عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

بیست و چهارمش

با اینکه کلی قویم اما بغضم رو انقدر نگه داشتم که گلوم درد گرفت یهو ترکید!دست خودم نبود دیشب...طهر بهم زنگ زده بودی و بخاطر همین زنگی که نفهمیدم و سرکار بودم کلی بشین پاشو رفتی:(

امروز از کار اومدم و یه سره رفتم خونه مامانی...اینجا بهتره و کمتر تنهام...خونه مامان اینا شبا میان اینجا و من حوصله ندارم که بیام وخونه تنها میمونم...امشب با مامانی کلی اشپزی کردم و شام دریایی خوردیم:)

بیست و سه

همه چیز تقصیر شرایط و امکاناته!اگر ما همدیگرو ندیدیم!امروز هفتمین ماه ما شروع شد و منم یه مقداری ناراحتی داشتم که همش رو چون نشد ببینمت بهت تو مسج گفتم...

هفتمین مبارک
وقت رفتنت بدترین لحظه س برام!

بیست و دومیش

دیشب فشارم پایین بود و تا بابا اومد خونه رفتم درمانگاه...بعدشم که فهمیدم جمعه باید بریم مهمونی و نمیتونم نرم....بدجوری ضدحال بود که نشد این تعطیلات ببینمت!چون مامان اینا ظهر میرفتن ناهار سمت "هی"اینا و فهمیدم بچه ها اونجان...با اینکه حالم خوب نبود خیلی اما رفتم که حتی کوتاه هم ببینمش...نامه هم دستم بود...دیدمش...تخس!کلا یه ربع هم پیش هم نبودیم...دیدمش چون میدونستم نمیشه دیگه ببینمش...کاش نزدیک خونه ما بودن تا واسه دیدن و ملاقات که عادی ترین چیز توی دوستی هاست اینطوری نباشیم!بگذریم...اومدم و رسیدم خونه...اینم از امروز

بیست و یکم

وقتی از خواب پا میشی و یادت میندازه به زودی هفتمین ماههتون شروع میشه!♥

هی که سرماخورده و امپولم زده و منم که هر چی بچه ها اصرار کردن نرفتم بیرون...عصرم که هی با دوستاش بود تا دیروقت و منم تنها خونه!