عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

اخ که چه حالی بود این اولین روز ابان 92...چشم که باز کردم ساعت چهار صب بود...به خاطر سردرد دیشب نتونستم بیدار بمونم و به خاطر قرصا خوابم برده بود و هی یه عالمه مسج داده بود...تو جام دراز کشیده بودم و هر یه مسج رو که مبخوندم اشکام از چشمام میومد پایین...وقتی نوشته بود مراقب خودت باش,خوب غذا بخور...وقتی گفته بود حق نداری اشک بریزی...و من همینجوری بی اختیار اشک میریختم و تو تاریکی اتاق خودمو مچاله کرده بودم تو تختم که شاید بند بیاد این اشکا...به لحظه ای فک میکردم که باید بگم به سلامت...خداحافظ...انقدر بیدار موندم تا بیدارشد...ساعت 5 اینا بود...باهم خداحافظی کردیم و وقتی گفت:"خداحافظ دوستت دارم"احساس کردم واقعا یه تیکه از خودم داره ازم جدا میشه...انقدر اشک ریخته بودم که وقتی رفتم دست و صورت بشورم چشمام کوچولو شده بودن...نخودی...واقعن به معنای کلمه دلم تنگ شده بود واسه کسی که فیزیکی زیاد باهم نبودیم اما روحش و حضورش برام انقدر پررنگ بود اینطوری براش نااروم بودم...من اصولا اهل گریه نبودم و تو مراسم بابا بزرگم هم اشک نریختم و اینواکثر کسایی که منو میشناسن میدونن و میدونن چه دختر بی احساسی بودم اما حالا از نظر هی یه دختر فوق احساسیم که همین احساس رو به هی مدیونم...هی چه چیزی تو وجودم پرورش داد که الان داره نتیجش رو برداشت میکنه خدا میدونه!اما اومدم شرکت...یادم افتاد هر روز بهش مسج میدادم وقتی میرسیدم شرکت...یه مسج دادم و یادم افتاد تا بیست روز یا یه ذره بیشتر دیگه کسی نیست که جوابمو بده و بگه صبونه خوردی؟باشه مراقب باش...ناهار خوردی؟لباس گرم پوشیدی؟مواظب خودت باش...همینطور که یه سری نامه بایگانی میکردم اشکام چشمام رو تار میکرد و هر کی میپرسید دلیلش حساسیت فصلی بود...وقتی مسجش رو دیدم انگار دنیارو بهم دادن...رفتنش به فردا موکول شده...به هر حال میره و منم با این شرایط کنار میام اما عادت نمیکنم به این شرایط!عادت سمه واسه ما ادما....روزی که عادت کردی بذار برو...نمون...عادت خیانت ما ادماست و من عادت نمیکنم...دوس میدارم!

و من مصداق این شعر بودم امروز...
             
          رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

دیدار قبل از سفر

جلوی خیابون شرکت منتظرمه...عینکش خیلی به صورتش میاد...ریبن...میریم اب انار همیشگی...تو کلی ترافیک میریم و تو کلی ترافیک میایم...دستامو از دستاش درنمیارم...نمیخام این ساعتا تموم شن...اما تموم میشن...موقع خداحافظی...دلم هنوزم میخادش...اما باید بره...وقتی از ماشین پیاده میشم اشک چشمام رو تار میکنه...بر نمیگردم .و میرم...

دیشب

دوستش بهم زنگ میزنه تا یه برنامه سورپرایزی براش ترتیب بدیم....وسط هفتس و ما باید زود برگردیم اما هر جوریه تصمیم میگیرم برم و سورپرایزش کنم...شده فقط یه ساعت ببینمش...تمام روز فکر و ذکرم پیش اینه که وقتی سورپرایز میشه چقدر خوشحال میشه...از شرکت میام سریع اماده میشم و همراه دوستام میریم...نمیشه به مامان و بابا بگم چون اگه راستش رو بشنون قبول نمیکنن تو اون جاده اون وقت شب رو!قیافش رو که میبینم کلی دلم براش تنگ میشه...تمام مدت مهمونی رو جلوی خودمو میگیرم....وقتی دم پله کولم میکنه...همش نگرانم نکنه بیفتیم!اما هی قویتر از این حرفاس♥کلی حس خوبی بود...

