دوتایی بعد از کلی کشت و کشتار تصمیم میگیریم بریم"کباب خوری"...آخه من و هی وقتی بهم میرسیم نمیدونیم کجا بریم و یهو تصمیم میگیرم که کجا باید بریم...یهو میگیم و میریم اما تا زمانیکه ببینیم کجا باید بریم یه دور تهران رودور میزنیم:)) همچین زوجی هستیم ما!:)))
بعد از کباب که برای گلوی هی خوب نبود اما خوردیم،(چون دنیا دو روزه و نمیشه از این لذتا گذشت)رفتیم دلی مانجو خوری...بعدم ردوبدل کردن دفترچه هامون و روزانه هامون:)
وقتی ازش جدا شدم کلی سفارش کردم که داروهاش رو سر وقت بخوره...امشب میره!
امروز روز خیلی خوبی بود.
امروز داری میای...کوچولوی سرماخورده....حسابی مریض شدی!دلم برات تنگ شده.
امروز از خواهر "هی"پرسیدم که کارا تموم شد....که گفت:"تموم شد"♥ شُکر
خدارو شکر... ظهر رسیدم شرکت و ادامه کارها...لبخند رو لبمه،چون کارت تموم شدس:)