بعد از یه روز بدو بدو با دوستام میریم جایی و هی هم میاد پیشِ
ما...میبینمش و کلی کیف میکنم...خسته س اما دوس داشتنی!با اون لباسای بامزه
و اسپورتش...که من خیلی زیاد دوسشون دارم...وقتی میشینیم تو ماشین و حرفا و
شلوغ کاریای همیشگی مون...بعدم بچه ها رو میرسونیم مقصدشون و خودمون
دوتایی میریم و ساختمون نیمه کار رو نشونم میده...حرفامون...خداحافظی...و
اینم میشه یه روز...
وقتی ازش یه چیزی میخام که انجامش میده!
.............
واسه شوخیه میدونم....اما من این شوخیا رو دوس ندارم...وقتی با دوستای خود من باشه که اصلا!اما خب نمیتونم و نمیخام چیزی بگم....به نظر من چون خودم اینطوریم اینجوری فکر میکنم و اینجوری رفتار میکنم یه سری شوخی ها اصلا درست نیست...یه سری روابط نباید صمیمی باشه....یه چیزایی تعریف نشدس...حتی شوخی!چون باعث میشه من سوبرداشت کنم یا توی طرف مقابل سوبرداشت ایجاد میکنه...من تو روابط و رفتارها خیلی زیاد حساسم....من دوس ندارم هی به جز من به هیچ کس دیگه ای عزیزم بگه که خیلی کلمه ساده ایه....چه برسه به بقیه حرفا و توجها...!امروز چند موردی دیدم که دوس نداشتم اما میدونم هیچ منظوری پشتش نیست اما دوس ندارمشون!مکثش تو دست دادن و سلام کردن با یکی از دوستام...نگاه کردناش از اینه به ماشین پشت سر(که دوستام توش بودن)...