-
جمعه 4 مهر
شنبه 5 مهر 1393 14:14
دیروز خیلی خوب بود...جمعه ظهر اومد دنبالم و رفتیم چالوس،اول یه بستنیه خوشمزه تو دهاتی خوردیم با کلی آهنگ و صدای بلند و بعدشم اومدیم پل ناهار بخوریم که بسته بود و رفتیم یه جای دیگه...این وسط کلی با هم حرف زدیم و کلی خوش گذشت...کلی شیطونی و خوش گذرونی...روز خوبی بود...بعدش موقعی که هی میخاست بره و منو رسوند دلم نمیخاست...
-
اخرین روز تابستون
دوشنبه 31 شهریور 1393 15:31
امروز آخرین روز تابستونه 93 هست...کلی اتفاق افتاد...گذشت...حالا در آستانه پاییز 93 باید بگم خوشحالم از اومدنش...امروز صب آرش بهم زنگ زد و بعد از حال و احوال گفت که:"فردا شب دارم برای خاله تولدت میگیرم،خودشم نمیدونه و قراره سورپرایز شه،چیزی تبریک نفرستید، در ضمن به مامانتم زنگ زدم گفتم...فردا بی سروصدا تشریف...
-
یک نمایشنامه تلخِ دوسکانسی....
یکشنبه 30 شهریور 1393 13:01
-
اخرین پستای تابستون 93
یکشنبه 30 شهریور 1393 11:19
و اینم از آخرین روزای تابستون نود و سه...پنج شنبه و جمعه تنها بودم و مامان اینا برای مراسم ختم یکی از اقوام شهرستان بودن...هی پنج شنبه حال بابابزرگش خوب نبود و بعدشم که خداروشکر بهتر شده بود و عصر یا دوستاش بود...منم خونه بودم و جمعه هم که دیوونه کننده بود چون خیلی تنها بودم ... اما شبش بابا ک رسید منو برد بستنی...
-
ورود یه عضو جدید همراه ما تو 16همیمون
سهشنبه 25 شهریور 1393 14:33
دیروز شونزدهمیش بود...هی برام یه گل گلدونی خرید بود...انقد سورپرایز شدم آخه خیلی وقت قبل ترها بهش گفته بودم که دلم یه گل میخاد...اسمش رو گذاشتیم سویا...سویای عزیز عضو جدید خونواده هی و شی...خیلی دوسش دارم♥رفتیم اول دنبال یه شال برای کفشی که تازه خریدم،یه مقداری پاساژ رو گشتیم تا چشمم خورد به چیزی که به نظرم خیلی خوشگل...
-
با هیچکس و هیچ چیز جاتو عوض نمیکنم!
شنبه 22 شهریور 1393 12:11
خب عرض کنم که پنج شنبه ای هی خونه بود و منم خونه بودم...فقطم دراز کشیدم و یه ذره کارتون دیدم و یه ذره خوابیدم...خلاصه پنج شنبه گذشت...شد جمعه،جمعه ای صب که پاشدم چه هوای پاییزیه خنکی بود...هی رفته بود...منم پاشدم یه مقداری جمع و جور کردم و ظهر مهمون داشتیم برای ناهار...عصری هم با مامان و بابا سه تایی رفتیم بیرون و...
-
با مشت بکوبم تو صورت دکتر
پنجشنبه 20 شهریور 1393 11:05
برای این دردای لعنتی هر ماهه رفتم دکتر،الان دیگه حالم خوبه اما دکتر که رفتم رو به موت بودم!در حدی که دلم میخاست یه مشت بکوبم تو صورت دکتر که با خونسردی حرف میزد!!!چند تا سوال کرد و با آرامش گفت که چیز نگران کننده ای نیست،باید مصرف فست فودت رو برسونی به ماهی یه بار تقریبن و نوشابه هم همینطور... ورزش هم سنگین انجام...
-
شهر موشا اولین فیلم سینمایی من و هی:)
دوشنبه 17 شهریور 1393 14:58
دیروز هی از شرکت اومد دنبالم ... برام یه شاخه گل صورتی رز خریده بود♥و رفتیم پردیس زندگی "شهر موشا"...کودک درونم چقد از ته دل خندید...قبلش تو پاساژ گشتیم و من دنبال یه کفش بودم مدتها بود ! و الهام دوستم گفته بود اون پاساژ داره...طرح "ونس" بود...خیلی دوسش داشتم و با هی رفتیم تو مغازه و یه مقداری گشتم...
