عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

وقتی

وقتی وسطای شب قاطیه مسج بازی هامون براش مسج میاد که با درخواستش واسه تعویض تاریخ اعزام موافقت شده هم خوشحال میشم هم نارحت...:(:)

بازم اگه نع بگم اینجوری نارحت می شی؟

از شرکت اومد دنبالم و دوتایی پیش بسوی گردش...جایی که واسه ناار رفتیم تو یه فرعی کنار اب بود!خیلی خوشگل بود و کلی خوشم اومد...بعدم که برگشتیم و ابمیوه خوردیم و پیش بسوی تهران...روز خوبی بود...بعدشم که هی عصرش رفت خونه دوستش و بعدشم تا ساعت 11 اینا با دوستش بیرون بودن منم خونه بودم...شبش سر اینکه بازم هی اصرار کرد اینجارو بخونه و ادرس رو میخاست از هم نارحت شدیم...نمیدونم هی حق داره نارحت شه یا نه؟اما من فکر میکنم اینکه اینجا رو ادرسش رو ندم بهش نباید باعث بشه که اینطوری نارحت شه!تا صب جمعه بیدار بودم و بعدشم رفتم سر کلاسم و یه سره برگشتم خونه و همینطوری خونه بودم...هی هم رفته بود خونه دوستش و عصرش هم همراه یکی دیگه از دوستاشون رفته بودن جایی زمین و ویلا ببینن و ساعت ده شب اومد خونه...بعدشم یه ذره حرف زدیم و حس کردم بازم از اینکه من از دادن ادرس اینجا بهش طفر میرم نارحته و شب دومی شد که ما از هم نارحت بودیم...من البته نبودم و نیستم...اما حق خودم میدونم که از روی میل اینجارو بهش نشون بدم...اینجا بالاخره مال اونم هست و یه روزی که دوس دارم یه روز خاصه بهش میدمش...هی باید بدونه درسته که برام عزیزه اما اگر جایی از من نه شنید و من تمایلی نداشتم خیلی راحت کنار بیاد نه اینکه ناراحت شه چون ارزش دوستی و روزا بیشتر از اینکه سر همچینچیزی ادما نارحت شن!میدونم که کنجکاوه و شاید هم ناراحته که حس میکنه اینجارو نداره....اما به این فک مینم اگه تو اینده درمورد یه چیزی نه بشنوه بازم اینجوری میکنه؟!خلاصه که اینم از این...امروزم با حس خواب و خستگی از بیداری ها و ناراحتیا اومدم شرکت....هر چند الان خوبیم:)

خاطره انگیزها...

فک میکنم دیروز یکی از بهترین تجربه ها و خاطرات هردوتامون بود....یه روز ساده و قشنگ...بعد از کارمون تو خیابون سر چهارراه زیر سایه درخت با گوگل مپ دنبال مقصدمون بودیم و کلی از این بابت خندیدیم...یعدشم کلی پیاده روی...حرفامون...ابمیوهه...بعدم اتفاقات تو مترو و خنده هامون...بعد هی شکمو و خوردن اون توله کولوچه های داغ و سوختنمون...!دهن و زبونمون حسابی سوخت...اصرار هی برای پیدا کردن این ادرس وبلاگ و ناراحت شدنش...منم انکار که اینجارو لو نمیدم....شب که تنها بودم و یهو ضبط خود به خود روشن شدن و ترسیدن من و حرفای من و هی...بعذ یهو وسطش زنگ خونه خورد و مدیر ساختمون کار داشت انوخت شب! بعد من میخاستم هی رو بگیرم بعد یهویی یه شماره دیگه به من زنگ زده بعد اونو کال کردم...بعد هی پشت خطی شده و ان هُلد شده...بد هی رو جواب دادم...به من گفت:"با کی حرف میزدی؟"گفتم:"نمیدونم!من؟؟"خلاصه خندم گرفته بود...بعد هی رو قطع کردم دوباره چک کنم کی به من زنگ زده؟خلاصه خنده دار بود...هی بهم گفت:"حتما حواست نبوده...انسر کردی!"یه شماره ناشناس بود....خلاصه اینطوری دیگه...دیشب خیلی شب خوبی بود..خیلی زیاد کل دیروز رو دوس داشتم!یه روز خاطره انگیزو قشنگ♥

شکرت خدا...

منتظرم از شرکت بیاد دنبالم بریم گردش:)

:)

بهش میگم:"دوسم داری؟"

بهم میگه:"دیوونه,به زبون راحت میشه گفت,تو عمل مهمه...دوستت دارم؟,انقدر زیاد که تو اوج عصبانیت بغلت کنم و بگم من اینجام"