عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

پنج شنبه با طعم هی جون

پنج شنبه ای بعد از چند روز ندیدن هی اومد دنبالم و رفتیم بیرون...رفتیم پالیزی و اب انار خوردیم و معجون و بعدشم رفتیم پاساژ روشا تو سه راه یاسر و طبقات اونو تماشا کردیم ، بعدم شام رفتیم بعد از کلی ترافیک تجریش مرغ خوشمزه خوردیم و کلیم حرف زدیم و ترافیکم کشیدیم...بعدم هی منو گذاشت خونمون...این مدت انقد درگیر اسباب کشیا هستیم همه برنامه هام تعطیل شده و یه مقدار کلافه ام، کلیم نگران بیماری نمیدونم چی چیه هی هستم

دوشنبه اسباب کشی و دکتر هی

اسباب کشی به خونه خوشگل جدیدمون همزمان بود با روزی که هی و پدرش رفتن دکتر برای بیماری هی...هنوز نمیدونیم چیه و هی باید یه ازمایش دیگه هفته اینده بده...اسباب کشی هم انجام شد و خونه جدید به شدت بزرگ و دلباز و پرنور و باصفاس...یه خونه شمالی ته یه بن بست شیب دار با ویوی قشنگ....یه اتاق درم تراس دار که کلی براش نقشه دارم و به زودی به مرحله اجرا درشون میارم

جمعه ای تنها و تجریش و لمیز

سر صبی وسط کارای باسازی خونه جدید بودیم و هی گفت چیکاره ای که گفتم امروز اوکی نیست  ولی یازده به خونه گفتم که از ساعت 4 به بعد میرم بیرون و مرخصی گرفتم از حضور در باسازی و به هی اطلاع دادم که شاید دلش بخاد بیاد پیش دوس دختر جونش ولی چیزی نگفت ، دو سه بارم گفتم مرخصی گرفتم از خونه ولی فقط گفت خب و باشه...بعد دیدم باید بگم زنده باد خودم و بزنم بیرون وجمعه رو برای خودم تفریح ایجاد کنم و خبری از یار شفیق نیست ...هی  نیومد جمعه پیشم ، هم هرکول مریض بوده و هم چندتا کار داشت و دیگه دیده شبم باید بره فوتبال و اگه بیاد پیش من به فوتبالش نمیرسه...منم یکمی بهونه گیری کردم و دلتنگی ولی بعدش دیگه خودمو ساکت کردم و قانع و مثل دخدرای خوب بابت اینکه دلم تنگ شده و بهونه گرفتم از هی معذرت خاستم و دست بر زانو رفتیم تجریش...اوکی کردم و به بچه ها که میدونستم لمیزن کفتم میام ، همه کافه لمیز منتظرم بودن و کلی گفتیم و خندیدیم و پاساژگردی کردیم و تل خریدیم...سالگرد عقد عروس جون دوستمون دعوت  شدیم....تو ترافیک برگشت اتوبانم که بودم هی داشت میرفت فوتبال و شب که رسید خواب بودم ولی بعد پاشدم و باهم یکمی حرف زدیم...قشنگ اولش که میرفتم تجریش فاز جمعه دلگیر تنها داشتم بعدش کلی تو دلم با خودم حرف زدم و فازمو عوض کردم....

تولد سورپرایزی میلاد

هی برام پول واریز کرد و تو اف رفتم دوتا پالتو از تجریش خریدم که خیلی خوشگلن و برای مهر هم خریداش رو تحویل گرفتم ... تند تند اماده شدم و با دوست هی با تاکسی دوتایی اومدیم نزدیک خونه هی اینا و هی هم عذر خواهی کرد نتونسته بیاد دنبالم...
به پیشنهاد خودم قرار شد واسه دوستای سمت هی هم تولد سورپرایزی دایر کنیم و برنامه رو جور کردیم و همه جمع شدیم خونه هی اینا و هی یهو میلاد رو اورد...شب خانوادگی خوی بود ...اخه خواهر هی و میلادم بودن...تو راه برگشت که هیمیخاست من و ممد دوستش رو برسونه دوستای هی طبق عادت همیشگیشون همراهمون اومدن...این کارشون رو دوس ندارم...میدونم   واسه این میان که هی تنها برنگرده جاده رو اما به اینم که فک نمیکنن که شاید دوس دختر هی دلش بخاد وقتی ممد رو رسوندن یه نیم ساعت تا خونه رسیدن با دوس پسرش تنها باشه ، این مهربون و محبتشون به هی هست اما چی بگم! ... منم دراین مورد واقعا موندم چی بگم!هر دفعه همین طوریه و یا باید بپیچونیمشون یا میان دیگه...