هی رو تحمل کنم...قلبم میگیره وقتی هی ازم نارحت باشه پس این مسئله رو با خودم حل کردم که اینا که هی میگه واسه خودم و سلامتیمه چون دوسم داره و حق هم داره نارحت شه،پس من با وجود ترس و درد تحمل میکنم!چی میخاستم بگم...آهان...امروز اول بعد از کار میرم اونجا و بعد خونه و بعد هم باشگاه.
همین الان بسته پستی رسید و من بسیار هیجان زده و خرسندم!کل چهارفصل ومپایر دایریز با قابش رسید و اینم آرشیو خواهم کرد.من لاست رو کامل با قابش،هیروز رو سه فصل با قابش دارم که باید کاملش کنم...و کل سریال وان،تری هیل رو بی قاب دارم که باید براش قاب سفارش بدم...و حالا ومپایر دایریز هم به لیست سریال های ارشیوم اضافه شدباید یه نسخه از این هارو یا تو فلش یا رو سی دی به هی بدم تا هر شب یه قسمت رو ببینیم دوتایی،آخه وقتی بهش گفتم آقای عشق فیلم کلی استقبال کرد...حالا از این به بعد شبا بعد از باشگاه،دوش آب گرم یه لیوان شیر نسکافه یخ درست میکنم میام تو اتاقم و چراغ رو خاموش میکنم و لم میدم رو تختم و تو لپ تاپ عزیز خاله جان که فعلا دستم امانته همراه با هی ومپایر دایریز می بینم..البته تو فکر خریدن یه مینی لپ تاپ هستم چون باید لپ تاپ خاله رو بهش بدم و یا تا اخر اسفند یا فروردین یه مینی لپ تاب که باهاش بتونم فیلم ببینم و کارامو را بندازه هم میخرم..وای به این میگن یه آخر سال ایده آل،بعد از مدتها امسال اسفند برام دوس داشتنی شده،چون خیلی آرومم

حس خوب

حس خوبیه وقتی نصف شب که میخاین بخابید و میگه:واست چی بیارم...؟
میگی:نوتلا...چند دقیقه بعد عکسی میفرسته از نوتلایی که اورده!
و بعد میگه:تو ویارِِ منی دیگه!

حس خوبیه وقتی میگه:میخام صدای قلبتو گوش کنم،ملودی زندگیِ منه...

حس خوبیه وقتی صب بهت میگه:دست کوچولو جادو میکنه،جووونم به این زندگی.

حس خوبیه وقتی میگه خدایا شکرت،مراقبمون باش و بهمون کمک من.

حس خوبیه وقتی تو هستی!♥

تو خونه هر شکمویی!

از سرکار میرسم خونه و  وسایل ورزشم روبرمیدارم،رانینگ های عزیزم،لباسای ورزش،بطری اب که توش لیمو تازه ریختم...هندزفری خرابه و فعلا موزیکای باشگاه رو گوش میدم ولی باید یه هنذزفری خوب بخرم!همینطور که با مامان حرف میزنم یه مقداری میوه و برشتوک میخورم و بعد راهی باشگاه میشم،باشگاه خیلی شلوغه امروز و مربی هم نیست...شروع میکنم و وقتی تموم میشه و میام به سمت خونه سر راه از فروشگاه شیر میخرم و خرت و پرت،توی ویترین فروشگاه دوتا چیز بهم چشمک میزنه...نوتلای خوشمزه و از اینا!آخ دلم میخاد...








