روز پنجم و گذرش رو
نفهمیدم چون سرکار خیلی شلوغ بودم...و تازه ساعت 5 ناهار خوردم!اونم ناهار
نه میوه!اومدم خونه...اوج خستگی...بچه ها بازم میخاستن باهاشون برم بیرون
که نرفتم بازم و تلفنی حرف زدیم!اما خب وقتی زنگ زدی و اروم گفتی:"شی همه
چی خوبه؟"
اروم گفتم :"اره..."
گفتی:"جون هی؟"
گفتم:"ای..."
گفتی:"چی؟"
و من نمیتونم بگم هیچی خوب نیست!
امروز خسته ام...از قصد خودم رو بیشتر خسته میکنم تا خوابم ببره و فکر نکنم !