-
♥
سهشنبه 25 تیر 1392 22:12
وقتی بهش میگی :"برو استراحت کن پسر...حسابی خسته شدی." وقتی بهت میگه :"خستگی واسه تو نیست!وقتی با نوام خسته نیستم....!"
-
افتر سیکستی دیز:)
دوشنبه 24 تیر 1392 13:02
شی:"این همه روز گذشت...مرسی که بودی و هستی تو همه جا!شادی و غم...خدایا مرسی که مراقبمون بودی!" هی:"خدایا مرسی که مراقبمون بودی...ازت میخایم از این به بعدم باشی و چه شیرین بود این مدت...کنارتم" +صحبتای یه هی و یه شی در استانه سومین ماه بعد از اون جرقه!
-
چرا من یاد نمیگیرم قبل از اینکه بگم اول خودمو جای خواننده بذارم....؟
دوشنبه 24 تیر 1392 09:00
دیدی وقتایی که از حرف داری خفه میشی اما نمیتونی بگی!الان شرایط منه!دیدی بعضی وقتا یه حرف رو طوری میزنی که اصلا نباید میزدی؟بد میگی...بد میفهمه....ناراحت میشه و ناراحت میشی؟بعد میگه ناراحت نشده اما تو یه چیزی مثل خوره تو وجودت میفته و میگی"اشتباه کردم....الان وقتِ گفتنش نبود!بد گفتم"حتی اگه ناراحت نشده باشه...
-
امان از هی
سهشنبه 18 تیر 1392 23:45
ساعت دوازده و نیم شبِ و به هی میگم:"هی چقدر خسته ای...." یه ربع بعد جواب میده:"نه زیاد" میگم:"کجایی جواب منو دیر میدی؟چیکار میکنی؟" و دیگه هی جوابی نمیده...!پسره ی تخس حاضر نیست بگه خوابش میاد و راحت بخابه!خوابش میبره...انقدر که خستس!
-
:)
سهشنبه 18 تیر 1392 10:00
وقتی داری تو تب میسوزی...انقدری که چشات قرمزن و هیچی نمیفهمی و جواب مسج هاشو نمیدونی چی دادی و خوابت میبره...وقتی صب پا میشی تا قرص بخوری و مسجش رو میبینی کلی انرژی میگیری:"صب که بیدار میشی ایشالله حالت انقدر خوبه که اون لبخندتو میبینم...."
-
جدایی ... سخت ترینه
دوشنبه 17 تیر 1392 19:00
دستشو انداخته دور گردنم و سرم رو شونشِه...هرازگاهی از این پایین به چشماش نگاه میکنم و صداشو میشنوم...داره حرف میزنه"یه روزی یه چیزی تو وجودت دیدم و جذبت شدم...بعدش دوس شدیم...بعدش اعصابمو خرد کردی و بهم زدیم...چون دوست داشتم دوباره باهمیم..."همین طوری داره حرف میزنه....یاد نگاههای اون شب میفتیم...بازم بهم...
-
خوبه...
شنبه 15 تیر 1392 12:36
انقدری خوبه که صب ساعت هشت با صدای "هی"پاشی که یاداوری میکنه وقته قرص خوردنه!
-
میدونی؟
جمعه 14 تیر 1392 12:31
هی:"میدونی چرا به چشات نگاه کردم؟" شی:"چرا؟" هی:"میخاستم اون خستگیِ که تو تنت بوده واسه سالها از تنت دربیارم.مطمئن باش درمیارم تا سبک شی!چرا انقد سخت بود نگاه کردن به من؟چرا میخاستی گریه کنی؟چی شد یهو بغلم کردی؟به دور از همهچی پر از احساس..." شی:"نمیدونم...نگاه تو برام فرق...
