عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

سی و هفت♥

تصمیم گرفتیم با هم دوتایی که کلاس امروز رو نرم و به جاش با هم باشیم!اومدی دنبالم...حسابی سرماخوردی و هی تلاش میکنی که منم سرما نخورم...کلی سرفه میکنی...:(

دوتایی بعد از کلی کشت و کشتار تصمیم میگیریم بریم"کباب خوری"...آخه من و هی وقتی بهم میرسیم نمیدونیم کجا بریم و یهو تصمیم میگیرم که کجا باید بریم...یهو میگیم و میریم اما تا زمانیکه ببینیم کجا باید بریم یه دور تهران رودور میزنیم:)) همچین زوجی هستیم ما!:)))

بعد از کباب که برای گلوی هی خوب نبود اما خوردیم،(چون دنیا دو روزه و نمیشه از این لذتا گذشت)رفتیم دلی مانجو خوری...بعدم ردوبدل کردن دفترچه هامون و روزانه هامون:)

وقتی ازش جدا شدم کلی سفارش کردم که داروهاش رو سر وقت بخوره...امشب میره!

امروز روز خیلی خوبی بود.

سی و پنج و سی وشش

الودگیه هوا سردردای بدی واسم میاره:(

امروز داری میای...کوچولوی سرماخورده....حسابی مریض شدی!دلم برات تنگ شده.

سی و چهار

اینروزا دلم میخاد خودمم بهت زنگ بزنم اما انقدر همه خونه ان که نمیشه!:(

امروز از خواهر "هی"پرسیدم که کارا تموم شد....که گفت:"تموم شد"

♥ شُکر

سی و سه

امروز با خواهر هی دوتایی رفتیم سازمان...کارا به سرعت انجام شد...و فردا دیگه تمومه:)

خدارو شکر...

ظهر رسیدم شرکت و ادامه کارها...لبخند رو لبمه،چون کارت تموم شدس:)