عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

چهل و هفت

من عاشق تلپاتیامونم!وقتی که با خودم میگم الان زنگ میزنه و یه ثانیه نشده شمارت رو گوشیمه♥

امروز رفتم قلمو خریدم...آخه خراب شده بود...بعدم اومدم خونه و نشستم با کارای طراحیم...سرم بلند کردم و با خودم گفتم:"چقد دلم برای پسر کوچولو تنگ شده " یهو زنگ زدی:))

وقتی طراحیام رو میبینم عشق میکنم....:))

چهل و شیش

هی....میدونی چقدر خوشحالم؟باورم نمیشه این طرحا رو من میکشم:)))

حالم خیلی بهتر شده اما صدام گرفتس هنوز...عصری بعد از اینکه بهم زنگ زدی همراه با شیم رفتم برای یه کاری که نمیخاست تنها بره و تو یه کافه منتظر شدیم تا سپهر دوستش اومد و مشغول کار شدن و منم هرازگاهی یه سرکی به کارشون میکشیدم:))

هی تمام مدتی که تو کافه بودیم سرم گرمه نوشته هات بود و کتاب...و دست نوشته تو کتاب!خیلی حس خوبیه وقتی هر جا برم یه نشون ازت هست که دلم رو گرم میکنه و خوشحال:)

مرسی هی:*

چهل و پنج

امروز رفتم دکتر که هی کلم رو نکنه:))

عصر با بچه ها رفتم قنادی و شیرینی خریدیم...من نخوردم.اما برای خونه خریدم...امروز کلی زنگ زدم اما موفق نشدم بگیرمت هی:(

چهل و چهارم

بعد از کلاسم اومدی دنبالم...با هم رفتیم میدون پالیزی و اب پرتقال خوردم و تو معجون!البته منم از معجون شما فیض بردم آقای"هی"!بعدم اومدیم بالای کوه ها انار دون کرده خوردیم تو ماشین :)

امروز خیلی سرد بود و کلی لباس پوشیده بودم.بازم دفترامون رو رد و بدل کردیم...بزودی داره تموم میشه.:)