-
نظریات مهندس "هی"
دوشنبه 27 خرداد 1392 10:16
داریم در مورد عطرا حرف میزنیم که "هی"نظر کارشناسانه اش رو مطرح میکنه:"بینِ عطر و ادمم یه رابطه خاصیه که خودِ ادم بسته به احساسش باید این سمفونی رو کنارِ هم درست کنه...."یه دور میخونمش,چقدر دوتا ادم از لحاظ مغزی میتونن شبیه باشن...قبلا بحث عطر با خیلیا بوده که همیشه نظراشون فقط به معرفی چندتا عطر...
-
خدایا ممنونم
یکشنبه 26 خرداد 1392 10:15
قشنگترین قسمتش اینجاست که وقتی ساعت یازده شب رسیدم خونه بعد از یه روزِ شلوغ پلوغ و پر از خرید و به "هی" مسج میدم که:"من اومدم خونه."چند دقیقه بعد جواب میده:"مراقب خودت باش."بعد من با خودم فک میکنم حواسش کجاست...منکه خونم!!! و دوباره مسج میدم:"تو خونه ام؟؟؟باشه,تو خونم...
-
خیلی خوبه
شنبه 25 خرداد 1392 15:34
خیلی حال میده وقتی میبینی که وقتی چند ماه پیش تو اولین دوره دوستی تون یه کاغذ کوچولو بهش دادی و روش چیزی نوشتی هنوز تو کیف مدارکش نگهش داشته و همیشه همراهشه...خیلی حال خوبه:)
-
لبخند گنده!
جمعه 24 خرداد 1392 21:23
صب تا اون را میفته منم با "اِل"میریم تا حلیم بگیریم...منتظر ما مونده..."هی"تُخس خوابالو!حلیمی که براش خریدم رو بهش میدم و اونم که عجله داره میره...وقتی از خواب پا میشم مسج هاش رو میخونم اولی تشکره و دومی یه لبخند گنده رو لبم میاره... "تو اینجوری خوشگل میخابی گازت میگیرم خُب...بخواب عزیزم"...
-
فِرست مانث!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 09:58
یه روز عالی...اول یه پیاده روی با پای نیمه مصدوم"شی"دوتایی..بعدم یه اب انارِ ترش...بعدش رستوران همیشگی و جای همیشگی و زنده شدن کلی خاطره...پشت چراغ قرمز وایستادیم و "هی" میپرسه: "هنوزم مینویسی همه چیز رو؟" شی سری تکون میده و هی ادامه میده: "خوبه...بعدن اینارو به بچه هامون نشون...
-
مسج بازی های ما
چهارشنبه 22 خرداد 1392 22:23
داریم با "هی"مسج بازی میکنیم و ساعت از دوازده شب گذشته... هی میگه :"من دنیا رو به سلیقه ی تو درست میکنم چه برسه به ویلا..." بعد یه جا دیگه میگه: "به فکر زندگی باش اما غُصش رو نخور!" بعد یه ذره دیگه جلو میریم و هی میگه "با همه نارحتیم ازت وقتی زمین فوتبال بودی و گفتی پام...من اینور...
-
وقتی با دل اروم چشم رو هم میذاری...
دوشنبه 20 خرداد 1392 09:27
وقتی فرصتی پیش میاد که حرفاتو میگی و حرفاش رو میگه...نارحتیا تموم میشن...همشو میگید...اخیه دلت اروم میشه!بعدم با دلِ اروم سرتو میذاری رو بالش تا خوابت ببره و صب که پا میشی یه مسج قشنگ داری که تهش گفته"من همیشه کنارتم..مثل کوه پشتِ سرتم زندگیِ من"
-
شی دلخوره اما دلیل نمیشه ذره ای از دوس داشتنتش کم شه!
یکشنبه 19 خرداد 1392 09:26
ادامه دارد این نارحتی...ولی با همه این نارحتی ها دوسش دارم!حرصم گرفته...امروز از دنده چپ پاشدم...هی پیگیرم میشه و از کارام میپرسه و میخاد بگه بهم توجه میکنه اما من اینبار کوه یخ میشم!دست خودم نیست...لجباز شده ام!!!میگم "امشب میخایم با دوستام جمع شیم دور هم"و او اساسا با این قضیه مشکل داره و میگه دوس ندارم...
-
غر های "شی"
شنبه 18 خرداد 1392 10:00
انقدر گرفتار هست که از صب بعد از اینکه گفت رسیده محل کارش دیگه هیچ خبری ازش نداشتم تا عصر که از شرکت بیام بیرون!خب دلم میشکنه....خودم رو چقدر قانع کنم که سرش شلوغه؟کار داره...هر چند میدونم این هفته یه کار جدید شروع کرده که بیشتر از قبلیه اما خب من چی پس؟!باشه...قبول...منم کوتاهی میکنم!بعدش که اون مسج که فک کرده...
-
قول!
