عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

من تورا با هیچ کس شریک نخواهم شد

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اولین روز اسفند 94

و حالا بیست و هشت روز دیگه سال 95 شروع میشه...نسبت بهش حسای خوبی دارمدلم روشنه...بهار داره میاد و من ذوق دارم...خونه جدید رو خیلی دوس دارم و به خصوص اتاقم رو...این دو روز اخر هفته میز ارایش و روتختی جدیدم رو گرفتم و هنو کلی کارای خرده دارم واسه انجام دادن...دیروز هی با خانوادش اومد تهران ولی چون مهمون خونه خاله بودن و هردفعه میومده از وسطش میومده دنبال من این سری گفت زشته و ازم خاستن پیششون باشم و این شد که جمعه چون تنها بودم خودم زدم بیرون و کلیم گشتم...این پایان سالی کلی کارا دارم برای انجام دادن...ولی در وهله اول همه توکلم به خداس برای اینکه تشخیص دکتر هی یه مسئله بی خطر باشه و هی عزیزم مثل همیشه شاد و سلامت باشهبرای عزیزم نذر کردم اگه مشکلش جدی نباشه یه پولی به یه خانمی که میشناسم برای کمک بدم....خدایا شکرت....تو مصلحت هارو میدونی...هر چه به خیر و صلاحه مقدر کن

صبح دوشنبه و دکتر و ناهار

صبح دوشنبه والی ساعت 10 هی اومد دنبالم و رفتیم اونجایی که باید عکس برداری میکرد ... تو راه موز خوردیم و شکلات و بعدم رفتیم و دوساعتی منتظر موندیم بعد که کار عکس هی تموم شد طرفای ظهر بود و برای ناهار رفتیم عطاویچ میدون پالیزی و یکمی گشتیم و بعد میخاستیم کاغذ دیواری فروشی ها رو ببینیم که مامان هی زنگ زد که حال خواهر هی خوب نیست و باید امپول بزنه و هی باید میرفت خونه ...دیگه نگشتیم اون مغازه هارو و هی من رو رسوند خونه...عصرشم که با مامان اینا رفتیم شهر فرش و برای خونه جدید فرش خریدیمدعا میکنم از ته دلم که شنبه که جواب ازمایشای هی میاد هیچی نباشه و بگن مورد خاص و نگران کننده ای نیست و سال جدیدمون رو با دل خوش و اتفاقای خوب و سلامتی اغاز کنیمخدایا توی همه کارات خیریت هست و من تسلیم تو هستم....هر چی که به صلاح هست رو جلوی پامون بذار

روز عشق و مراسم ها

ما روز عشقمون قرار شد هر سال تو ماه بهمن روز اشناییمون باشه....یعنی 24 بهمن...قرار بود ما شنبه همدیگرو ببینیم اما هرکول جان خراب شد و یکشنبه هی اومد دنبالم...برام بادکنک خریده بود و یه جعبه مهیج شکلاتی و یه گوشواره قشنگ از کیا گالری...هی میگفت خودش وقت نکرده بره بخره و زحمتش رو مهر و مادرش کشیدن...خیلی قشنگ و ظریف بود و سلیقه مهر خیلی خوب بود...مرسی هی عزیزم....البته اگه خود هی کادو رو برام انتخاب میکرد خیلییی بهترم میشد البته حسم در این مورد اینه که خجالت میکشم از اینکه مامان هی بدونه ، البته لطف مهر و مامانش بوده که برای خرید کادوی من وقت گذاشتن و این نشون میده من رو دوس دارنولی خب وقتی طرفت خودش برات میخره یه حسی هست...میدونین ؟ من عشق و روابطش و حساش رو خیلی درونی و شخصی میدونم...دلم نمیخاد همه بفهمن من چی برای هی خریدم و باهم چیکار کردیم یا کجا رفتیم....جز مختصری که مهم نیست دونستنش کلا تیپ اخلاقیم جوریه که دوس ندارم همه بفهمن امروز من و هی کجا بودیم و کجا رفتیم و هی برام چی خرید و چیجوری بود...چون همه این حسا برام درونیه ....منم برای هی یه  بافت سبز یشمی خریده  بودم از جین وست که لازمش داشت و تو عید میتونه بپوشه لباسش رو و یه کارت  پستال مثلا شب ولنتاین دو سه نفر بهم مسج داده بودن که هی برات کادو چی خریده ولنتاین و من این سوال رو دوس ندارم ... چون خودمم کم پیش میاد سوال کنم چون این یه مورد خیلی شخصیه...منم از هیچ کس نپرسیدم...ولی مثلا شیما خودش عکس کادوش رو فرستاد که نوید برای اولین ولنتاین دوستیشون ،  براش یه انگشتر خیلی شیک از دوریس خریده بود ، نه برای اینکه پز بده فقط برای اینکه اون حس ذوقش رو باهم شریک شیم بهم گفت چون چند وقت قبلش میگفت نمیدونم چون سال اول دستیمونه نوید برام ولنتاین چیزی بخره یا نه...و حالا که ریده بود اون حس خوشحالیش رو بهام شریک شده بود...ولی یه عده ام سوال میکنن که کلا همه چیز رو به چالش بکشن
شام رو رفتیم به پیشنهاد هی پیتزا اسپایسی و یکمی صحبت و حرف و عکس و اینا ولی چون هی خسته بود و فهمیدم خوابش میاد ساعت نه من رو زود رسوند خونه و رفت خونشون