عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

شونزدهم...حرف نداشت♥

هی-عززززیزم؟

شی-جانم؟

هی-قربونت بشم صب بخیر...

شی که دلش خیلی تنگ شده بود واسه همه این حرفای هی...خواب الو تو جاش به این فک کرد که خوابه یا بیدار؟!

وقتی" پرسید خوب خوابیدی؟" وقتی پرسید"صبونت رو خوردی؟"وقتی اون وقت صب... جمعه به اون زودی دوباره یه هی و یه شی کنار هم بودن!!

----

بعد از کلاس که دیدمت چقد دلم برات تنگ شده بود...امروز بعد از مدتها از ته دل کنارت خندیدم...امروز حک میشه تومغزم...کوتاه بود اما دوس داشتنی...امشب که رفتی بهت قول دادم شاد باشم و بهم گفتی"اون قطره ها که براشون جون میدم رو نریز"...بهم گفتی:"اگر وقتی اشک می ریزی عاملش من باشم خودمو نمیبخشم..."از ته دل دعات میکنم...به سلامت عزیزم♥

به زودی میبینمت!

دفترچه ای که از این روزات بهم دادی رو باز کردم...حس لحظه هایی که خوندم خیلیاش مثل لحظه های خودم بود...دونه دونش رو بارها میخونم...بهترین کاری بود که کردی...بدون اینکه بهت بگم...میدونی چقدر دوس دارم برام بنویسی...مرسی♥


پونزدهمین که دوس داشتنی بود♥

وقتی زنگ زدی و صداتو شنیدم انگار که دنیا بروم خندید پسر جون...برگشتی!وقتی دوباره بهم گفتی:"تو فقط برام بخند..."وقتی بهم گفتی:"شی...؟ارومی؟"وقتی گفتی:"میخام برام حرف بزنی....دلم حرفاتو میخاد."وقتی بهم گفتی"زود باش....لبخند میخام"وقتی فهمیدم همه این روزا رو برام نوشتی...:)

هی عزیزم تو تمام روزایی که نبودی...اگه بی تابی کردم...نااروم بودم یا چشمام به قول خودت تر شد علت زیاد داشت...اولاش نبودت که تو ذوق میزد...یه ذره بعدترش اینکه چه بلایی سرم اومده که جای خالی این ادم اینجوری واسم اذیت کنندس و اخرش تسلیمم...اینا بالا پایینای زندگیه و اگه گاهی نااروم میشم و چشمام تر میشه دلم میخاد که اینجوری خودمو تخلیه کنم...زمان میگذره و ما چه باهم کنار هم یا دور باید ادامه بدیم تا برسیم به روزی که تا اخرش با هم باشیم که همه اینا اتفاقای روزگاره و باید دید چی رقم میخوره!نبودنت جوری نبود که حس کنم خودمو حبس کردم که بیرون نمیرم...اما جوری بود که خودم حوصله نداشتم وگرنه حتما میرفتم...وقتی نباشی اون بیرون که میرم بیشتر نبودت رو بهم نشون میده و منم اینو نمیخام...بعضی وقتا با بچه ها رفتم و خیلی خوب بود و خوش گذشت اما هر لحظه ش یه جا یادت کردم...این وابستگی نشون از دوس داشتنه و میدونم هر جا یادت کردم بیادم بودی که اومدی تو یادم...اما اینو هم میدونم که این وابستگی خدایی نکرده اگه غیرمنطقی باشه خودم ریشه ش رو از ته میزنم!ادمی نیستم که با خودم مدارا کنم...بی رحمم در یه سری موارد!

چهاردهم

بعد از سرکار با مامان و بابا رفتیم خرید واسه فردا شب...زنگ که زدی تو ماشین نتونستم خوب حرف بزنم....گفتی نمیای به احتمال زیاد و کلی پکرم کردی اما اصلا به روم نیوردم و گفتم بهت زنگ میزنم...خونه بهت زنگ زدم چون تنها بودم و بقیه مهمونی بودن ...بازم صدات خیلی گرفته!بهت که زنگ زدم گفتی اگه معلوم شه اومدنم بهت میگم تا فردا ظهر...ایشااله که بیای...من میخابم...شببخیر

روز سیزدهه

امروزم کلی رنگ بازی کردم بعد از شرکت...هر چی بهت زنگ زدم موفق نشدم...خودت 9 اینا بود زنگ زدی...خیلی دیر بود...یه ذره نگران شده بودم...اما گفتی چند بار گوشیم روگرفتی و موفق نشدی...برای منم شماره ای نیفتاده بود...اشکال خط بوده...با گوشی خودت باهات حرف زدم