عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

دوازدهمیش...

بعد از شرکت زیر نم بارون یه سر رفتم شهرکتا بو بعدشمیه سری خرید برای مامانی کردم و شام خونشون دعوت بودیم...بهم زنگ زدی...بهت زنگ زدم و کلی سر به سر هم گذاشتیم...صدای خنده هات و وقتی دیدم شاد و سرحالی شادم کرد پسر...الان عجیب سرحالم:)

روز یازدهم

دیشب خوابت رو دیدم و وقتی پاشدم انقدر دلم میخاست بازم خواب بودم:)وسط ظهر تو شرکت بهم زنگ زدی و میخاستی بری ناهار...راستش صدات زیاد سرحال نبود...معلومه دلت گرفته بود یا خسته بودی!چون دیشب تا صب بیدار بودی...اینجا روزا میگذره...خوش نمیگذره اما داره میگذره بی تو اما با یادت.

روز دهم...

بهم گفتی ایشاالله اخر این هفته میای:)

خودم کلی بهت زنگ زدم که نمیگرفت و وصل نمیشد...باز نشستم پای کار طراحی که الهام و پریا اومدن و تو ماشین چایی بردم و پایین نشستیم و چایی خوردیم و حرف زدیم و دوباره برگشتم خونه...

روز نهم

کلی با game گوشیت بازی کردم...تا پنج سر کلاس بودم و ناهارم بیرون خوردم...یه چیزایی هست که برات تو دفترمون نوشتم تا بخونی و دوس دارم جوابش رو برام بنویسی تا بدونم!