-
لطیفه
یکشنبه 3 شهریور 1392 10:55
خوب ترین خبر وقتیه که میفهمم داره میاد!علت سردردام بیشتر عصبیه...گرسنگی,نور,استرس,ناراحتی,گرمای زیادو دود این چیزاس!همزمان با من بدون اینکه بدونیم هردومون سردردای بدی گرفتیم....چندین روزه و تازه دیشب فهمیدیم هردو تو این مدت کلی سردرد داشتیم!بهم میگه:"بفهمم ناهار و شام نمیخوری با دندونای من طرفی!":دی...یه...
-
:)
شنبه 2 شهریور 1392 10:54
تعطیلات در نوع خودش جالب بود و از هی هم کم و بیش باخبر بودم...پنج شنبه که همراه دوستم و دوس پسرش بیرون بودیم و بعدم شام با سان و بعد هم فرداش همراه ال و سان و اون یکی رفتیم یه پیک نیک و ناهار...اون پنج شنبه که دردودل کردم و کلی نوشتم بعدش به این فکر کردم که هنوزم به این قضیه معتقدم اما با این تفاوت که من همیشه الویتم...
-
تعطیلات با طعم خودم!زنده باد به خودم:)
پنجشنبه 31 مرداد 1392 08:00
اولش قرار بود واسه اخر این هفته همراه با "هی"یه برنامه داشته باشیم...چون خونواده هامون هردو میرن مسافرت!خونواده هی ماشین رو لازم داشتن و هی ماشین دستش نبود...و اینکه هی حتما دوس نداشت بی ماشین بیاد سراغ من!هرچند یه بار تو حرفاش گفته بود ماشینم نباشه خودمو بهت میرسونم اما...!!!اما روز سه شنبه صب یهو هی اعلام...
-
یهویی ها!
یکشنبه 27 مرداد 1392 09:08
سر کوچه منتظرم وایستاده...قرارهای یهویی...سورپرایز...زیاد سرحال نیستم!بخاطر دیشب...تا میبینمش بهم لبخند میزنه!قیافش خستس..از کار یه سره اومده پیشم...درمورد دیشب حرف زدیم...کلی حرف و شوخی و خنده...از دلم دراورد و بهم گفت که هیچ وقت نمیخام ناراحت باشی..بخصوص که خودم نارحتت کنم!تو یکی یه دونه ی خودمی و دوس ندارم اذیت...
-
:(
شنبه 26 مرداد 1392 00:00
این پنج شنبه جمعه با این که هر دو کاری نداشتیم جور نشد همدیگرو ببینیم...خیلی دلم میخاست ببینمش.نشد!دیشب , شب عجیبی بود و من چقدر هم گریه کردم و اونم از نارحتی من انقدری سرش درد گرفت که با اینکه اهل قرص و مسکن نیست قرص خورد و هردومون با نارحتی خوابیدیم و تا ساعت چهار صب بیدار بودیم! وقتی فهمید بخاطر حرفاش گریه کردم...
-
چهارمیش
پنجشنبه 24 مرداد 1392 23:09
و قدم در چهارمیش گذاشتیم...
-
سورپرایزینگ
سهشنبه 22 مرداد 1392 11:00
حس غریب و جدید و یه جوری مثل مزه بستنی الوچه ای و حسِ سورپرایزینگ رو امروز تجربه کردم....وقتی هی یهو مسج داد: "ساعت چند کارت تموم میشه امروز؟ادرس شرکتو بده,شوهرت میاد دنبالت."
-
هوووم
دوشنبه 21 مرداد 1392 10:40
اینجا امن ترین جای دنیاس.. اروم ترین جای دنیاس.... این حس قویترین مسکن و ارامبخشِ! این گرما...گرمترین بخاری دنیاس...این صدای ضربان قشنگ ترین ملودی دنیاس...!فک کن تو یه روز ابری و سرد باشی و به به! من دیگه ساکت میشم و با این عکس تنهاتون میذارم:دی
-
استراحت مطلق!
یکشنبه 20 مرداد 1392 09:00
بعد از کلی کلی وقت....رفته بودم استراحت مطلق!واقعا عالی بود و نیاز داشتم...خب باید بگم که هنوزم که هنوزه من و هی همدیگرو ندیدیم و هردو دیگه کلافه ایم!پنج شنبه ده مرداد کارش تموم نشد و نتونستم ببینمش و یازده مرداد هم من نتونستم برم ببینمش و کلا برم بیرون...ما رفتیم استراحت مطلق و استراحت هی مقارن شد با استراحت مطلق...
-
اب و تاب
چهارشنبه 9 مرداد 1392 11:00
الان دوستم زنگ زد و بعد از کلی حرف با اب و تاب از سومین قرار ملاقاتش تو این هفته با دوس پسرش گفت...انقدر دلم خواست...حسی که تاحالا بهم دست نداده بود...!عادت ندارم خیلی و خیلی از جزییات رابطم حرفی بزنم اما اون داشت با اب و تاب از مسج ها و حرفاشون...دلتنگی هایی که پسره ازش حرف میزنه...بیرون رفتناشون...کاراشون میگفت و من...
