امروز
رفتم قلمو خریدم...آخه خراب شده بود...بعدم اومدم خونه و نشستم با کارای
طراحیم...سرم بلند کردم و با خودم گفتم:"چقد دلم برای پسر کوچولو تنگ شده "
یهو زنگ زدی:)) وقتی طراحیام رو میبینم عشق میکنم....:))
هی....میدونی چقدر خوشحالم؟باورم نمیشه این طرحا رو من میکشم:)))
حالم خیلی بهتر شده اما صدام گرفتس هنوز...عصری بعد از اینکه بهم زنگ زدی همراه با شیم رفتم برای یه کاری که نمیخاست تنها بره و تو یه کافه منتظر شدیم تا سپهر دوستش اومد و مشغول کار شدن و منم هرازگاهی یه سرکی به کارشون میکشیدم:))
هی تمام مدتی که تو کافه بودیم سرم گرمه نوشته هات بود و کتاب...و دست نوشته تو کتاب!خیلی حس خوبیه وقتی هر جا برم یه نشون ازت هست که دلم رو گرم میکنه و خوشحال:)
مرسی هی:*
عصر با بچه ها رفتم قنادی و شیرینی خریدیم...من نخوردم.اما برای خونه خریدم...امروز کلی زنگ زدم اما موفق نشدم بگیرمت هی:(