-
♥
پنجشنبه 25 مهر 1392 13:12
وقتی فردای شبی که همو دیدین مسج میده:"دستام بوی دستاتو میده...."♥
-
همه وجود
چهارشنبه 24 مهر 1392 13:11
وقتی از یه گردش دونفره عالی میام ... و ما امروز بعد از اون شب الان شیش ماهه باهمیم...شیش ماه عالی و فوق العاده! هی میگه:"خدایا شکرت منو محکم کردی که شی راحت بهم تکیه داده." شی:"هدایا مرسی منو با هی اشنا کردی که بدونم تکیه کردن چه حسی داره و قلب یه مرد رو داشتن ینی چی؟" هی:"قلب؟"...
-
یه روز با هم...
یکشنبه 21 مهر 1392 22:24
از سرکار میاد دنبالم...اول میریم کافه و چایی و کیک بعدم پیش بسوی بام...اولش که میخایم بریم با ماشین میریم بالا...کتش رو اورده...برای من!میگه میدونستم با لباسای کم میای...میرسیم بالا و نیم ساعتی میشینیم و از اون بالا به همه جا نگا میکنیم...بعدم کتشو تنم میکنم و عین این دختربچه های تخس با لباسای گشاد کل سرازیری رو تا...
-
وقتی ازش یه چیزی میخام که انجامش میده
شنبه 20 مهر 1392 15:46
بعد از یه روز بدو بدو با دوستام میریم جایی و هی هم میاد پیشِ ما...میبینمش و کلی کیف میکنم...خسته س اما دوس داشتنی!با اون لباسای بامزه و اسپورتش...که من خیلی زیاد دوسشون دارم...وقتی میشینیم تو ماشین و حرفا و شلوغ کاریای همیشگی مون...بعدم بچه ها رو میرسونیم مقصدشون و خودمون دوتایی میریم و ساختمون نیمه کار رو نشونم...
-
:)
دوشنبه 15 مهر 1392 21:17
به کانتک های تو گوشیم نگاه میکنم...یه بالا پایینی میکنم...یه عالمه دختر و پسر که با هر کدوم به یه سری تناسبات اتفاق داشتم...قبلنا که تو وایبر و لاین و از این جور شبکه ها بودم با همه در ارتباط بودم و هر ازگاهی از حالشون با خبر بودم اما بعد که با هی دوس شدم دیگه وایبر و این چیزا تعطیل شد حذفشون کردم تا اینکه هی وارد وی...
-
:)
شنبه 13 مهر 1392 08:56
وقتی شب کلی مقاومت میکنم که بیدار بمونم تا از کار بیاد...اخه اون شب بتن ریزی دارن و خوابم میبره وسطای شب پامیشم با هر یه مسجش کلی خوشحال میشم...اینروزا کارم عوض شده و خیلی سرم شلوغه!
-
وقتی..
جمعه 12 مهر 1392 14:09
وقتی با خانوادش رفته رستوران و داره به این فکمیکنه دفعه بعد منو ببره یه جای جدید که کشف کرده واسه خوردنیامون کلی خوشحال میشم... مرسی هی:*
-
رو دورِ تند!
پنجشنبه 11 مهر 1392 23:34
پنج شنبه رو دور تند گذشت!اما خوب...به پیشنهاده هی با دوتا از دوستامون قرار گذاشتیم و ساعت هفت و نیم چهارتایی بیرون بودیم...واسم خوراکی مورد علاقمو خریده بود و به سفارشم برام اورده بود و با بچه ها دور هم خوردیم....خیلی عالی بود...بعدش شیطنتای من و هی تو اسانسور!که نمیذاشتیم اسانسور حرکت کنه...بعدم پارک...کنار...
-
!
سهشنبه 9 مهر 1392 23:59
ساعات پایانیه عروسیه و من میفهمم داره میره بازم بازی...این دومین بار تو این هفتس که داره میره و هفته گذشته هم رفته!تا نزدیکای صب بیدارن !!! ناراحتم خیلی زیاد...انقدر که تمام خوش گذرونی امروزم تو عروسی کوفتم میشه و زود میام خونه و از ساعت 12ونیم تا یه ربع به سه یه بند فک میکنم و غصه میخورم و یه جاهاییم گریه میکنم...من...
-
:)
دوشنبه 8 مهر 1392 22:45
چیزی به رفتنش نمونده و جالب اینجاست ما فرصتی واسه دیدن هم نداریم چون بزودی ده روزی شایدم بیشتر برای کار میره جایی و اونجاست و بعدشم شاید من نباشم...معلوم نیست!اگر بره دوماهی ازش بی خبرم و محدود میشیم به تماس از طرف اون!هرچی خیر و مصلحته پیش بیاد...
