عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

:)

تو اوج اوج کارام...وقتی خیلیم مشغول بودم سعی کردم بهش نشون بدم حواسم بهش هست...ادمه دیگه...یهو میبینی با خودش خیال میکنه...اما حس کردم خیلی مشغوله!اما مشغولتر از من نبود...قرار بود امروز ببینمش...اما گویا کار داشت و نشد...تا هشت اینا منتظر بودم اما وقتی دیدم نمیاد با دوستام رفتیم بیرون...!

بعد از اندکی:)

سلام سلام سلام!

ما خوبیم...خداروشکر...هر دومون,البته اگه این مریضیا بذاره...که یه روز منو درگیر میکنه و یه روز هی رو...دیگه تقریبا چند وقتی میشه که خیلی بیشتر از سابق در ارتباطیم با اینکه دیدارهامون مثل سابق کمه...هفته ای که گذشت رو یه روز رو اومد دنبالم و همراه با دوستاش بیرون بودیم و خوش گذشت...البته اخرش چنان گیج و مریض بودم که توی راه روی پاش خوابم برد...روز خوبی بود اما یه مشکلی هست اونم اینه که ما خودمون دوتایی فرصتی واسه باهم بودن نداشتیم!همش با گروه بودیم...اما بهرحال خوش گذشت و من دوسش داشتم اما خب قرار بود یه ذره حرف بزنیم که حواسمون نشد!البته من نمیدونستم که قراره بریم پیش بچه ها و فک میکردم خودم و خودشیم...اما اینطوری نبود و وسط راه دوستش زنگ زد و هی هم واسش توضیح داد که نزدیکه و منم همراهشم و خلاصه که کل تایم رو با دوستامون بودیم اما با اینحال خیلی خوش گذشت:)

:)

کارای اعزامش رو انجام میده و دارم به این فکر میکنم ایشالله هر چی به خیر و صلاحشه صورت بگیره...چه من باشم و چه نباشم...وقتی شب اثر واکسنا معلوم میشه و یهو ازش بیخبر میشم انقدر نگران میشم و همش میگم نکنه از این واکسن تقلبیا بوده و بلایی اومده سرش...اما هزارجور کلنجار میرم تا خوابم ببره و به خودم دلداری میدم که خوابش برده....

وقتایی که...

وقتایی که هرجوری میخاد بهم ثابت کنه به یادمه و با یه متن و اهنگ اینکارو میکنه لبخندی رو لبم میشینه که با دنیا عوضش نمیکنم!