عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

خستگی بازم معنی داره؟!

صب که پا میشم بدنم بخاطر کلی کارایی که دیروز تو خونه کردم درد میکنه و کوفتس...خسته ام!نسیم ملایم لبخند به لبم میاره و یاد معجزه دیشب میفتم و بارون!گوشیم رو از کنارم برمیدارم و به مسج "هی" نگاه میکنم...

وقتی بیدار میشم ؛ چشمام تو رو میبینه دیگه هیچی نمیخام!صب بخیر "شیِ"من:*

خستگی بازم معنی داره به نظرتون؟

پسرمون

هی:"بارون شدیده؟"

شی:"نه...زیر این بارون جون میده قدم بزنیم!"

هی:"تو این تایم نه...از خونه درنمیام!"

شی:"چرا؟!"

هی:"اخه بغل تو رو ترجیح میدم..."

شی:"منم تو باشی پیشِ تو با صدای بارون لذت میبرم."

هی:"شبِ دوس داشتنی"

شی:"اهوم...شب دوس داشتنی"

هی:"من اون شب رو میگم که میخام به پسرم تعریف کنم بگم یه شب از شبای خدا من مامانشو برای اولین بار تو بغلم گرفتم و بوسیدمش."

شی:"به پسرمون بگیم هی؟"

هی:"با لذت میگم که حسِ عشقو تجربه کنه!اما فقط یه دل...یه عشق...یه بوسه!با هم میگیم  هم از دیدِ تو و هم از دیدِ من!"

معجزه که میگن اینه:)

کولر خونه قدیمی خرابه و فعلا تو خونه قدیمی هستیم...شب قبل بخاطر گرما تا صب بیدار بودم...به "هی"مسج میدم که "بابا منو میذاره خونه جدید...اونجا بمونم...دیشب بخاطر گرما تا صب بیدار بودم!"مسج میده:"چرا تنها اخه؟!"بهش میگم:"اخه من بی کولر نمیتونم...واقعا گرمه!"سریع مسج میده:"منم دوس ندارم تنها باشی اخه!"اینکه میگن ادما عوض میشن اینجا خودشو نشون میده...بی مکث...بی فکر به هی مسج میدم:"خب نمیرم!"میپرسه:"خیلی گرمه؟"میگم:اره...برگام تکون نمیخورن...خیلی گرمه!"هی میگه:"منم از گرما فراریم اما تنها...اونم تو یه خونه جدید!من دلم اروم نمیشه!"لبخند میزنم...با خودم فک میکنم...اون اروم باشه واسه من کافیه...من خیی عوض شدم!قبلا با لجبازی میگفتم...نه من میرم...چرا نرم....مگه چی میشه!؟اما عوض شدم...مسج میدم:"یه شب هزار شب نمیشه.دلِ تو اروم باشه کافیه...منم خوشحالترم."یه ساعت نگذشته و من واقعا بیخواب شدم...مسج میده:"دارم فک میکنم چطوری فوت کنم تو خنک شی؟!"چند لحظه بعد یه نسیم خنک میاد...صدای بارون...باورم نمیشه!!!بارون...باد خنک!اشک تو چشمام جمع میشه و خندم میگیره!مسج میده:"فوت کردم ابرا اومدن سمتت"به این میگن معجزه!

من فقط تو را میبینم!

در وجود هر زنی دختر بچه ای چهارساله ببین که از تو فقط مهربا نی و توجه میخواهد...

در اغوشش بگیر و نوازشش کن!

خیالش را راحت کن که هستی و جایی نمیروی!

طوری رفتار کن که مطمئن شود زنهای دیگر برایت مهم نیستند ...

وقتی با نگرانی مسیر نگاهت را دنبال میکند, برگرد!

لبخند بزن و به زبان بیاور...

"من فقط تو را میبینم"