-
یه نگاه
پنجشنبه 13 تیر 1392 23:58
میان دنبالمون...من و دوستم و "هی" و دوستش که میشه دوس پسرِ دوستم...جلوی میدون پالیزی...اون نوشته رو بهم میده...خوشحالم که حواسش بوده...یه نوشته که هفته پیش خونده و شبیه به من بوده!بعد یه پیاده روی چهارنفره تو پارک...و اخر سر پیش بسوی شام...خیابون جهانتاب...هیچ وقت فراموشم نمیشه...حکش میکنم تو ذهنم!سفارشمون...
-
...
پنجشنبه 13 تیر 1392 23:56
وقتی از یه گردش اخر هفته ای خیلی خوب و عالی برمیگردیم و اخر شب هی مسج میده::عزیزدلم؟" شی:"جانم؟" هی:"خوش گذشت؟" شی:"خیلی خوش گذشت...یه عالمه ممنون." هی:"خوبه که انقد خوشحالی...چون دیگه از دنیا هیچی نمیخام."
-
دردودل هی و شی
چهارشنبه 12 تیر 1392 23:50
ساعت از دوازده شب گذشته و هی مسیر صحبت رو میکشه به سمتی که هردومون دوس داریم حرف بزنیم ازش! در راستای اونروزی که تو دوستی قبلی بهش گفتم:"هی...تو با من مثل ساعتت رفتار میکنی!برو...نرو...من از خودم شعور و اختیار ندارم؟"اونروز دیدم که به "هی"چقدر فشار اومد...صورتش سرخ شد...حس کردم بغض داره...چشاش قرمز...
-
:)
چهارشنبه 12 تیر 1392 11:42
هی از سرکار برگشته خونه و مسج میده:"اخیش...اومدم.کجایی زن؟" شی:"خسته نباشید:*اینجام دیگه!منو نمیبینی؟" هی:"عاشقتم با این ماچات مگه من خسته میشم!" *انقدر خوبه وقتی میفهمه حالم خوب نیست...سرم درد میکنه...یا هرچی!انقدر حالمو میپرسه:)انقدری خوبه که ادم دلش میخاد همش مریض...
-
ینی ناراحته؟
سهشنبه 11 تیر 1392 11:41
کارام تموم شده و میخام برم خونه...به "هی"مسج میدم..."امروز بلیط گرفتیم با ال و خواهرش اینا بریم سینما,دلت بسوزه"هی جواب داد:"خب سینماتم که میری,خوش بگذره!" این لحن رو من بد برداشت کردم؟به نظرم بد اومد...انگاری که دوس نداره من برم!شایدم من بد برداشت کردم...اما میتونست یه جوری جوابمو بده که...
-
هر دو عوض شدیم...
دوشنبه 10 تیر 1392 23:39
یاد این میفتم که من رو قولای "هی" خیلی حساب باز میکنم...خیلی زیاد!قول نمیده اما وقتی که میده مطمئنم رو قولش هست...یاد دوره قبلی دوستیمون میفتم...روزایی که کل رابطمون خلاصه میشد به اینکه کجایی؟کی میرسی؟ همش من دلخور بودم و حرفامو نمیگفتم... بعد با حالا مقایسش میکنم...هی به قولش عمل کرد...حالا به جای اینکه...
-
:(
دوشنبه 10 تیر 1392 22:37
با دوستم بیرونم و دو ساعتی از بیرون اومدنم گذشته...دلم یهو برای "هی" تنگ میشه...تصمیم میگیرم تا وقتی دوستم مشغولِ کارشه و شیرینی میخره به هی مسج بدم و با لحن شوخ مینویسم:"چیه؟چرا ساکتی؟با من حرف بزن:دی"...چند لحظه بعد در جوابِ مسجم میگه:"کجایی؟"میخوره تو ذوقم...این جوابِ این مسج...
-
اعترافای شیرین
یکشنبه 9 تیر 1392 11:32
هی مسج داده: "امروز بعد از چند وقت صداتو شنیدم!صداتو دوس دارم...دلم تنگ شده بود."
