عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

پیاده روی

میخاد برای یه کا اداری بیاد اینجا...میدونم تنهاست و اون محدوده طرحه...هرجوری بهونه میاره تا چون ماشین نداره من نرم...میفهمم و با خودم میگم...م این ادم رو همراهی میکنم!با ماشین و بی ماشین...دیگه حرفی نمیزنیم که یهو میگه:"چیزی شده؟"سریع جواب میدم:"اگه گفتم باهات میام واسه این بود که تنها نباشی....من چه با ماشین چه بی ماشین هستم باهات!"میگه:"میدونم عزیزم...تو بی ریاترین ادمی واسه من...اما خب نمیتونیم جایی بریم بی ماشین."میگم:"دیونه خُل...من که نمیخاستم بیام تفریح!میخاستم همراهت باشم..."میگه:"باشه فردا میام...خوبه؟"میگم:"نه عزیزم..خواستم یه چیزی رو یاد بگیریم..اینکه یاد بگیریم از هر لحظه میشه خاطره درست کرد.اگه یه روزی ماشین نداشتی چی؟"میگه:"حالا منو فردا تنها میذاری؟"میگم:"هیچوقت تنهات نمیذارم..."میگه:"فردا اماده باش...یه پیاده روی خوب داریم..."میگم:"پس من رانینگ به پا میام!کلیم پیاده روی میکنیم."میگه:"تو خوشحال باش واسم کافیه!"

بالا و پایین!

همه دوستیا و روابط بالا و پایین داره...مخصوصه اولاش...یه روز خوبی و یه روز بد....یه روز ناراحتی...یه روز شاد و منشا همه ناراحتیا از دلتنگیا و سوتفهم هاست....مهم اینه که تو تمام این بالا و پایینا انقدری دوسش داشتی باشی که با خیلی چیزا کنار بیای و ب یه موج گنده عقب نکشی...بمونی...شرایط دوستی من و هی خیلی خاصه...من فک میکنم ما دوتا ویژگی های خاصی داریم که با وجود یه سری مسئله هایی که ارکان هر رابطه ایه با هم موندیم و چیزی که میفهمم علاقه ماست...وقتایی که من میبینم هر موقع دیگه ای بود هی عصبی میشد....حالا چقد قشنگ و اروم با مسئله برخورد میکنه و منو نرم میکنه یا جاهایی که من رابطه رو جوری مدیریت میکنم که به سمتی میره که به نفع هر دومونه....ما واسه با هم بودن خیلی جاها کوتاه میایم و به هم امتیاز میدیم و همه اینا واسه اینه که باهم بودنمون رو دوس داریم...وقتی به هی گله کردم از دیدارهای کم جوابی که داد این بود:"ببین شی...من میدونم تو رو کم میبینم و تو احساس دلتنگی می کنی...درسته من مردم!بخدا دلم از سنگ نیست,منم دلم تنگ میشه و دوس دارم هر دقیقه ببینمت اما بعضی وقتا واقعا نمیشه...واقعا!اما نمیخام تو نارحت باشی.الان سه روزه تو خودتی...من از تو بیشتر,چون نمیتونم نارحتی تو رو ببینم...." و ادامه صحبت ها...من حرف و حسم رو بهش گفتم و بهش گفتم با وجود همه اینا دلیلی وجود نداره که دوست نداشته باشم...شاید دلخور شم اما با این همه دوست دارم...

حامی

دیروز عصر بعد از کار خونه بودم تا شب...هی هم همینطور,اما عصر تصمیم گرفت بره خرید...منم که خونه نشستم...فک میکردم شاید حالا که میدونه جفتی وقت داریم بیاد بریم بیرون اما نیومد!منم حوصله بیرون نداشتم یکی از دوستام پیشنهاد داده بود بریم جایی اما دلم بیرون نمیخاست با هیچکی جز هی!بعد عادتم ندارم اینو به هی بگم چون فک میکنم دل اون تنگ نمیشه یا زیاد واسش فرقی نداره و اگه من بگم فقط باعثمیشم بخاطر من اینکار و کنه که نمیخام چون همه چیز دوطرفش خوبه...!بعدبه این فک کردم که من بارها به هی گفتم غیر مستقیم که دوس دارم زیاد ببینمت...دیشب هی میپرسید از چی ناراحتی؟چرا گرفته ای؟منم غیرمستقیم گفتم...راستش دیشب که هی خرید بود تمام مدت فکرم به این بود ای کاش یه برادر بزرگتر داشتم یا مردی که بی منت هر لحظه کنارم باشه و ازش مطمئن باشم و واسم وقت بگذاره..."وقت بگذاره"باهام بیاد خرید و منو ببره سینما و واسم غذا بخره...خیلی بد بود...چیک چیک اشک میریختم و دلم گرفته بود و یه اه از سر حسرت کشیدم! بهش اینو گفتم که دلم برادری میخاد که واسم وقت بگذاره اما باز هم نفهمید و از روی قضیه رد شد!من دلم کسی رو میخاد که واسم وقت صرف کنه....خب یه واقعیت که هی زیاد برام وقت نمیگذاره!منم انتظار انچنانی ندارم!اما در حد همون انتظار هم نیازمو برطرف نمیکنه...من همه اتفاقات مهم زندگیم رو تا اینجا خودم به دوش کشیدم و کسی همرهم نبوده...ینی نخاستم که باشه...اما حالا که این وظیفه هی هست وظیفش رو انجام نمیده....همش دیشب دلم میخاست یکی بود که قربون صدقم میرفت و میگفت:گور بابای دنیا...بیا با من بریم بیرون واست یه بستنی بخرم!همین...

و فکرهای شبانه...

امروز واسش غذای مورد علاقش رو پختم...کلی طراحی کردم و کارامو انجام دادم و وقتی رسید خونه دید که غذا درست کردم خوشحال شد اما خیلی خسته بود...منم ترجیح دادم بذارم استراحت کنه...ساعت نزدیکای دوازده شبم رفت خونه دوستش تا بازی کنن...منم باز مشغول طراحی شدم و موزیکام...خب ساعتارو عوض کردن و یه دوساعتی ازش بیخبر بودم که وقتی مسج داد فک کردم بازی تموم شده و برمیگرده خونه شون اما فهمیدم قراره تا صب اونجا باشن...اینجا یهو یه تکون خوردم!!!می نویسم که یادم بمونه چه جوری فکر میکنم...دوتا فکر اومد تو سرم!!!

مگه فردا کار نداره؟اتفاقا ازش پرسیدم و فهمیدم کار نداره...فک کردم به اینکه روز جمعه از ظهر تا عصر خونه بیکار بود و بعدش رفت سرکارش اما نیومد شده یکساعت منو ببینه!حالا فردا بیکاره...داشتم با خودم حلش میکردم...چه قشنگ بود که بهم میگفت:"شی من فردا کار ندارم...میتونی بیای بریم بیرون؟"شایدم بگه!نمیدونم....فکر الانمو مینویسم....خب من فکر میکنم اجباری نیست...به همین نسبت منم دلم ناخوداگاه به تفریحای دیگه جلب میشه...اما حیف!ادم باید اونجایی باشه که دلش خوشه...هی باید خودش بفهمه...ینی باد حس کنه شی رو کم داره نه اینکه شی بهش یاداوری کنه....این نیز بگذرد...من با اینکه الان داره بهش خوش میگذره مشکلی ندارم...از این نارحتم که برای همه چیز برنامه و وقت هست اما واسه من چی؟!!!نمیدونم...اصلا بهش فک نکنم بهتره...میخابم.بهش شب بخیر میگم و میخابم!