اب و هوای خووووب و عالی در ارتفاعات تهران...یه خونه بزرگ و پرنور و دلباز تو طیقه چهارم یه اپارتمان 4 طبقه و کم واحد...با یه حیاط نقلی و باصفا پر از پیچک...محله ساکتیه....این خونه دوخواب داره و با توجه به وسیله های زیاد من و برادر ما نمیتونیم تو یه اتاق خواب زندگی کنیم و باید جدا شیم و این وسط اتاق مامان بابا با توافق خودشون وسایلش از جمله کمدا و لباساشون بین اتاق من و نیما تقسیم میشه...حالا با تحویل این خونه یه سری بازسازی باید انجام بدیم و تعمیرات....بعلاوه اینکه راه من از محل کار خیلی دور میشه و کم کم یکساعت تو راهم و خوش بینانه روزی 10 هزارتومان فقط کرایه تاکسی دارم با مصوبه امسال!
چون من خونه مامان بزرگ خواهم بود...اونوخت از خونه مامان بزرگ هم به کلی باشگاه دسترسی دارم هم مامان بزرگ تنها نمیمونه ولی نمیدونم چه باید کرد، باید درموردش فکر کنم چون وقت زیادیم ندارم.
چقد امسال زود داره تموم میشه



از فیلم شکاف خوشمون نیومد...محتواشو دوس نداشتیم...بعد هی منو برذ کتاب فروشی کوروش و داشتم میگشتم لای شهر کتاب که دیدم کتابی که مدتها منتظرم جلومه....دویده بود رفته بود کتاب رنگامیری مخصوص بزرگسالان رو که میخاستم خریده بود
یه جور هنردرمانیه و ارامش میاره

همراه هی و دوستاش رفتیم روزبار ویلای دوستش ... خیلی خوش گذشت ...کلی گفتیم خندیدم و خوردیم....تصور اینکه دو روز با هی بودم برام فوق العاده بود...ظهر جمعه که منو میرسوند خونمون بغضم گرفته بود و دلم واسش تنگ بود
دوشب خیلی قشنگ کنارهم بودیم و سی ویکمین ماهمون رو باهم سپری کردیم
الهی شکر