خیلی کارم زیاد
بود....انقدر که وقت نکردم ناهار بخورم و برگشتنی رفتم و نشستم و یه پرس به
تنهایی غذا خوردم...خیلیا براشوت عجیب بود یه دختر تنها چرا اومده نشسته
داره غذا میخوره؟و گُنده ترین جواب گشنگی بود:)
بهت زنگ زدم و کلیم راجع
به تاییدیه ازت پرسیدم...این روزا بیشتر از هر چیزی به این فکر میکنم که
کارتو تموم کنم...انجام شه و خیالم راحت شه.
این نوه کوچیکه خونواده هنوز نیومده جای منو گرفته:(
شام
امروز همه لازانیا مهمون بودیم...وسط حرف زدنم باهات پیگیر نامه شدم که
آقای حواس جمع یادش نبود که باید به من بگه که مدارک رو بذارم رو
سایت...خلاصه خودم هماهنگ کردم و مشغول کارش میشم:)