-
این روزا
شنبه 15 شهریور 1393 11:56
دقیقا پونزده روز دیگه پاییز میاد و عجیب ذوق دارم...من عاشق پاییزم...فصل بارون و بوی نم خاک و هوای گرگ و میش و سوز...باید کم کم رختای تابستونی رو جمع و جور کنم و یه کارایی انجام بدم...هی هم مرخصیش تموم شد و پنج شنبه صب اولین روز پستش بود و روز جمعه ظهر اومد خونه...پنج شنه مامان و بابا رفتن مسافرت،مادام و موسیو همیشه...
-
تولد خانوادگی
چهارشنبه 12 شهریور 1393 10:00
روز تولدم یازده شهریور پا به بیست و سه سالگی گذاشتم...خدایا شکرت بابت داده و نداده هات...روز تولدم سر کار بودم و عصر که اومد ویکی دوساعت بعدش هی رفت خونه میلاد تا بگرده بلکه کارتش تو ماشین اون جا مونده باشه...خلاصه هی رفت و تا یکی دوساعت بعدش هنوز ماشین دست بابای میلاد بوده و خونه نیومده بوده و منم خونواده واسم تولد...
-
امروز پا به 23 سالگی گذاشتم:)
سهشنبه 11 شهریور 1393 13:51
وقتی واست تولد سورپرایزی میگیره...درست شب تولدت♥ مرسی عشق:* خدایای مچکرم...میام و همه چی رو تعریف میکنم:)
-
تولد سورپرایزینگ...
سهشنبه 11 شهریور 1393 11:00
خیلی خوش گذشت...کلی خوراکی خوردیم و خندیدیم و دور هم بودیم...دوستای هی که سه تا داداششن و یکی از دوستاشون محمد که مارو اورد و دوتا دوستای من شیما و پریا...کلی تو استخر اب بازی کردن و خلاصه منم خیس کردن...خیس اب شدم...درسته که دوستای هی پسرای خوب و چشم پاکین اما من واقعن معذب بودم که جلوی اونا لباسم به تنم چسبیده بود و...
-
روز قبل از تولد
سهشنبه 11 شهریور 1393 09:00
وقتی شنبه شب بیرون بودیم شیما دوستم تعریف میکرد به تازگی چند ماهیه با همین پسری که دوست هی هست و تولدش بود صمیمی تر شده و مرتب در ارتباطن و وایبر و مسج و اینا و این در حالیه که این آقا دوس دختر داره...البته اینم بگم که شیما و همه میدونیم و رابطه اینا فقط به قول خودشون رابطه "فقط دوستانس"!!!! اما من رابطه فقط...
-
مختصری از سفر و جمعه و کوه و ...
شنبه 8 شهریور 1393 10:15
من هفته پیش رفتم دبی...و پنج شنبه برگشتم...سفر کوتاه و پرخوراکی...هر شب با خانواده دایی ها رستوران بودیم و روزا هم عضیاش رو میرفتم دفتر دایی ها و بعضی هم با دختردایی و دوستاش میرفتیم خرید و سینما و کافه...خیلی خوش گذشت و این وسط دوتا خواستگار هم پیدا شد...یکی همسایه دایی ها که برادر دومادشون که لبنانی بودن و فوق...
-
این روزا
شنبه 1 شهریور 1393 09:12
پنج شنبه شب خونه مهسا اینا،مهسا مهمونی گرفته بود و کلی خوش گذشت...ولی اخر شب چون دیدیم کلی باید کمک کنیم و همه صندلیا رو جمع و جور کنیم و کلی کار هست و شلوغه به محمد داداش مهسا گفتیم ما رو بیاره خونه مامانی...کلیم خوراکی برداشتیم و اومدیم...تا رسیدیم به هی زنگ زدم و حالش رو پرسیدم و یه ذره حرف زدیم و قطع کردم...تا...
