عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

سال 95 شروع شده

سال نو مبارک...ایشالله امسال پر باشه از سلامتی و خوشی و خبرای خوب....تعطیلات مثل باد گذشت...ما کل تعطیلات تهران بودیم و فقط روز 12 هم صب رفتیم زادگاه پدری تا سیزدهم شب...هی اینام از 3 عید رفته بودن شمال و امسال ویلا ساخته بودن و اونجا بودن تا 9 هم و فرداش دهم همدیگرو تو سال جدید دیدیم و رفتیم سینما"من سالوادور نیستم" و کلیم باهم حرف زدیم و غذا تو تجریش خوردیمبعدشم هی کمی زودتر رفت چون مهمون میوم خونشون برای عید دیدنی...روز زن و مادر هم گذشت و هی جون حواسش نبود روز زن بوده و بعد بهم تبریک گفتشروی هم رفته تعطیلات زود گذشت و هنوز دلم میخاستشون
من امسال اگه خدا بخاد میخام برای زادگاه پدریم و این تاریخ قدیمیش یه قدم بردارم و سال اینده این موقع اگه بشه اماده خواهد  بود ....یه شرح وقایع از قدیم تا امروز از زبون همه قدیمیا که شاید یه مستند بشه...این برام رسالته...این اولین هدف در جهت اصالتم...کارای دیگ هم هست که انجام میدم...امسال سال من و هی جونه....امید دارم که هی بزودی سلامتیش رو بدست میاره و هردو معتقدیم تصویری که تو اسفند 95جلوی چشماونه دستامونه که یه حلقه توش میدرخشههمراه با لبخندای گنده.....

آخرین میرداماد

دیروز ناهار میخاستیم املت هی پز بخوریم که نشد و ژامبون خوردیم...اخرین قرار سال 94 هم به پایان رسید و از سال جدید دیگه میرداماد نیستتو میرداماد هی سوپرایزم کرد و برام عطر مورد علاقم نارسیس رودریگز رو خریده بود عیدیواقعا عطر خوش بوییه...این شد اخرین قرار سال 94

بازارگردی و اجیل

صبح فردای چهارشنبه سوری برای خرید اجیل هی اینا رفتیم بازار دوتایی...دایی های هی اونجا حجره دارن...هی برای منم پسته و گوجه جنگلی خریده بود....کلی خرید کردیم و اومدیم با مترو پارکینگ مترو صادقیه...بعدشم رفتیم ناهار کبابی صداقت و منم عیدی هی و محصولات خرمایی دبی رو از کافه بتیل بهش دادم....هی هنو برام عیدی نخریده، فک کنم یادش نبود عیدی بخره....واسش یه پاور بانک خریدم که به نظرم وسیله پر کاربردیه...میخاستم ساغت بخرم که از شانسم ساعتی که دوس  داشت تموم شده بودخلاصه هی از دیدن عیدیش خیلی خوشحال شدبعدش عصرش بزار انف جار ریخ داده و خدا به ما رحم کرد و باید صدقه داد....خدایا ممنون مراقبمونیعصرشم هی با دوستاش بیرون بود و منم خالم اینلا اومدن خونمون و شبشم شهرزاد دیدیم و پیتزا خوردیم....روزای اخر 94 روزای خوبیناخرین قرار 94 من و هی جمعه یا شنبه س...

چهارشنبه سوری

شب چهارشنبه سوری نشد با هی باهم باشیم...هی با خانوادش بود و منم خونه موندم...حالا مفصله تعریف میکنم اتفاقش رو