-
همزمان
شنبه 8 تیر 1392 09:24
همزمان هم مسج من به هی رسید هم مسج اون یه من! هی:"صب بخیر بانوی زیبای من که با تو زندگی بهترینه.سرکارم." شی:"امروز صب رو با یه عالمه دعای خوب واست شروع کردم...صب بخیر.شرکتم." بعدش هی مسج میده:"قربون اون دلِ مهربونت بشم.با هم رسیدیم...با هم مسج دادیم.به این میگن...." بعدش شی مسج...
-
چه خوبه ادما از با هم بودنشون لذت ببرن!
شنبه 8 تیر 1392 09:00
بعد از تصادف هی میگه:"ببین نمیدونی ... اگه عقب نمیومدم میزد به در تموم بود...اصلا الان که اینجام باورم نمیشه!نگران نباش...بخیر گذشت,الانم خوبِ خوب کنارتم!" شی با نگرانی:"خداروشکر چیزی نشد...سالمی!" هی:"قسمت بود کنارت باشم..." شی یه لحظه به نبودِ هی فکر میکنه...از حرف "هی"عصبانی...
-
خستگی بازم معنی داره؟!
جمعه 7 تیر 1392 11:19
صب که پا میشم بدنم بخاطر کلی کارایی که دیروز تو خونه کردم درد میکنه و کوفتس...خسته ام!نسیم ملایم لبخند به لبم میاره و یاد معجزه دیشب میفتم و بارون!گوشیم رو از کنارم برمیدارم و به مسج "هی" نگاه میکنم... وقتی بیدار میشم ؛ چشمام تو رو میبینه دیگه هیچی نمیخام!صب بخیر "شیِ"من:* خستگی بازم معنی داره به...
-
پسرمون
پنجشنبه 6 تیر 1392 23:00
هی:"بارون شدیده؟" شی:"نه...زیر این بارون جون میده قدم بزنیم!" هی:"تو این تایم نه...از خونه درنمیام!" شی:"چرا؟!" هی:"اخه بغل تو رو ترجیح میدم..." شی:"منم تو باشی پیشِ تو با صدای بارون لذت میبرم." هی:"شبِ دوس داشتنی" شی:"اهوم...شب دوس...
-
معجزه که میگن اینه:)
پنجشنبه 6 تیر 1392 22:13
کولر خونه قدیمی خرابه و فعلا تو خونه قدیمی هستیم...شب قبل بخاطر گرما تا صب بیدار بودم...به "هی"مسج میدم که "بابا منو میذاره خونه جدید...اونجا بمونم...دیشب بخاطر گرما تا صب بیدار بودم!"مسج میده:"چرا تنها اخه؟!"بهش میگم:"اخه من بی کولر نمیتونم...واقعا گرمه!"سریع مسج میده:"منم...
-
من فقط تو را میبینم!
چهارشنبه 5 تیر 1392 22:31
در وجود هر زنی دختر بچه ای چهارساله ببین که از تو فقط مهربا نی و توجه میخواهد... در اغوشش بگیر و نوازشش کن! خیالش را راحت کن که هستی و جایی نمیروی! طوری رفتار کن که مطمئن شود زنهای دیگر برایت مهم نیستند ... وقتی با نگرانی مسیر نگاهت را دنبال میکند, برگرد! لبخند بزن و به زبان بیاور... "من فقط تو را میبینم"
-
هی و شی مساوی دنیا...
سهشنبه 4 تیر 1392 14:09
یهو "شی" یه مسج فرواردی میفرسته به "هی":میگن منتظر کسی نباش که بیاد دنیا رو بهت بده...دعا کن کسی بیاد که تو رو به نیا نده! هی جواب میده: "اینکه تو رو بدنیا نمیدم توش شکی نیست...حرفِ من دنیا نیست.چون اصلا تو با دنیا مقایسه نمیشی.من میخام خودمون با هم دنیا باشیم." شی کنجکاوانه میگه:"...
