عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

روز هشتم

زنگ که زدی صدات گرفته بود...حدس زدم سرما خوردی اما خب شایدم به خاطر دادو بیدادهاست...همه رفته بودن مهمونی اما من حوصله نداشتم  ونشستم خونه به طراحی وکارای کلاسم...بچه ها هم رفتن مهمونی که خودم نرفتم و خیلی اصرار کردن اما حوصلش نبود و اینکه من بی تو مهمونی نمیرم!

روز هفتم

روز هفتم جای خالیت کلی زیاد بود چون رفتم دانشگاه و با دوستات هم بودم...عصر هم که گوشیت دستم رسید...شبش هم مهمون بودیم و بعدم انق خسته بودم که بیهوش شدم!

روز شیشم

وسط کار بودم که قبل از ناهار برای اولین بار زنگ زد...نمیدونم چقدر خوشحال شدم...انقدر که همکارم گفت:"شی...چقدر چشمات میخنده!"دلم واسش یه ذره شده...واسم سرودشون رو نصف و نیمه خوند!ای جون با اون خوندنش:)

از کار که برگشتم برای شب شام بچه اومدن دنبالم و رفتیم عطاویچ و اتفاقا بهم زنگ زدی:)
شب انقدر خسته بودم که سریع خوابم برد.

پنجمانه

روز پنجم و گذرش رو نفهمیدم چون سرکار خیلی شلوغ بودم...و تازه ساعت 5 ناهار خوردم!اونم ناهار نه میوه!اومدم خونه...اوج خستگی...بچه ها بازم میخاستن باهاشون برم بیرون که نرفتم بازم و تلفنی حرف زدیم!اما خب وقتی زنگ زدی و اروم گفتی:"شی همه چی خوبه؟"

اروم گفتم :"اره..."
گفتی:"جون هی؟"
گفتم:"ای..."
گفتی:"چی؟"
و من نمیتونم بگم هیچی خوب نیست!
امروز خسته ام...از قصد خودم رو بیشتر خسته میکنم تا خوابم ببره و فکر نکنم !