عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

سی و دومین

اتفاق باورنکردنی که رخ داد خیلی جالبه...تماس و مکاتبه های من با یکی از کارمندای سازمان بود!:)))اگه بدونی چقدر خوشحالم که کارات داره جلو میفته...میدونی "هی"؟راستشو باید بهت بگم....تو که اینجارو نمیخونی و نمیدونم کی قراره بخونی...اما من اگر از ته دل کمکت میکنم و کارات رو انجام میدم حاضرم قسم بخورم که دلیلی نداره جز کمک...آخه یه شب داشتم فکر میکردم نکنه با خودت فک کنی یا حتی بقیه فک کنن اگه داره این همه زحمت میکشه دلیل خاصی داره!!!فکرمه دیگه...باید بدونی و من از ته دل قسم میخورم که اگه برات کاری میکنم بی هیچ چشم داشتیه!اینو جدی میگم هی...دوس دارم که الان که باهاتم کمکت کنم و اگر روزی کنارت نبودم و به هر دلیلی نشد که علیرغم قولامون باهم باشیم دوس دارم به این همه زحمتی که کشیدم به چشم یه کمک بی پاسخ نگاه کنی از طرف دختری که دوس داشته کمکت کنه:)

سی و یک

رفتن به مرکز شهر برای اولین بار تنهایی برام یه تجربه کاملا جدید بود!علت رفتنم درست کردن و پیگیریه کارای هی بود...اخه خودش نیست و از من خواسته کمکش کنم و منم با کمال میل کاراش رو انجام میدم:)صب مرخصی گرفتم و روونه سازمان شدم و کارا تا ظهر تموم شد...البته بماند که برای یه پرداخت اینترنتی کارتم به مشکل خورد و گیر کردم و اون وسط شوهر خاله گرامی کارم رو راه انداخت...از عصر هم باید یه تغییراتی توی کارش و یه سری چیزایی که ثبت کردم انجام میشد که به کمک خواهر هی انجام شد:)

سی ام

کلاس رنگ تشکیل نشد و برای ظهر اومدیم محله طرف،یه مقداری خونه دوستمون بودیم و بعد برای ناهار رفتیم همونجایی که یه روز خودمون با دوستاش رفته بودیم:)کاش بودی...

بیست و نه

امروز با دوستم رفتم دکتر که تنها نباشه و بعدش اومدیم خونشون و باهات حرف زدم:)

عصرش هم با چند تا از بچه ها شام رفتیم بیرون.