جمعه 17 خرداد 1392 23:18
درسته که به "هی"قول دادم تا نارحت بودم بگم اما این دسته از نارحتی ها جوری نیست که من بگمشون!!!الان همه چیز اوکیه و همه چیز خوبه جز کم کاری"هی"تو وقت گذروندن با من....هر چقدر هم کار داشته باشه!و من منتظر میمونم...جمعه شب همراه با ال و دوست پسرش شام بیرون بودم و از نفر سوم بودن...
-
"شی"صبوره...
پنجشنبه 16 خرداد 1392 23:14
قراره جمعه دست جمعی جایی باشیم ... شب "هی"بهم زنگ زد...سرحال وشاد...منم بد نبودم...کل روز رو تو خونه بودم...وقتی ازش پرسیدم برنامه فردا چی شد....گفت که بخاطر دوتا دلیل که خودم هم قبول دارم کنسل شد...منتظر بودم بگه "اون که کنسل شد...اما من خودم میام پیشت که با هم باشیم" اما نگفت...حوصله بیرون رو...
-
دلگیری های من از "هی"
چهارشنبه 15 خرداد 1392 09:23
اینجا که قرار نیست همش گُل و بلبل باشه!قراره؟!نع...همه ادما در روز از یه چیزایی دلگیر میشن و از یه چیزایی خوشحال و بعدشم چون همه چیز رو از طرف خودشو میبینن این اتفاقات میفته شاید!اما بگم از دلگیر های خودم!خب تعطیلاتِ و همه همراه با خونواده یا مجردی اینور اونورن!بعله...من خونه بودم...تنهای تنها!"هی"هم روز...
-
♥
دوشنبه 13 خرداد 1392 09:22
وقتی بخاط اینکه تو همراهش به مسافرت نمیری و اونم نمیره..از ته قلبت شاد میشی♥ وقتی اصرار میکنی و ازش میخای بره و خوش بگذرونه اما نمیره شادترت میکنه! "هی"مرسی که نرفتی!
-
بعله...
یکشنبه 12 خرداد 1392 09:21
"ادمایی که همدیگرو دوس دارن تو راضی کردن و خوشحال کردن همدیگه سبقت میگیرن...کوتاه میان...تحمل نمیکنن ها...چون خوشحالیه طرف خوشحالیه اوناست...تا جایی که بتونن"
-
"هی"یه ادم مسولِ!
شنبه 11 خرداد 1392 20:20
ساعت 16 هی:"من کارم تموم شد...دیدی زود میام خونه!" شی:"اره..اگه همیشه همینطور باشه و بمونه!!!" هی:"سعی میکننننننننم." شی:"همین خوبه...از دلت نمیاد"شی"رو تنها بذاری که!" هی:"دلم نمیاد اما باید پاسخگوی خواسته هاش باشم" مسولیت پذیریتون رو قلبا از ته دل...
-
خاطره انگیزترین!
جمعه 10 خرداد 1392 23:24
خاطره انگیزترین...پر استرس ترین...خنده دارترین... مطمئنم هیچ کدوم یادمون نمیره امروز رو...نه "هی" و نه"شی"!ناهار خوشمزه و طبیعت قشنگ...بعدم اهنگ"امشب"عرفان تو تونل وقتی دوتا دیوونه عینک افتابی زدن و با هم اهنگ رو میخونن...وقتی "هی"جریمه ش رو اجرا میکنه!وقتی باهم دردودل میکنن و...
-
"هی"فکر "شی" رو خوند!
پنجشنبه 9 خرداد 1392 19:18
بعد از دو هفته میبینمش..."هی"میگه: "ترو که دیدم خستگیم درومد..." میگه اما از چشماش خستگی میباره!همین که با این حرفاش خوشجالم میکنه دلم گرم میشه...یه مهمونی یهوییه!"هی"و"شی"و"سان"و"میم"...و یکی دیگه از دوستاشون!شب جالبیه...مخصوصن وقتی"هی"تا فرصت گیر...
-
هیچی بهتر از یه شب بخیر و صبح بخیر جانانه به ادم کیف نمیده!
چهارشنبه 8 خرداد 1392 09:18
شبا که میخایم بخابیم انقدر هردوتامون خسته هستیم که یا من زود خوابم میبره یا "هی"...البته بیشتر "هی" خوابالو زود خوابش میبره....حقم داره چون کلی هر روز کار میکنه و همینم که تا ساعت بک و خرده ای بیدار میمونه کُلیه...وقتی وسط مسج ها خوابش میبره دلم می سوزه واسش و پیش خودم میگم"اخیه...چقدر...
-
یه وقتایی هست که...
سهشنبه 7 خرداد 1392 22:17
یه وقتاییم هست که "هی" یه چیزایی میگه که انقدر کوچولوئه و ظریف اما دنیای منو قشنگتر میکنه و کل انرژی منفیم رو پاک میکنه و شاید خودش ندونه چیکار کرده... "قربون دستای کوچولوت شم" شاید از صدبار دیدنش شیرین تر باشه..."هی"به خاطر موقعیت کاریش و محل زندگیامون کمتر پیش میاد که زود به زود من رو...
-
لحظه های دوس نداشتنی!
