عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

بیست

امروز بالاخره برگشتی...:)

اما بعد از اینکه حرف زدیم فهمیدم که یه مشکلاتی هست که تا جمعه نمیتونم ببینمت!مشکل نه اما بیشتر یه سری جنبه دیگه داره...تو این هوا و سرما نداشتن وسیله و جا به جا شدن سخته و منم ترجیح میدم که اذیت نشی و این گونه است که تعطیلات نمیبینمت!با تمام وجود دلم میخاست باهم باشیم اما کمبود امکانات باعث شد احساس رو بذارم کنار و منطقی فک کنم.

نوزدهمین

این روزا خیلی از شرکت دیر بر میگردم....آخه کلی کار دارم!الودگی هوا باعث سردردم شده و خیلی پکرم:( هر موقع هم دلم میخاد بهت زنگ بزنم کلی شمارتو میگیرم و همش اون خانومه اجازه حرف نمیده...فردا مرخصی ساعتی میگیرم و میرم نامه ت رو بگیرم از دفتر مرکزی.

هجدهمین

نمیدونم برای تعطیلات هستی یا نه اما خودت گفتی حتما هستی و همین کلی خوشحالم میکنه...بالاخره بعد از کلی وقت میتونیم چند روز با هم باشیم!:)

امروز هوس نون خامه ای کرده بودم...بابا برام خرید...امروز که باهات تلفنی حرف میزدم بهم گفتی:میام میریم نذری میخوریم کلی و منم کلی خوشحالم که میخای بیای.همه رفتن بیرون و منم نشستم خونه و مشغول مجله خوندنم.

روز هفدهم

خداروشکر...عصر بهم زنگ زدی:)پبه سلامت رسیدی اونجا دوباره...