چون بقیه دیر میان مهمونی هنوز برپا نشده...کم کم بچه ها میان و مهمونی شون شروع میشه...تمام مدت حواسم به همه چیز هست و میبینم...ساکت...وقتی دخترا و پسرا و مدلاشون رو میبینم اصلا واسم چیز تازه ای نیست...من تو این جمع ها کم نبودم اما هیچ وقتم از بودن تو این جمع ها لذت نبردم...بیشتر حس بد داشتم.....تا اینکه بهم خوش بگذره....من به رابطه ها تو چهارچوب خیلی معتقدم...وقتی میبینم یه دختر یا پسر جلوی دوست دختر یا پسرش کارایی میکنه که جز خط قرمزهاست...شوخیایی میکنه که نباید بکنه بدم میاد!دست خودم نیست...وقتی اون دختر که به نظرم دختر خیلی خوب و خون گرمیم بود و معلوم بود ادم راحتیه با هی سلام علیک کرد و هی رو بغل کرد یه لحظه کل بدنم منجمد شد!اینکه دختری بغیر از من تا این حد به هی نزدیک شه دیوونه م میکنه...نمیذارم هیچ وقت هی این حس رو لمس کنه چون به نظرم ازار دهندس...نمیذارم چه هی باشه و چه هی نباشه ادما از یه حدی بهم نزدیکتر بشن...وقتی اینکاره دختر رو دیدم سرمو گرفتم یه طرف دیگه...بعدشم سعی کردم دیگه به روم نیارم...واسه من مهم نیست که اون دختر منو میشناسه یا میدونه من کیم...هر کسی باشه دلم نمیخاد اینطوری با هی راحت باشه!تو این قضایا خیلی حساسم و حتی تو شوخی های هی با دوستای خودم هم همیشه دوس دارم یه حد و مرزی باشه...چه برسه به بقیه.طول مهمونی که مدت کمی رو اونجا بودیم به چشم رفتار دخترا رو می دیدم و به جنس خودم لعنت میفرستادم....شاید به چشم هیچ کس نیاد اما به چشم من میاد چون من روی ارزش و دختر بودنم خیلی زیاد احترام قائلم  و حرص میخورم  چرا یه عده باید جوری رفتار کنن که ارزش دختر اینجوری بیاد پایین...شوخی خیلی قشنگ و خوبه اما من فرق شوخی سالم رو با چیزای دیگه میفهمم...احساس میکردم من تو اون جمع تو ذوق میزنم...و میدیدم که با ادمای اونجا یه عالمه فاصله دارم...درمورد گوشی هی...دلم نمیخاست  گوشیش رو ازش بگیرم چون اینجوری نمیتونستیم در ارتباط باشیم...ناراحت شد...اما من گوشیش رو با سیمکارت خودش میخام...من نمیخام از گوشیش استفاده کنم و سیمکارت خودم توش باشه!موقع خداحافظی که رسید وقتی محکم بغلم کرد واقعن دلم نمیخاست تموم شه...وقتی تو چشماش نگاه کردم که قرمز شده بود دلم نمیخاست بین اون ادما تنهاش بذارم...ادمایی که دوستاشن اما من دلم نمیخاست پیش اونا باشه...اخرین تصویرم ازش یه مردی بود که به زور جلوی خودشو گرفته!تمام راه تا تهران بغض داشتم...و همش میگفتم کاش کم مشروب بخوره...کاش کم قلیون بکشه...کاش کتش رو نمیگرفتم نکنه سرما بخوره!شب کجا میخاد بخابه؟چی میشد اصلا قلیون نمیکشید!یادمه یه روزی اون اولا بهم قول داده بود نکشه و منم قول داده بودم تنها هیچ مهمونی نرم!رسیدم خونه خیلی دمغ بودم...سنگین بودم...هیچی نخوردم...یه شب بخیر گفتم و به بهونه خواب اومدم و یکم گریه کردم و سبک شدم...هی مسج میداد...منم جواب میدادم و دلیل این همه ناارومیم رو نمی دونستم!هی فردا دیگه پیشم نیست و یه مرحله جدید از زندگی روش رو بهم نشون خواهد داد...!

:)

بهترین حالت تو دوستی اینه که دوتا ادم باهم راحت باشن...از هیچی نترسن...حرفاشون نمونه ته دلشون...ما خیلی وقته این مرحله رورد کردیم و حرفامونو راحت بهم میزنیم...این روزا که اخرشه یه ذره برام سخته...داره میره و نبودش برام سخته...روزایی که انقدر داره مطمئنم میکنه که حاضره دوماه گوشیش دستم باشه...رمز همه چیز دستم هست...روزایی که میگه اگه دختری از دوستام زنگ زد بگو نامزدشم!روزای قشنگی که هر چی تو دلمونه واسه هم روئه...روزایی که از دوست دارم گفتن خالص بهم نمی ترسیم...

نبودنش برام سخته اما میتونم تحمل کنم چون بلدم:)