دوشنبه 6 خرداد 1392 21:45
تو هر رابطه ای یه لحظه هایی هست که ادما دوسش ندارن...تو رابطه ی ما هم بوده لحظه هایی که دوسشون نداشتم ... اما همه این لحظه ها باعث میشن تا "هی" و "شی"یه قدم بهم نزدیکتر بشن و همین اصطکاک ها باعث میشه تا همدیگرو بهتر بشناسن...جاها و لحظه هایی که باعث شده من ناخواسته با حرف و عملی "هی"رو...
-
الویتِ اول :ادمایی که مهمن و دوسشون داریم....
یکشنبه 5 خرداد 1392 11:15
وقتی مثل پسرای تُخس خسته از سرکار میاد و همچنان میخاد بره فوتبال و من میگم :"خسته ای" و توجوابم میگه"این هفته شرط بستم که هیچکس نمیتونه گل بزنه"قیافش میاد جلوی چشمام...لبخند میزنم و زیر لب میگم"از دست تو..."خوشحالم که با این همه خستگی بازم انرزی داره وسلامتِ و براش ارزو میکنم شرط رو ببره...
-
وقتایی که "شی"ذوق میکنه!
شنبه 4 خرداد 1392 21:12
هی:"اخیه...چه قانعِه همسرم!" شی:"لنگش گیرت نمیاد!" هی: "مگه هست که گیرم بیاد!؟یه دونه بود اونم واسه من...تموم شد رفت."
-
انرژی صبحگاهی!
جمعه 3 خرداد 1392 11:00
وقتی صب از خواب پا میشی و میبینی بهت مسج داده و اونم یه همچین مسجی...اون صب و کلن اون روز رو با انرژی شروع میکنی: "سلام به زیباترین همسره دنیا,صبتم بخیر"
-
انرژی صبحگاهی!
جمعه 3 خرداد 1392 09:13
وقتی صب از خواب پا میشی و میبینی بهت مسج داده و اونم یه همچین مسجی...اون صب و کلن اون روز رو با انرژی شروع میکنی: "سلام به زیباترین همسره دنیا,صبتم بخیر"
-
و این چنین شد که از اون روز به بعد این اتفاق تکرار نشد!
چهارشنبه 1 خرداد 1392 15:44
روزی که حواس"هی" به گوشیش نبود و دوساعت بعد جواب مسجم رو دادمیدونستم سرش خیلی شلوغه و کلیم کار داره اما من نارحت بودم...سریع یه کاغذ گذاشتم جلوم و نوشتم"امروز اول خرداد بهت مسج دادم ساعت11 تا ساعت 1 جوابمو ندادی!اولین بار نبود...پیش اومده بود اما هر بار گفتی سایلنت بوده یا کار داشتی و منم قبول...
-
و این چنین شد که از اون روز به بعد این اتفاق تکرار نشد!
چهارشنبه 1 خرداد 1392 15:43
روزی که حواس"هی" به گوشیش نبود و دوساعت بعد جواب مسجم رو دادمیدونستم سرش خیلی شلوغه و کلیم کار داره اما من نارحت بودم...سریع یه کاغذ گذاشتم جلوم و نوشتم"امروز اول خرداد بهت مسج دادم ساعت11 تا ساعت 1 جوابمو ندادی!اولین بار نبود...پیش اومده بود اما هر بار گفتی سایلنت بوده یا کار داشتی و منم قبول...
-
امان از این حرفا
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 13:50
وقتی "هی" گفت: یه تارِ موتو به دنیا نمیدم! وقتی اسمم رو تو مسج با اون "میم"مالکیت میبینم... وقتی میگه من دردودلتو دوس دارم...ناسلامتی همسرتَمااااا! وقتی تهدیدم میکنه که گازت میگیرم و بعدش میگه از دلم نمیاد...
-
نامه رو نگهدار
جمعه 27 اردیبهشت 1392 23:29
اخرین لحظات جمعه...رو تختم دراز کشیدم و گوشی کنارمه..."هی"مسج میده. هی:"شی"اون نامه رو نگهدار... شی:چرا؟فک کن نگه ندارم... هی:دوسش دارم!ولی از این به بعد حرفاتو به خودم بگو...
-
ارزو کردیم
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 23:48
تو ماشین میشینم...پشت فرمون نیست...پشت گردنیه ماشین رو درمیاره تا وقتی برگشته راحتتر ببینیم همدیگرو...دستام سرده...دستامو میگیره تو دستاش و گرمشون میکنه...مهمونی و رقص تانگومون...ارزوهامون...همه اون شب میشه یه ورق از خاطراتِ "شی" و "هی"!
-
چهارشنبه ای با طعم بغل تو!
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 21:34
تمام راه برگشت رو بخاطر کم خوابی خوابیدم...ارامش داره ادم وقتی "هی" کنارش باشه و کنار اون چشم رو هم بذاره و وقتی چشم باز کرد بین بازوهای "هی" باشه...وقتی سردش شد تنها چیزی که گرمش کنه گرما و محبت اغوشِ مردش باشه..."هی" باشه..."هی"!