اما بعد از اینکه حرف زدیم فهمیدم که یه مشکلاتی هست که تا جمعه نمیتونم ببینمت!مشکل نه اما بیشتر یه سری جنبه دیگه داره...تو این هوا و سرما نداشتن وسیله و جا به جا شدن سخته و منم ترجیح میدم که اذیت نشی و این گونه است که تعطیلات نمیبینمت!با تمام وجود دلم میخاست باهم باشیم اما کمبود امکانات باعث شد احساس رو بذارم کنار و منطقی فک کنم.
امروز هوس نون خامه
ای کرده بودم...بابا برام خرید...امروز که باهات تلفنی حرف میزدم بهم
گفتی:میام میریم نذری میخوریم کلی و منم کلی خوشحالم که میخای بیای.همه
رفتن بیرون و منم نشستم خونه و مشغول مجله خوندنم.