خب به نظرم تو خونه هر شکویی باید پر اینجور چیزا باشه! اینا،نوتلا،کراکر نمکی،کنجد،آلوچه،لواشک،میوه های خوشمزه،آب پرتقال،بستنی لیوانی و بستنی یخی و بستنی الوچه ای و بستنی خامه ای و نسکافه ای،پاستیل و اسمارتیز(از چیپس و پفک خوشم نمیاد زیاد)اما هی قول داده واسم ذرت مکزیکی و اسپاگتی و سیب زمینی خوشمزه درست کنه...نون سیر با جعفری!هااام!تو خونه هر شکمویی باید همیشه شیر باشه تا وقتی هوس کرد تو شبای پاییزی و زمستونی با عشقش یه نوشیدنی غلیظ و خامه ای از شیر و نسکافه درست کنه و تو بالکن بشینن و بخورن،باید واسه تابستونا شیرنسکافه آیس بخورن یا قهوه تگری!باید همیشه یه شیشه قهوه تو خونه باشه،باید انواع عرق بهارنارنج و هل و دارچین و چایی های معطر باشه...
خلاصه خونه شکویی مثل شی باید همیشه ازاینجور چیزا داشته باشه...آهای هی با توام!
بعد داشتم میگفتم...خلاصه تا برسم خونه شد نه شب و بعدش رفتم دوش بگیرم،وقتی اومدم بیرون کلی میس کال و مسج از هی...و گوشی هم درحال زنگ خوردن،همینطور که حولم تنم بود  گوشی رو برداشتم...صدای کلافه و نگران هی که میگفت:سلام،کجاااایی؟(تا حالا نشده وقتی من رو پیدا نکرده یا دیر جوابش رو دادم بلند حرف بزنه یا عصبانی بشه و بهم سلام نده...این یکی از قشنگترین اخلاقِهای هی هست که با وجود همه نگرانی و کلافگیش که از صداش هم معلومه بازم صبوره(آخه من خیلی هارو دیدم که سلام نداده میگن...هیچ معلوم هست کجایی؟-با یه لحن بد و توهین امیز و عصبی!حالا بماند که بعضی ها دیگه انقدر بی تحمل و بی ادب هستن که عصبی میگن...هیچ معلوم هست کدوم گوری هستی؟! و من همه اینارو دیدم...اما هیِ من با وجود همه نگرانی هاش اول سلام میده و بد حرفش رو آروم میگه که این اخلاق خوب و قشنگیه )بهش گفتم:حموم بودم،ببخشید!گفت:قلبم اومد تو دهنم...مردم و زنده شدم...گفتم:کی اومدی؟...اروم گفت:نمیدونم...دوباره پرسیدم که گفت: نه رو ربع!گفتم:ببخشید،الان لباسامو میپوشم بریم شام..گفت:باشه...منتظرم.
و من نه و چهل دقیقه جوابش رو دادم و میتونم حس کنم هی چه حسی داشته چون خودم وقتی یه همچین چیزی پیش بیاد دیوونه میشم...

رئیییییس....ببخشید اگه نگرانت کردم!و من عاشق وقتاییم که اینجوری به این باور میرسم که انقدر تو زندگیت مهم هستم که اینجوری نگرانم میشی  و حالا منم تو این کره خاکی یه قلب دارم که با من اروم میشه و نگرانمه♥
شکر

تازشم...دیروز خودم سریال ومپایر دایریز رو سفارش دادم که بیاد.
..کلی ذوق دارم که ببینمش

که دنیا ندیده!

پشت میز ناهار همزمان با رئیس فعلی ناهار خوردم،مرد خیلی خوبیه...از اون دسته ایه که هر چی میگذره توگذر زمان جاافتاده تر و بهتر میشه و معلومه ورزشای جوونی الان آثارش رو نشون داده و هنوزم چهارشونه و رو فرمه...هر روز یه ست شیک می پوشه و بوی عطرش کل شرکت رو برمیداره...خودش خیلی وقت پیش ها گفته بود تو دهه بیست سالگیش تنیس کار میکرده...

همینطور که ناهار می خوردیم گفت:"خانوم من فرشته س بخدا!یه خانومه واقعیه..."لبخندی زدم و گفتم:"خدا حفظش کنه،چقد خوب"گفت:"صبا یه عالمه ناهار برام میذاره و میگه دوس دارم غذای خودم رو بخوری...خیلی زنِ خوبیه،تو این چند سال زندگی "ته دلم لرزید از اینکه این مرد با گذر ده سال اینجوری از خانمش میگه و وقتی از خانمش حرف میزد یه برق خاصی تو چشماش بود که انگار واقعا الان دلش تنگ شده واسه خانمش!واقعا لذت بردم و با خودم گفتم:"دم مادر و پدرت گرم...عجب پسری تربیت کردن!و از طرفی به خانمش فک کردم که چقدر باید زن خوبی باشه...بعد هم شروع کرد از پسراش تعریف کردن...واسه سالگرد ازدواجشون صب که اومد شرکت حسابی شیک و پیک کرده بود و به من گفت یه گل سفارش بده بره جلوی در خونه مادرخانومم...شام هم یه رستوران رزرو کرد(استراق سمع کردم)خلاصه که مرد رمانتیک و اهل خونه زندگیه و با وجود همکارای خانوم رنگارنگ اینجا،انقدر باهاشون محترم  و جدی برخورد کرده که هیچ کس فکر بدی نمیکنه و تنها کسی که تو شرکت باهاش بعضی وقتا حرف میزنه منم،اونم چون اخلاقم رو میدونه.

وقتی همش رو برای هی تعریف کردم گفت:"من از اون بهتر واست دارم که دنیا ندیده"