-
وقتی
یکشنبه 7 مهر 1392 23:47
وقتی وسطای شب قاطیه مسج بازی هامون براش مسج میاد که با درخواستش واسه تعویض تاریخ اعزام موافقت شده هم خوشحال میشم هم نارحت...:(:)
-
بازم اگه نع بگم اینجوری نارحت می شی؟
شنبه 6 مهر 1392 23:45
از شرکت اومد دنبالم و دوتایی پیش بسوی گردش...جایی که واسه ناار رفتیم تو یه فرعی کنار اب بود!خیلی خوشگل بود و کلی خوشم اومد...بعدم که برگشتیم و ابمیوه خوردیم و پیش بسوی تهران...روز خوبی بود...بعدشم که هی عصرش رفت خونه دوستش و بعدشم تا ساعت 11 اینا با دوستش بیرون بودن منم خونه بودم...شبش سر اینکه بازم هی اصرار کرد...
-
خاطره انگیزها...
پنجشنبه 4 مهر 1392 11:00
فک میکنم دیروز یکی از بهترین تجربه ها و خاطرات هردوتامون بود....یه روز ساده و قشنگ...بعد از کارمون تو خیابون سر چهارراه زیر سایه درخت با گوگل مپ دنبال مقصدمون بودیم و کلی از این بابت خندیدیم...یعدشم کلی پیاده روی...حرفامون...ابمیوهه...بعدم اتفاقات تو مترو و خنده هامون...بعد هی شکمو و خوردن اون توله کولوچه های داغ و...
-
:)
چهارشنبه 3 مهر 1392 23:56
بهش میگم:"دوسم داری؟" بهم میگه:"دیوونه,به زبون راحت میشه گفت,تو عمل مهمه...دوستت دارم؟,انقدر زیاد که تو اوج عصبانیت بغلت کنم و بگم من اینجام"
-
پیاده روی
سهشنبه 2 مهر 1392 22:24
میخاد برای یه کا اداری بیاد اینجا...میدونم تنهاست و اون محدوده طرحه...هرجوری بهونه میاره تا چون ماشین نداره من نرم...میفهمم و با خودم میگم...م این ادم رو همراهی میکنم!با ماشین و بی ماشین...دیگه حرفی نمیزنیم که یهو میگه:"چیزی شده؟"سریع جواب میدم:"اگه گفتم باهات میام واسه این بود که تنها نباشی....من چه با...
-
بالا و پایین!
سهشنبه 2 مهر 1392 09:00
همه دوستیا و روابط بالا و پایین داره...مخصوصه اولاش...یه روز خوبی و یه روز بد....یه روز ناراحتی...یه روز شاد و منشا همه ناراحتیا از دلتنگیا و سوتفهم هاست....مهم اینه که تو تمام این بالا و پایینا انقدری دوسش داشتی باشی که با خیلی چیزا کنار بیای و ب یه موج گنده عقب نکشی...بمونی...شرایط دوستی من و هی خیلی خاصه...من فک...
-
حامی
دوشنبه 1 مهر 1392 08:00
دیروز عصر بعد از کار خونه بودم تا شب...هی هم همینطور,اما عصر تصمیم گرفت بره خرید...منم که خونه نشستم...فک میکردم شاید حالا که میدونه جفتی وقت داریم بیاد بریم بیرون اما نیومد!منم حوصله بیرون نداشتم یکی از دوستام پیشنهاد داده بود بریم جایی اما دلم بیرون نمیخاست با هیچکی جز هی!بعد عادتم ندارم اینو به هی بگم چون فک میکنم...
-
و فکرهای شبانه...
شنبه 30 شهریور 1392 23:58
امروز واسش غذای مورد علاقش رو پختم...کلی طراحی کردم و کارامو انجام دادم و وقتی رسید خونه دید که غذا درست کردم خوشحال شد اما خیلی خسته بود...منم ترجیح دادم بذارم استراحت کنه...ساعت نزدیکای دوازده شبم رفت خونه دوستش تا بازی کنن...منم باز مشغول طراحی شدم و موزیکام...خب ساعتارو عوض کردن و یه دوساعتی ازش بیخبر بودم که وقتی...
-
:)
جمعه 29 شهریور 1392 23:14
تو اوج اوج کارام...وقتی خیلیم مشغول بودم سعی کردم بهش نشون بدم حواسم بهش هست...ادمه دیگه...یهو میبینی با خودش خیال میکنه...اما حس کردم خیلی مشغوله!اما مشغولتر از من نبود...قرار بود امروز ببینمش...اما گویا کار داشت و نشد...تا هشت اینا منتظر بودم اما وقتی دیدم نمیاد با دوستام رفتیم بیرون...!
-
بعد از اندکی:)
چهارشنبه 27 شهریور 1392 11:53
سلام سلام سلام! ما خوبیم...خداروشکر...هر دومون,البته اگه این مریضیا بذاره...که یه روز منو درگیر میکنه و یه روز هی رو...دیگه تقریبا چند وقتی میشه که خیلی بیشتر از سابق در ارتباطیم با اینکه دیدارهامون مثل سابق کمه...هفته ای که گذشت رو یه روز رو اومد دنبالم و همراه با دوستاش بیرون بودیم و خوش گذشت...البته اخرش چنان گیج و...
