عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

تولد بی هی

جمعه ای هی انقدر مریض بود و سرماخورده نتونست بیاد بریم باهم تولد و منم شیواعروسک اومد دنبالم و رفتیم...جای ه عزیزم خالی...بعدش فرداش به هی گفتم از دکتر سوال کن با این سرماخوردگی بیوپسی میتونی کنی یا نه؟که دکتر گفته بود بذار سال ایندهبعد از تعطیلات

خلاصه که هی جان ما هنوز مریضه

پارک گفتگو

چهارشنبه ای با هی رفتیم پیش دکترش که نامه بگیره برای بیوپسی از بیمارستان عرفان و بعدشم دوتایی رفتیم پارک گفت و گوی گیشا...کلی عکس و پیاده روی و شامم  خوردیم و بعدش هی یکمی حرف زد  و در نهایت یکمی منم گریه کردم و هی میگفت نگران این قضیه نباش و خلاصه میخاستیم بریم میلادنور شومیز بخرم برای جمعه تولد شیوا که انقد شلوغ بود و هی هم میخاس بره فوتبال که پشیمون شدیم.

گاما یا جراحی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اولین قرار اسفند ماه 94 من و هی

دیروز با هی جان بیرون بودیم ، صبش با صدای بارون بیدار شده بودم و عصرشم تند تند حاضر شدم و اومد دنبالم ، رفتیم براش کت خریذیم از مسیمودوتی و میخاست برام یه بلوز لی خیلی خوشکل بخره که تنمم کردم ولی راستش روبگم خوشم اومدخیلی  اما لحظه اخر تو اتاق پرو گفتم شاید پولش کافی نباشه و منم الان خیلی به این بلوز نیاز ندارم با اینکه خیلی قشنگ بود ، برای همین جلوی فروشنده و هی بهونه اوردم و گفتم بازوش خیلی تنگه و لی اگه تاش نمیکردم خیلیم تنگ نبود...خلاصه که چون نمیدونستم هی چقدر پول داره نخریدمش...بعدش به پیشنهاد هی رفتیم چالوس تا بستنی دهاتی که هینگفت کجا میبره منو و اونجا کلی کیف کردم....بستنی خوردیم ، کلوچه و نسکافه خوردیم تو جاده برگشت کلی اهنگ خوندیم....تو لاله هم سیزلر خوشمزه خوردیم و اومدیم به سمت تهرون...برای هی قرصاش رو خریدیم و منو رسوند...
هی اینا هم ویلاس شمالشون رو دارن می سازن و کلی پیش رفتن و طبق گفته هی احتمالا 15 روز عید شمالن...هی عزیزم بخاطر داروهاش و اینا یکمی خسته میشه و غر میزنه و بی حوصله میشه ولی اثر قرصاس....منتظرم شنبه بیاد و ببینیم دکتر چی میگه...با هی یه ساعت دیدیم که خیلی به دست هی میومد