حوصله ندارم!
صبش
زود پاشدم...یا هی بودم...بااینکه جمعه بود...سر کلاسم همش به فکرش
بودم...دلمم واسش خیلی تنگ شده بود...صدای هی رو میشنیدم و میگفت راضیه از
اونجا خیالم راحت میشد اما من از اینجا راضی نبودم!دوباری هم بهم زنگ
زد...حالش خوب بود و خوشحال بود و این خیلی واسم خوشایند بود...عصرشم ال
اومد و رفتیم کیک خوردیم و شام به یاد هی رفتیم رستوران همیشگی کلی جاش رو
خالی کردم...شب خیلی زود خوابیدم...روز دومم هم تموم شد.
روز
تعطیل بود و چشمام خیلی تابلو بود...خودمو زدم به خواب تا همه برن
بیرون...نمیفهمیدم چمه؟نرفته بود که دیگه نیاد...میومد...اما نمیدونم چم
بود!روز خسته کننده ای بود!ساعت سه اینا بود که هی زنگ زد...وقتی صداشو
شنیدم انگار دنیارو بهم دادن...عالی بود...روز اول رو گذروندم...عصرشم بچه
ها اومدن و واسه عوض کردن حالم منو بردن بیرون...