امروز
از کار اومدم و یه سره رفتم خونه مامانی...اینجا بهتره و کمتر
تنهام...خونه مامان اینا شبا میان اینجا و من حوصله ندارم که بیام وخونه
تنها میمونم...امشب با مامانی کلی اشپزی کردم و شام دریایی خوردیم:)
وقت رفتنت بدترین لحظه س برام!
هی که سرماخورده و امپولم زده و منم که هر چی بچه ها اصرار کردن نرفتم بیرون...عصرم که هی با دوستاش بود تا دیروقت و منم تنها خونه!