-
کی میتونه اینجوری شادت کنه؟
دوشنبه 27 مرداد 1393 10:36
مدتیه مردی اومده تو زندگیم که زندگیم رو قشنگ تر کرده...مردی اومده تو زندگیم که روز و شبم شده...مردی که همه فکرش دیدن لبخندای منه و من خدارو شکر میکنم که دارمش...همین الان که هی زنگ زد سرکار بودم و از پشت خط سر پست با لهجه یزدی که من خوشم میاد کلی سرحالم کرد و خندیدم...بهم میگه میخام مرخصی بنویسم واسه هفته آینده...یه...
-
پانزدهمین
یکشنبه 26 مرداد 1393 13:11
چهارشنبه شب که هی زنگ زده بود بهش گفتم که اعضای خونه تا جمعه عصری نیستن و سفر میرن و روز پنجشنبه من و هی همدیگرو دیدیم یه سره رفتیم فردوسی تا برای هی خرید کنیم ... از قضا که گشتیم و یه شلوا وزشی و پیرهن و شلوار لی و کلی خرت و پرت براش خریدیم و همرنگ شلوارشم از ادیداس کتونی خریدیم و خوشحال از خریدامون ابمیوه خوران سوار...
-
یه روز من و هی
دوشنبه 20 مرداد 1393 15:35
دیروز بعد از شرکت هی اومد دنبالم ، منم اون مانتو بنفشم رو پوشیده بودم با لاکای بنفش و کفش تابستونی مشکیه که پارسال از شمال خریده بودم و خوشحال و خندون با هی پیش بسوی ابمیوه خنکمون...سر راه چون حواسمون نبود و وارد محدوده طرح شده بودیم میخاستن جریممون کنن که طبق معمول سوپرمن دوس داشتنیه من ، هی با پلیس صحبت کرد و آقای...
-
خدایا شکرت
سهشنبه 14 مرداد 1393 11:27
دیروز هی بعد از سرکار که رفتم خونه اومد دنبالم...دلم واسش تنگ شده بود...پارسال پیش میومد طولانی تر نبینمش چون میرفت شهرستان برای کار اما انقدر دلم تنگ نمیشد چون اوایل دوستیمون بود اما حالا حسم متفاوته!...طبیعیه....رفتیم نزدیک خونه هی اینا و بستنی فالوده...شب قبلیش شب خوبی نبود اما هی همیشه حال منو خوب میکنه بستنی...
-
ادامه مطلب خصوصی:)
سهشنبه 14 مرداد 1393 11:26
-
تولد مامان
یکشنبه 12 مرداد 1393 16:39
دیروز تولد مامان بود و نشد هی و من هم رو ببینیم، هی هم واسه فردا مرخصی گرفته که با دوستاش و باباش و عموش برن باغ دوستشون دور هم باشن...بعد از کار فتم خونه و مامان و باباهم اومدن و چهارتایی دورهم بودیم و شام خوردیم و کیک و کلی خوراکی و خوش گذروندیم...هی هم رفت خونه بابابزگش سر بزنه...الانم که دارم مینویسم کارام تموم شد...
-
این هفته ای که گذشت
شنبه 11 مرداد 1393 11:43
هفته ای که گذشت آخرش که تعطیلات بود خیلی خوب بود و با خانواده عموها کردان بودیم...کلی میوه درختی و ما دخترا صب ده اینا پا میشدیم و تو بالکن بزرگ رو به باغ دیرتر از همه صبونه میخوردیم و تا ناهار تو باغ رو تاب حرف میزدیم و بدمینتون بازی میکردیم و افتاب میگرفتیم و عصرا هم کلی بزن و برقص و شام و ذرت و قارچ و سیب زمینی...
-
:)
چهارشنبه 1 مرداد 1393 13:55
سی تیر تولد برادر جان بود،مثل هرسال کادو و کیک و مهمونی خودمونی...شب خوبی بود به خصوص با کیک خوشمزه ای که شوهر خاله جان خریده بود...اینروزا شرکت بازم کارام زیاد شده...فردا کلاس طراحی لباس دارم و هنوز نرسیدم کارم رو تکمیل کنم و امروز باید به حسابشم برسم بعد از کار...هی هم اخرین روز تیرماه پیشنهاد داد تو تقویمی که اسفند...
