عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

تحویل کلید و اسباب کشی

خب دیروز دوشنبه 5 بهمن کارای نهایی تحویل کلید رو انجام دادیم و رفتیم خونه رو دیدیم ، خونه جدیدی که خریدیم بازم نوک قلساب و هوای خووووب و عالی در ارتفاعات تهران...یه خونه بزرگ و پرنور و دلباز تو طیقه چهارم یه اپارتمان 4 طبقه و کم واحد...با یه حیاط نقلی و باصفا پر از پیچک...محله ساکتیه....این خونه دوخواب داره و با توجه به وسیله های زیاد من و برادر ما نمیتونیم تو یه اتاق خواب زندگی کنیم و باید جدا شیم و این وسط اتاق مامان بابا با توافق خودشون وسایلش از جمله کمدا و لباساشون بین اتاق من و نیما تقسیم میشه...حالا با تحویل این خونه یه سری بازسازی باید انجام بدیم و تعمیرات....بعلاوه اینکه راه من از محل کار خیلی دور میشه و کم کم یکساعت تو راهم و خوش بینانه روزی 10 هزارتومان فقط کرایه تاکسی دارم با مصوبه امسال!
یه گزینه بهترم دارم که من وسایلم رو منتقل کنم خونه مامان بزرگم چون اونجا به محل کارم نزدیکه و خونه خودمون هم مشکل جا دیگه نداریمچون من خونه مامان بزرگ خواهم بود...اونوخت از خونه مامان بزرگ  هم به کلی باشگاه دسترسی دارم هم مامان بزرگ تنها نمیمونه ولی نمیدونم چه باید کرد، باید درموردش فکر کنم چون وقت زیادیم ندارم.
درمورد محل کارم هنوز کلی غر دارم و واقعا دوس ندارم بیام کار اما بخاطر اینکه شرایط شرکت طوری نیست که برای من جایگزین بیارن واقعا فقط دارم تحمل میکنم تا ببینم کی میتونم با یه بهونه از شرکت دربیام!!!
ذوق سال جدید رو دارم...من عاشق عیدمچقد امسال زود داره تموم میشه

جمعه با مهر و هی

جمعه ای هی قرار بود با مهر بیاد ما مهر رو برسونیم خونه دوستش و خودمون بریم بیرون اما وقتی رسیدن پیشم فهمیدیم دوست مهر نیست...مامان مهر برام با کبابی خوشمزه فرستاده بود وسه تایی خوردیم  و گفتیم و خندیدیم...رفتیم پارک و بعدشم شام رفتیم ترنج ستارخان و کلی تو لوسر فروشی هارو گشتیم اخه مهر میخاد واسه دخترعموش یه کادویی بخره ...دخترعموش هم سنه منه و سال اینده عروسیشه ولی خونش رو چیده...خیلی عکساش رو دیدم خوشم اومد...اسپورت و شیک بود...با مهر و هی کلی حرف زدیم و اخر شب رسوندیمش خونه دوستش و هی هم منو رسوند خونه مامان بزرگ...قبلشم هی باهام دردودل کرد که خیلی دست دارم...گفت شی پریشب مامانم و مهر داشتن از تومیگفتن!تو خیلی خوبیییی....همه دوست دارن شی
مامان دیده بود از ماشین هی پیاده شدم و منم وقتی اومدم گفت با هی و مهر بودم و یکمی حرف زدیم و گفتم دوس دارن زودتر بیان خونمون ولی من گفتم درگیر کار و اسبابکشی هستیم و سال اینده تو بهار بیان...
مامانم به شوخی و غیرمستقیم گفت:"پس امسال اولین سالیه که قراره کادوی ولنتاین بگیری و ولنتاین داری"

سینما و سوپرایز

یکشنبه که به هی گفتم هوس سینما کردم گفت فردا میام بعد از کار میبرمت...دوشنبه ای دم غروب زنگ زد گفت نمیرسم بیام و اینا من گفتم عیب نداره برو کاراتو کن که خندید و گفت جلوی درم بیااااااا....ذوق زده شدم اماده شدم و جفتی رفتیم کروش فیلم شکاف....واسم یه نوشیدنی استوایی خریده بود کلی حال کردمم باهاشاز فیلم شکاف خوشمون نیومد...محتواشو دوس نداشتیم...بعد هی منو برذ کتاب فروشی کوروش و داشتم میگشتم لای شهر کتاب که دیدم کتابی که مدتها منتظرم جلومه....دویده بود رفته بود کتاب رنگامیری مخصوص بزرگسالان رو که میخاستم خریده بودیه جور هنردرمانیه و ارامش میاره
شام خوردیم و سر شام برام از فیلنامه ای که تو دهنشه گفت و به نظر خیلی جاااالب بود
شبم اومدم خونه مامانی

سفر دو روزه

همراه هی و دوستاش رفتیم روزبار ویلای دوستش ... خیلی خوش گذشت ...کلی گفتیم خندیدم و خوردیم....تصور اینکه دو روز با هی بودم برام فوق العاده بود...ظهر جمعه که منو میرسوند خونمون بغضم گرفته بود و دلم واسش تنگ بود دوشب خیلی قشنگ کنارهم بودیم و سی ویکمین ماهمون رو باهم سپری کردیم

الهی شکر