-
حتی این هالیدی...
دوشنبه 3 تیر 1392 23:21
صب که پاشدم مسج داده سرکارشه و دیگه ازش بیخبر بودم تا ساعت نه شب!حتی روز تعطیل هم کار میکنه "هی"جان!سفر یه روزه بودیم با خانواده...میتونستم با "هی" باشم اما گفتم بذار به کارش برسه منم با مامان وبابااینا برم اگه بمونم و نتونه بیاد و کار پیش بیاد خودم کلافه میشم !یا از درختا میوه کندم...یا کتاب...
-
میدونم:)
یکشنبه 2 تیر 1392 10:34
یه روزایی هست که دیگه از هشت صب به بعد هیچ خبری ازش ندارم تا 8 شب...اون وسطام هیچی...میدونم مشغوله کاراشه و خب منم میدونم...بعدشم که میاد خستس...زودی خوابش میبره!یا فاصله بین مسج دادنمون انقدر زیاده که ترجیح میدم مسج ندیم!!!ینی میبینی یه روزمون کلا به بیستا مسج که نرسیده هیچ باهم در تماس هم نبودیم!اما با همه اینا من...
-
:دی
شنبه 1 تیر 1392 10:32
"شی" باورش نمیشه تبدیل بشه به دختری که وقتی "هی" گفت پاش ضرب دیده اینور روی تختش یهو بغض کنه و اشک تو چشماش جمع بشه...که چی؟!"هی"پاش ضرب دبده!بعدم یهو به چشماش تو اینه نگاه کنه و حس کنه چقدر عوض شده با دخترِ ماههای پیش...چقدر حساس و دل نازکتر شده!و باورش نشه...بعد "هی" بهش مسج...
-
:)
شنبه 1 تیر 1392 10:31
خواب موندم و دارم بهش غر میزنم ... تو راه به سمتِ کارشه...بهم مسج میده:"دلم نیومد بیدارت کنم خب...حالا عجله نکن!صبونه بخور,چیزی جا نذاری...مراقبِ خودتم باش...رسیدی خبرم کن"
-
شبِ مهتابی
جمعه 31 خرداد 1392 23:00
ساعت از 11ونیم شب گذشته وبا خاله نشستیم تو اتاق و داره باهام دردودل میکنه...چند ساعتی میشه از "هی"بیخبرم...یهو مسج میده.. هی:"مهتاب رو میبینی؟" شی:"چشمم روشن...مهتابو میبینی چیکار؟" هی:"چهره ی تو روشه!" من با این ادم که یهو خوشحالم میکنه چیکار کنم؟!! به همین اسونی...یاد بگیریم...
-
بعضی وقتا ادم ارزش لحظه هارو نمیدونه
پنجشنبه 30 خرداد 1392 23:21
بعضی وقتا ادم ارزش لحظه هارو نمیدونه یا یه اتفاقی پیش میاد که تا چند ساعت رو به باد میده...به"هی"یه بار تو مسج گفتم و دوبار پشت تلفن که ما باید زودتر از بقیه اونجا باشیم...یه جوری هماهنگ کن هشت و نیم اونجا باشیم....گفت ما نه اونجاییم خیالت راحت...من گفتم ممکنه ترافیک باشه...شیو از من خواهش کرده زودتر اونجا...
-
بی حوصلگی
سهشنبه 28 خرداد 1392 10:17
دیشب به "هی" گفتم فلان کانال؛فلان ساعت فیلمرو ببین...فیلم شروع شده...من حوصله دیدنش رو ندارم!بهم مسج میده:"داری فیلمو میبینی؟"میگم:"نچ...حوصله ندارم..."بعد از کلی حرف که سر از بی حوصلگی من درنمیاره میگه:"پس همون تنهایی میبینم."عین این بچه های تُخس!!!اخرای فیلم "هی"مسج...