چون بقیه دیر میان مهمونی هنوز برپا نشده...کم کم بچه ها میان و مهمونی شون شروع میشه...تمام مدت حواسم به همه چیز هست و میبینم...ساکت...وقتی دخترا و پسرا و مدلاشون رو میبینم اصلا واسم چیز تازه ای نیست...من تو این جمع ها کم نبودم اما هیچ وقتم از بودن تو این جمع ها لذت نبردم...بیشتر حس بد داشتم.....تا اینکه بهم خوش بگذره....من به رابطه ها تو چهارچوب خیلی معتقدم...وقتی میبینم یه دختر یا پسر جلوی دوست دختر یا پسرش کارایی میکنه که جز خط قرمزهاست...شوخیایی میکنه که نباید بکنه بدم میاد!دست خودم نیست...وقتی اون دختر که به نظرم دختر خیلی خوب و خون گرمیم بود و معلوم بود ادم راحتیه با هی سلام علیک کرد و هی رو بغل کرد یه لحظه کل بدنم منجمد شد!اینکه دختری بغیر از من تا این حد به هی نزدیک شه دیوونه م میکنه...نمیذارم هیچ وقت هی این حس رو لمس کنه چون به نظرم ازار دهندس...نمیذارم چه هی باشه و چه هی نباشه ادما از یه حدی بهم نزدیکتر بشن...وقتی اینکاره دختر رو دیدم سرمو گرفتم یه طرف دیگه...بعدشم سعی کردم دیگه به روم نیارم...واسه من مهم نیست که اون دختر منو میشناسه یا میدونه من کیم...هر کسی باشه دلم نمیخاد اینطوری با هی راحت باشه!تو این قضایا خیلی حساسم و حتی تو شوخی های هی با دوستای خودم هم همیشه دوس دارم یه حد و مرزی باشه...چه برسه به بقیه.طول مهمونی که مدت کمی رو اونجا بودیم به چشم رفتار دخترا رو می دیدم و به جنس خودم لعنت میفرستادم....شاید به چشم هیچ کس نیاد اما به چشم من میاد چون من روی ارزش و دختر بودنم خیلی زیاد احترام قائلم و حرص میخورم چرا یه عده باید جوری رفتار کنن که ارزش دختر اینجوری بیاد پایین...شوخی خیلی قشنگ و خوبه اما من فرق شوخی سالم رو با چیزای دیگه میفهمم...احساس میکردم من تو اون جمع تو ذوق میزنم...و میدیدم که با ادمای اونجا یه عالمه فاصله دارم...درمورد گوشی هی...دلم نمیخاست گوشیش رو ازش بگیرم چون اینجوری نمیتونستیم در ارتباط باشیم...ناراحت شد...اما من گوشیش رو با سیمکارت خودش میخام...من نمیخام از گوشیش استفاده کنم و سیمکارت خودم توش باشه!موقع خداحافظی که رسید وقتی محکم بغلم کرد واقعن دلم نمیخاست تموم شه...وقتی تو چشماش نگاه کردم که قرمز شده بود دلم نمیخاست بین اون ادما تنهاش بذارم...ادمایی که دوستاشن اما من دلم نمیخاست پیش اونا باشه...اخرین تصویرم ازش یه مردی بود که به زور جلوی خودشو گرفته!تمام راه تا تهران بغض داشتم...و همش میگفتم کاش کم مشروب بخوره...کاش کم قلیون بکشه...کاش کتش رو نمیگرفتم نکنه سرما بخوره!شب کجا میخاد بخابه؟چی میشد اصلا قلیون نمیکشید!یادمه یه روزی اون اولا بهم قول داده بود نکشه و منم قول داده بودم تنها هیچ مهمونی نرم!رسیدم خونه خیلی دمغ بودم...سنگین بودم...هیچی نخوردم...یه شب بخیر گفتم و به بهونه خواب اومدم و یکم گریه کردم و سبک شدم...هی مسج میداد...منم جواب میدادم و دلیل این همه ناارومیم رو نمی دونستم!هی فردا دیگه پیشم نیست و یه مرحله جدید از زندگی روش رو بهم نشون خواهد داد...!