-
:)
سهشنبه 26 شهریور 1392 22:32
کارای اعزامش رو انجام میده و دارم به این فکر میکنم ایشالله هر چی به خیر و صلاحشه صورت بگیره...چه من باشم و چه نباشم...وقتی شب اثر واکسنا معلوم میشه و یهو ازش بیخبر میشم انقدر نگران میشم و همش میگم نکنه از این واکسن تقلبیا بوده و بلایی اومده سرش...اما هزارجور کلنجار میرم تا خوابم ببره و به خودم دلداری میدم که خوابش...
-
وقتایی که...
دوشنبه 25 شهریور 1392 10:00
وقتایی که هرجوری میخاد بهم ثابت کنه به یادمه و با یه متن و اهنگ اینکارو میکنه لبخندی رو لبم میشینه که با دنیا عوضش نمیکنم!
-
و پنجمی...
یکشنبه 24 شهریور 1392 11:51
این سری که پا تو پنجمیش گذاشتیم هی پیشنهاد داد هر ماه واسه این که یه ماه دیگرو به خوبی و خوشی گذروندیم یه کاری به عنوان تشکر از خدا انجام بدیم... تصمیم گرفتیم و ایشالله به زودی عملیش میکنیم... خدایا شکرت
-
میخام ساعت وایسه...
جمعه 22 شهریور 1392 11:49
وقتی که از شدت گیجی و سنگینی روی پاش خوابت میبره و بین خواب و بیداری میبینی که چطوری نگران مرتب تبت رو اندازه میگیره و موهات رو ناز میکنه...وقتی دوس داری ساعت وایسه!
-
تکنولوژی
دوشنبه 18 شهریور 1392 20:56
ما هم به جمع تکنولوژی جدیدیا پیوستیم و تقریبا همیشه انلاین در ارتباطیم...من و هی!مدل جالبیه که تا حالا تجربش نکرده بودم با هی...اما جالبه!مخصوصا اینکه میتونیم با هم حرف بزنیم و عکس بفرستیم و خیلی چیزا رو با هم شریک شیم و احساس نزدیکی بیشتری کنیم.
-
ادامه
یکشنبه 17 شهریور 1392 10:59
اگه روشنفکری اینه....من عقب موندم!راستش من دختری ام که وقتی وارد رابطه میشم همه زندگیم میشه یه نفر...هیچ کس دیگه لقب عزیزم و جان و این چیزا رو نداره...عزیزمِ من واسه یه نفره....عاشقتم من واسه یه نفره...دوستت دارم و دلم تنگ میشه من واسه یه نفره!از طرفم هم همین انتظار رو دارم...اگه غیر از این باشه یه جوری میشم...حق دارم...
-
چند روز پشت هم
شنبه 16 شهریور 1392 10:58
اخر شب ده شهریور انقدر خوش بودم که سرم سبک بود!خوش گذشت با دوستام...نمیخاستم به این فک کنم هی یادم نیست یا یادش رفته...منتظرش بودم گفتم فردا میگه!روز بعدیش واسم روز مهمی بود....منتظر "هی" بودم اما هیچ خبری نبود ازش...هیچی!شب یازدهم دیگه به هی مسج دادم و غر زدم و اونم برنامش رو بهم گفت...باورم نمیشد!اما چه...
-
بعد از مهمونی
پنجشنبه 14 شهریور 1392 23:45
بعد از یه مهمونی عجیب با کلی اتفاقای عجیب! توی راه برگشت هی مرتب باهام حرف میزنه و منم گوش میدم...دستام رو بارها بوسید و گفت و گفت...دلم یه جوری بود!نمیدونم چم بود...اما خب بعد از اون سری حرفا و همون چیزایی که خودم میدونم یه مقداری نارحت بودم...اما بودن باهاش همیشه برام دوس داشتنیه:)
-
به خیالت عادت کردم...
شنبه 9 شهریور 1392 00:00
این پنج شنبه و جمعه هم گذشت بی هی!پنج شنبه میخاست بیاد که من نتونستم و جمعه هم اون ماشین نداشت...پنج شنبه خوب بود و جمعه هم بعد از کلاس شام رو با دوستام بیرون بودیم...به این مدل عادت کردم و نبودش دیگه اذیتم نمیکنه!امروز صب یه جمله گفتم: "به خیالت بیشتر از خودت عادت کردم" اما این تاثیری تو رابطمون نگذاشته و...
-
اندر احوالات ما
چهارشنبه 6 شهریور 1392 16:00
این روزا سرم گرمه...بعد از شرکت میام و یا با سان بیرونم یا اینکه تو خونه طراحی میکنم....هی هم خوبه اما مریضه...بیچاره ی کوچولو!خب...انقد بیحاله و صداش گرفتس که دلم کلی واسش تنگ میشه و میدونم ولو شده و بدنش درد میکنه!اگه پیشش بودم حتما واسش اب میوه میگرفتم و سوپ درس میکردم...صبا واسش یه صبونه خوب اماده میکردم و ابمیوه...