-
تعطیلات
یکشنبه 29 تیر 1393 10:43
تعطیلات رو جای خاصی نرفتم و کار خاصی هم نبود...روز پنج شنیه زودتر از کلاس اومدم،با هی بودیم...روز جمعه هم یه سره خونه بودم و مهمون داشتیم آرش اینا و شنبه هم هی خونه بود و کلی باهم بودیم...عکسای سالای قبل من رو دیدیم،حرف زدیم...بعدش من به هی گفتم چقدررر دلم مهمونی میخاد...بعدش هی رفت حلیم خرید و کاتالوگ خونه ای که...
-
اولین بار در ارتفاع 1800 متری با هی
چهارشنبه 25 تیر 1393 15:36
دیروز خیلی خووووب بود ،بیشتر از اون چیزی که فک میکردم...من اولین کوه را تا قله با هی رفتم اونم تو چهاردهمین ماهه دوستیمون....خدایا شکرت،الهی شکر!فقط جای دوربینی که قرار بود بخریم و فوری عکسمون رو چاپ میکنه کم بود که اولین رکورد شی زده بشه و عکسی ثبت بشه (لاندا مبارکههههه دوربینت،خوشحالم که خریدینش) هی که رسید خونه یه...
-
و چهاردهمی:)
سهشنبه 24 تیر 1393 11:12
پریشب قبل از اخرین بازی جام جهانی با هی کلی حرفای جدی جدی زدیم و ازش سوال کردم و بعدشم با هم فینال دیدیم و هی شرت رو باخت،اونم یه صبونه با منوی باز تو کافه ریبا یا کافه چایبار بعدشم خوابیدیم،دیروز صب با هی حرف زدیم و هی از روز قبلش پیشنهاد داده بود اگه مشکلی پیش نیاد چون چهاردهمین ماه دوستیمون سه شنبه ست بیاد بریم...
-
آخر هفته
یکشنبه 22 تیر 1393 09:47
آخر هفته مثل برق و باد گذشت...پنج شنبه کلاس بودم و کل طول کلاس رو حسابی مشغول بودم،تو این جلسه یه پسر اصفهانی وارد کلاسمون شده که کارخونه برشکاری و طراحی لباس داره و تو کار طراحی واقعا وارده و با سلیقه و سر کلاس به همه بچه ها کمک میکنه و اومده تا فقط مدرک بگیره...من یه جا داشتم پارچم رو اشتباه میبردیم که بهم گوشزد کرد...
-
خریدای دوس داشتنی
سهشنبه 17 تیر 1393 11:26
دیروز روزه بودم،داشتم هلاک میشدم و از شانس دیرزو تو دفتر کار مثل مور و ملخ ریخته بود،تشنگی دیوونه کنندس!خداروشکر تا شیش و نیم سرم به کار گرم بود و خیلی اذیت نشدم، هی هم تو خونه مشغول بود،سر راهم رفتم یه مقداری خرید کردم...افطار تنها بودم،اخه یه مدت که خاله و ارش اسباب کشی دارن و مامان چون مامانی دبیِ و ارنیکا کوچولوئه...
-
تهیه لیست شفاف سازی توقعات و خواسته ها
دوشنبه 16 تیر 1393 02:09
من قبل از هی هم اهل نوشتن بودم و چند روز پیش ها تو انباری دفتر قدیمیم رو بیرون اوردم که از ایده ال و ارزوهام توش نوشته بودم...تازگی هم که هی اعلام کرد در جهت تصمیم جدیش اقدام کرده و حالا مستقیم با مامانش صحبت کرده و داره فکر میکنه به ایندمون با جدیت بیشتر به خودم اجازه دادم تا به هی بگم الان وقتشه با هم روراست بشیم و...
-
شاید من و هی باید کل خاطره ها و زندگیمون رو تو چمدونامون پر کنیم سفر کنیم
یکشنبه 15 تیر 1393 10:00
وای خدا....مرسی که هی هست!دیروز که اومد دنبالم بهترین چیزش این بود که یهویی بود،دوست دارم هی...دیروز که هی اومد دنبالم دم اذان رفتیم تجریش حلیم خوردیم...خیلی هوس حلیم کرده بودم ، توی پارک بغل آب...چه صدای دیوونه کننده ای داره آب...کنار آب نشستیم و من فقط محسور شده بودم...ذوق کرده بودم...خیلی حس خوبی بود...دست تو دست...