عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

وقتی..

وقتی با خانوادش رفته رستوران و داره به این فکمیکنه دفعه بعد منو ببره یه جای جدید که کشف کرده واسه خوردنیامون کلی خوشحال میشم...

مرسی هی:*

رو دورِ تند!

پنج شنبه رو دور تند گذشت!اما خوب...به پیشنهاده هی با دوتا از دوستامون قرار گذاشتیم و ساعت هفت و نیم چهارتایی بیرون بودیم...واسم خوراکی مورد علاقمو خریده بود و به سفارشم برام اورده بود و با بچه ها دور هم خوردیم....خیلی عالی بود...بعدش شیطنتای من و هی تو اسانسور!که نمیذاشتیم اسانسور حرکت کنه...بعدم پارک...کنار اب...چهارتایی...بعدم شام خوشمزه و عالی!اما متاسفانه هی باید زود برمیگشت خونه چون شب باید جایی میرفتن و بدین ترتیب ما ساعت ده از هم جدا شدیم...اما با همه ی اینا خیلی خوب بود...تو این دیدار چهارنفره حس کردم که خداروشکر چقدر رابطه من و هی متفاوت و خوبه...یه جوری خالص و قشنگ!صادقانه...بهرحال روز خیلی خوبی بود...به زودی هی کلی کار داره که باید انجام بده و شاید فرصتی نشه که زیاد همدیگرو ببینیم.

!

ساعات پایانیه عروسیه و من میفهمم داره میره بازم بازی...این دومین بار تو این هفتس که داره میره و هفته گذشته هم رفته!تا نزدیکای صب بیدارن !!! ناراحتم خیلی زیاد...انقدر که تمام خوش گذرونی امروزم تو عروسی کوفتم میشه و زود میام خونه و از ساعت 12ونیم تا یه ربع به سه یه بند فک میکنم و غصه میخورم و یه جاهاییم گریه میکنم...من احساس مسکنم این بازی واسه ادمای علافه...چرا خیلی خوبه که ادم تفریح کنه اما مسافرتی تعطیلاتی.....نه که هر چند وقت بری و تا صب بازی کنی...حداقل من مردی رو واسه زندگی میپسندم که اهل این داستانا نباشه!مرد مورد علاقه من اهل کار و خانوادس...یعنی شب حتما خونه خودشونه و هر ساعتی از شب بیرون نیست!یعنی تو خونه یه سری چهارچوب داره...

:)

چیزی به رفتنش نمونده و جالب اینجاست ما فرصتی واسه دیدن هم نداریم چون بزودی ده روزی شایدم بیشتر برای کار میره جایی و اونجاست و بعدشم شاید من نباشم...معلوم نیست!اگر بره دوماهی ازش بی خبرم و محدود میشیم به تماس از طرف اون!هرچی خیر و مصلحته پیش بیاد...