-
...
چهارشنبه 9 مرداد 1392 10:36
این روزا انقدر درگیره کاراشه و نیست که چیزیم برای گفتن ندارم...صبا یه صب بخیر...بعد اینکه میگه کجاس و بعدم میخابه و عصرا میره سرِکاراش...منم وقتی میرسم خونه که اون سرکاراشه و میدونم اگه مسج بدم کمِ کم یه ساعت بعد جواب میده پس نمیدم که به کاراش برسه و معمولا زودیم خوابم میبره!خیلی حس بدیه وقتی انقدر کم دارمش...انقدر...
-
اینروزا
شنبه 5 مرداد 1392 21:02
بعد از کلی کار اخر وقت بهش مسج میدم:"نمیخای بری خونه استراحت کنی؟" جواب میده:"داره میرم...وقتی یه پسر یه عشقی داشته باشه استراحت نمیخاد!" اینروزا انقدر درگیره کاراشه که اندازه نداره...منم بهش تقریبن به جز اینکه بگم صب بخیر و شب بخیر و کجام زیاد چیزی نمیزنم که مزاحم کارش نباشم...اما خب اگه خودم جاش...
-
جمعه
جمعه 4 مرداد 1392 09:00
"سلام به زیباترین عشقِ دنیا...میخاستم اونجا باشم فقط نگاه کنم چشاتو...خوب بخواب.مردت میره سرکار"
-
بهترین لحظه ها!
سهشنبه 1 مرداد 1392 17:56
یه روز که هردوتامون خونه موندیم و حوصله مون حسابی سر رفته و هی بهمدیگه زنگ میزنیم♥ دوتا ادم که تحمل بیکاری و خونه نشینیم ندارن... بعد از این همه مدت فک کنم اولین باریه که خونه مونده و عادت نداره! منم که تنهام حوصلم سر رفته! ماشین دستش نیست تا بیاد پیشم!البته اگه دستشم بود نمیشد چون من شب دعوتم! کلی دردودل میکنیم و حرف...
-
غافلگیرانه ها!
سهشنبه 1 مرداد 1392 13:29
رفتم جایی خرید و کار دارم...به هی مسج میدم:"چیزی نمیخای ازینجا؟" سریع جواب میده:"چرا اتفاقا از اونجا میخام..." میگم:"چی؟بگو بگیرم واست..." هی:"تو رو...." شی:"میگم دیوووونه ای!میخرم واست:))" هی:"خریدنی نیست...خودم بدستش اوردم."
-
وقتی
سهشنبه 1 مرداد 1392 09:00
وقتی صب زودتر پامیشه این مسج رو میده بعدش خوابش میبره...♥ "از دیدنت سیر نمیشم همه وجود من...صب قشنگت بخیر"
-
چشما...
دوشنبه 31 تیر 1392 23:59
هی بهم میگه..."اگه بدونی چقد نگاه کردن بهت رو دوس دارم...از چشات همه چیز رو میفهمم...چشات وقتی غم داره خیره میشه!وقتی پر از احساسه...وقتی خجالت داره...از همه بهتر وقتی ذوق داره میخام جونمو براش بدم."
-
خاک شیر
دوشنبه 31 تیر 1392 23:50
ساعت از 11 شب گذشته... مسج میده:تموم شد.عزیزم چیکار میکنی؟(داشت یه سری کارای نقشه کشی انجام میداد) شی:نگات میکردم ببینم کی کارت تموم میشه,نقشه هاتو جمع کنم بریم یه چیز خنک بخوریم! هی:از دست تو شکمو...چه شیرینه فکرای تو...توی همشم شکمو هست!چی بخوریم... بعد از کلی فکر خاک شیر رو انتخاب میکنیم!
-
:)
دوشنبه 31 تیر 1392 15:00
وقتایی که با دوستام بیرونم...وقتایی که مهمونیم...وقتایی که دورم شلوغه!وقتایی که سرکارم...یه جایی تو ذهن و قلبم هست که همیشه یه اسم رو تکرار میکنه"هی"...و وجود هر کدوم از اینا باعث نمیشه فراموشش کنم...همیشه وقتی بیرونم...یا مهمونی و سرکار...انقدری حواسم هست که بیشتر از وقتایی که تو خونه کاری ندارم بهش توجه...
-
به نظرم...
دوشنبه 31 تیر 1392 00:00
وقتی این نامه رو به "هی" دادم...نامه ای که از قشنگترین لحظه هامون توش بود و از تک تک حسام براش گفتم یه چیزی تو سرم بود...و یه سری باورِ عمومی در مورد قوانین عشق و عاشقی و دوس داشتن!راستش از خیلیا شنیدم که پسر نباید از حس واقعیت سر دربیاره...نباید بفهمه چقدر دوسش داری...باید همیشه معمایی باشه این قضیه...
