عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

چهل وسه

بعد از شرکت اومدم و خوابیدم ... بین خواب بیداری بودم که مسج دادی رسیدی:)

روز چهل و دوم

این چند روز که ننوشتم....حالم خوب نبود...ازت سرماخوردگی کرفتم و تو هم میخای پوستم رو بکنی:)))همش شرکت بودم و بعدشم میومدم خونه و بعدشم خواب...وسطشم یه آقای مهربون بهم زنگ میزد...گلوم درد داره:(

فردا میای اگه برف نیاد.

سی ونهمیش


وقتی بهم میگی "یکی یه دونه" عالی ترین حس دنیاس!♥

سی و هشت

دعا میکنم زودی خوب شی مرد من:(

کلی بی حال بودی و سرماخوردگیت شدید شده...دفترچه و نوشته هات عالی بودن...:)