عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

چند روز پشت هم

اخر شب ده شهریور انقدر خوش بودم که سرم سبک بود!خوش گذشت با دوستام...نمیخاستم به این فک کنم هی یادم نیست یا یادش رفته...منتظرش بودم گفتم فردا میگه!روز بعدیش واسم روز مهمی بود....منتظر "هی" بودم اما هیچ خبری نبود ازش...هیچی!شب یازدهم دیگه به هی مسج دادم و غر زدم و اونم برنامش رو بهم گفت...باورم نمیشد!اما چه میشه کرد...خیلی چیزا درست بود قبول کردم اما من خیلی تیزم....معمولا سرم کلاه نمیره!فرداش عصر به مناسبت روز قبلش هی دوستامونو دعوت کرد و شام همه مهمونش بودیم و کلی خوب بود...اما سکوت من!نمی شکنه...دلم صاف نیست...وقتی بهم گل داد...ته خیابون جلوی همه دوستامون بغلم کردم و لپمو یواش بوس کرد...میدونم میدونه که دلم صاف نیست....نگاهم یه جوریه...میفهمم.فرداش...و اخر هفته و اون مهمونی کذایی!خوب بود...اما اخرش افتضاح بود....بذار نارحتیامو بگم...من روز مهمونی فهمیدم هی قبل از اینکه از من بپرسه و با من هماهنگ باشه با دوستم حرفاشو زده و هماهنگیاشو کرده و وقتی من بهش گفتم کجا بریم و گفت فلان مهمونی...من گفتم پس من به شیما میگم!گفت:من گفتم توهم بگو...!!!!یه لحظه موندم....من هیچ کاره ام؟هی باید با من هماهنگ شه و من برنامه رو با شیما فیکس کنم!!!!تو مهمونی وقتی نشست پیشم تا شیما اومد شروع کردن با هم حرف زدن و بعدم با دوتا از دوستامون چهارتایی رفتن که چیزی بخورن و حواسش به من نبود که بیا یا اصلا بپرسه من برم؟!بعد از یه ربع برگشت پیشم!بعد وسط مهمونی اومد گفت بریم مهمونی بعدی...!به من هیچی نگفته بود از مهمونی دوم اما بقیه میدونستن...بهش گفتم تو برو اما من نمیتونم بیام!در مورد روز تولدم...بخدا من اصلا نه دنبال کادو ام و نه شام و هیچ چیزه دیگهای...من دلم یه تبریک از ته دل میخاست با یه قلب صادق!اگه یادت رفته بود میمودی میگفتی ببخشید سال اول بود فراموش کردم نیلوفر...همین!منم میگفتم دمش گرم گولم نزد...!صادق بود!اگر که یادت بود ریسک نمیکردی و همون روز بهم میگفتی مبارکه چون میدونی نارحت میشدم...دوم اینکه یازدهم روز تولدم از شیما نمیپرسیدی که سایزش چنده...چون تو ماشین وقتی سه تایی با شیما بودیم از دهنت در رفت و گفتی که از شیما پرسیدم چه رنگی دوس داری!تو اگه روز تولدم یادت بود شبی که فردا میخای بیای میرفتی برام کادو بگیری؟!ینی انقدر سرت شلوغ بود ؟بخدا که من کادو نمیخاستم...فقط یه زنگ میزدی تا قبل از همه پسرایی باشی که دورم بودن وتبریک گفتن...دلم میخاست اولین باشی...من قبول کردم که یادت نرفته بود و همش سورپرایز بود و فراموشش میکنم!اما دلم میخاد یه روز راستشو رو بگی...بی دروغ...همین!

به هر حال من خیلی چیزارو میفهمم اما اهل به رو اوردن نیستم مگر وقتی که کاسه صبرم لبریز شه و اون موقعست که دیگه خیلی چیزارو به رومیارم!

بعد از مهمونی

بعد از یه مهمونی عجیب با کلی اتفاقای عجیب!

توی راه برگشت هی مرتب باهام حرف میزنه و منم گوش میدم...دستام رو بارها بوسید و گفت و گفت...دلم یه جوری بود!نمیدونم چم بود...اما خب بعد از اون سری حرفا و همون چیزایی که خودم میدونم یه مقداری نارحت بودم...اما بودن باهاش همیشه برام دوس داشتنیه:)

به خیالت عادت کردم...

این پنج شنبه و جمعه هم گذشت بی هی!پنج شنبه میخاست بیاد که من نتونستم و جمعه هم اون ماشین نداشت...پنج شنبه خوب بود و جمعه هم بعد از کلاس شام رو با دوستام بیرون بودیم...به این مدل عادت کردم و نبودش دیگه اذیتم نمیکنه!امروز صب یه جمله گفتم:"به خیالت بیشتر از خودت عادت کردم"اما این تاثیری تو رابطمون نگذاشته و ما خوبیم چون من دیگه خیلی واسم مهم نیست و مثل سابق دلتنگ نمیشم...دوس دارم ببینمش اما ندیدش هم اذیتم نمیکنه:)وقتی عصر جمعه میره سرکارش اما پیش من نیست میفهمم قضیه چه مدلیاس...وقتی خونه میشینه تنها (حتی وقتایی که مریض نبوده)اما پیشم نیست...خلاصه که اینجوریاس:)

مشغول و سرگرمم حسابی...کلاسا و کارا و دوستان:)

اندر احوالات ما

این روزا سرم گرمه...بعد از شرکت میام و یا با سان بیرونم یا اینکه تو خونه طراحی میکنم....هی هم خوبه اما مریضه...بیچاره ی کوچولو!خب...انقد بیحاله و صداش گرفتس که دلم کلی واسش تنگ میشه و میدونم ولو شده و بدنش درد میکنه!اگه پیشش بودم حتما واسش اب میوه میگرفتم و سوپ درس میکردم...صبا واسش یه صبونه خوب اماده میکردم و ابمیوه طبیعی....قرصاشو سر ساعت میدادم دستش با یه لیوان اب...اما نیستم که!نمیدونم اما حس پرستاریم حسابی گل کرده...هی کوچولوی من!