اخر شب ده شهریور انقدر خوش بودم که
سرم سبک بود!خوش گذشت با دوستام...نمیخاستم به این فک کنم هی یادم نیست یا
یادش رفته...منتظرش بودم گفتم فردا میگه!روز بعدیش واسم روز مهمی
بود....منتظر "هی" بودم اما هیچ خبری نبود ازش...هیچی!شب یازدهم دیگه به هی
مسج دادم و غر زدم و اونم برنامش رو بهم گفت...باورم نمیشد!اما چه میشه
کرد...خیلی چیزا درست بود قبول کردم اما من خیلی تیزم....معمولا سرم کلاه
نمیره!فرداش عصر به مناسبت روز قبلش هی دوستامونو دعوت کرد و شام همه
مهمونش بودیم و کلی خوب بود...اما سکوت من!نمی شکنه...دلم صاف نیست...وقتی
بهم گل داد...ته خیابون جلوی همه دوستامون بغلم کردم و لپمو یواش بوس
کرد...میدونم میدونه که دلم صاف نیست....نگاهم یه جوریه...میفهمم.فرداش...و
اخر هفته و اون مهمونی کذایی!خوب بود...اما اخرش افتضاح بود....بذار
نارحتیامو بگم...من روز مهمونی فهمیدم هی قبل از اینکه از من بپرسه و با من
هماهنگ باشه با دوستم حرفاشو زده و هماهنگیاشو کرده و وقتی من بهش گفتم
کجا بریم و گفت فلان مهمونی...من گفتم پس من به شیما میگم!گفت:من گفتم توهم
بگو...!!!!یه لحظه موندم....من هیچ کاره ام؟هی باید با من هماهنگ شه و من
برنامه رو با شیما فیکس کنم!!!!تو مهمونی وقتی نشست پیشم تا شیما اومد شروع
کردن با هم حرف زدن و بعدم با دوتا از دوستامون چهارتایی رفتن که چیزی
بخورن و حواسش به من نبود که بیا یا اصلا بپرسه من برم؟!بعد از یه ربع
برگشت پیشم!بعد وسط مهمونی اومد گفت بریم مهمونی بعدی...!به من هیچی نگفته
بود از مهمونی دوم اما بقیه میدونستن...بهش گفتم تو برو اما من نمیتونم
بیام!در مورد روز تولدم...بخدا من اصلا نه دنبال کادو ام و نه شام و هیچ
چیزه دیگهای...من دلم یه تبریک از ته دل میخاست با یه قلب صادق!اگه یادت
رفته بود میمودی میگفتی ببخشید سال اول بود فراموش کردم نیلوفر...همین!منم
میگفتم دمش گرم گولم نزد...!صادق بود!اگر که یادت بود ریسک نمیکردی و همون
روز بهم میگفتی مبارکه چون میدونی نارحت میشدم...دوم اینکه یازدهم روز
تولدم از شیما نمیپرسیدی که سایزش چنده...چون تو ماشین وقتی سه تایی با
شیما بودیم از دهنت در رفت و گفتی که از شیما پرسیدم چه رنگی دوس داری!تو
اگه روز تولدم یادت بود شبی که فردا میخای بیای میرفتی برام کادو
بگیری؟!ینی انقدر سرت شلوغ بود ؟بخدا که من کادو نمیخاستم...فقط یه زنگ
میزدی تا قبل از همه پسرایی باشی که دورم بودن وتبریک گفتن...دلم میخاست
اولین باشی...من قبول کردم که یادت نرفته بود و همش سورپرایز بود و فراموشش
میکنم!اما دلم میخاد یه روز راستشو رو بگی...بی دروغ...همین!
به
هر حال من خیلی چیزارو میفهمم اما اهل به رو اوردن نیستم مگر وقتی که کاسه
صبرم لبریز شه و اون موقعست که دیگه خیلی چیزارو به رومیارم!