-
موش کوچولو
یکشنبه 30 تیر 1392 23:37
نصف گردوها رو بابا شب قبل برام اماده کرده و ریخته تو اب نمک...صب میخام بیام شرکت که تو اسانسور میگه:"گردوهاتو برداشتی؟دیشب تا دیروقت برات بیدار موندم ودرست کردم...!"پکر میشم و میگم:"ا...نه.اشکال نداره...میام میخورم.کسی نخوره ها!"میخنده...شب خسته از مهمونی میرسیم و همینطوری که دارم مسج هی رو میخونم...
-
...
یکشنبه 30 تیر 1392 13:20
میدونی! یه وختایی هست دلم میخاد یا خودمو خفه کنم یا هی رو!!!! وقتایی که میدونم یه چیزیش شده و جوابامو تلگرافی میده و هر یه ساعت یه بار!بعدشم که بگم ناراحتی؟چیزی شده؟ خیلی جدی و سریع میگه:"نه عزیزم...یا میگه خسته ام!"
-
♥
شنبه 29 تیر 1392 23:00
هی:"میدونی چرا نوشته هاتو دوس دارم؟" شی:"چرا دوس داری؟" هی:"وقتی احساسِ درون تو رو کاغذ میاد انقد پاکه که دوس داشتنی ترین میشه...وقتی هوای چشات بارونی میشه بعدش بغلت میکنم نه بخاطر جمله ها...بخاطر تکیه ای که به من کردی و واسه من مسولیتش سخته اما نمیترسم...چیزی که خیلیا ازش فرار میکنن!نه...
-
وقتی اینجوری میشه!
شنبه 29 تیر 1392 22:11
دراز کشیدم جلوی تلویزیون...دارم فیلم میبینم...ساعت تقریبا از نه گذشته و هی خونه عموشه...منتظر مسج نیستم چون میدونم مهمونیه و حواسش اونجاس و بهرحال نمیشه هی گوشی دستش باشه!یهو یه مسج از ش میاد... "چشاتو ببند...به این فک کن یکی هست که اون چشارو با هیچی عوض نمیکنه" و من دیگه چیزی از فیلم نمیفهمم!:))
-
:)
شنبه 29 تیر 1392 14:34
وقتی وسط کار میخونی این مسج رو ازش... "نیازی به مستی نیست...یک استکان چای هم مستم میکند وقتی تو میزبان باشی"
-
یه جمعه!
جمعه 28 تیر 1392 22:24
همدیگرو میبینیم...یه شام...پیاده روی...تو ماشین و نامه ها...نامه ناراحت کننده و نامه خوشحال کننده!گردوی هایی که خودش واسم چیده و اورده...اون بالای شهر...بام تهران...تو ماشین...نامه هه...حرفامون...وقتی بغلم میکنه و صورتمو بوس میکنه...وقتی میگه:"نمیذارم هیچ کدوم از این حسات دروغ شه واست...!"نگام...
-
ادامه الویت...
جمعه 28 تیر 1392 21:21
قبل از سفارش شام همه نارحتیمو راجع به اینکه منو تو برنامه گذاشتنش حسابم نکرده بود گفتم...نارحت شد...گفت من اصلا برنامه نذاشتم!محمد چهارشنبه به من زنگ زد...خلاصه همه چیز رو گفت و اخرشم گفت رو در رو میکنیم...تو ماشینم همه چیز رو رو در رو کرد و تموم شد رفت!اما من قبل از اینکه باهاش حرف بزنم با خودم گفتم:"حتی اگه این...
-
الویت
پنجشنبه 27 تیر 1392 23:21
پنج شنبه ساعت 4 اینا پریا بهم زنگ میزنه و بعد از یه مقدار حرف میگه:"برنامه فردا چیه؟گروهیه؟کجاس؟"میگم:"چی؟من خبر ندارم...من فردا با حمیدبرنامه دونفره داریم..."میگه:"مثل اینکه صبحی تتی زنگ زده به هیکل گفته اکه اوکی شد واسه فردا برنامه گروهی بذاریم..."من یه لحظه تعجب میکنم...من باید نفر...
-
گردو:)
پنجشنبه 27 تیر 1392 14:34
پنج شنبه وقتی بهم میگه برام گردو میاره...کلی خوشحالی!
-
انتظار
چهارشنبه 26 تیر 1392 23:22
چهارشنبه وقتی باهم قرار میذاریم که اگه جمعه شد و همدیگرو دیدیم دوتایی تو ماشین بشینیم و فیلم ببینیم!یه روز دوتایی که توش پر از نامه س!هم خوب هم بد...منتظر جمعه ام!