یعنی عاشقتم که به یادمی ....بعد واسم قرص ویتامین سی تو داشبرد قایم کرده بود با یه اناناس خوشمزه تو صندوق عقب!
وای خدا انگار دنیارو بهم دادن وقتی دیدم هی برنامه ریخته و چیزایی که میخاستم خریده....بهم گفت ناهار که گفتم نمیشه چون مامان اینا منتظرمن ، میرم برای تو هم ناها میارم...بعدش دیگه بریم بیرون
خلاصه با کلک به مامان گفتم شیما تنهاس و مامانم غذای دونفره کشید تا با شیما بخوریم و بعد بریم تولد مهر(الکی گفتم تولد چون واقعن عصر میخاستیم بریم با هی خونه ملی دوست مهر ،که مهر با هی بره خونه و منم چون فرصت نشده بود روز تولدش براش کادو ببرم امروز میبردم)خودمم تا غذا اماده شه اماده شدم و رفتیم با هی تو ماشین چلوجوجه خوردیم و هی کیف کرد و بعدشم رفتیم خونه ملی
مهر از کادوش خوشش اومد و کلی تشکر کرد و بعدشم ملی میخاست اماده شه بره مهمونی که قرار شد ما برسونیمش و بعد از اینکه ملی رو گذاشتیم سه تایی با مهر و هی رفتیم پیتزا خوردیم و با مهر کلی دردودل کردیم و بعدشم من اومدم خونه....فرداش مامان هی عمل زانو داشت که انجام شد
شب خیلی خوبی بود...هی هم با خانوادش و خالش اینا جمع بودن و برام از خودشون چندتا عکس انداخت
امیدوارم سال دیگه این شب رو با هی کنار هم باشیم واقعی
از یکشنبه تا الان مریضم و تازه اومدم سرکار...حسابی سرما خوردم...
چندتام موضوع دارم که بگم ولی حال ندارم....اصلی ترینش 31 امین ماهه من و هی هم شروع شده...بعد تولد مهر بود که هی میگه وقتی رفته بودن با مامانش کادو بخرن مامان هی به هی گفته که به نیت عروسم از مشهد یه سکه تمام خریدم که سر عقد بهش بدم
بعد دیگه اینکه مریضی وافعن خر است....خیلی بد بود سرماخوردگیش و هنوزم خوب نشدم
دلمم برای هی تنگه....چندتا خبر بود چون ننوشتم یادم نمیاد!
اخر شبم هی و میلاد منو رسوندن جلوی خونه خالم و شانس اوردیم بابام مارو ندید
اوه اوه....روز بعدش طبق قرارمون من و هی میخاستیم با هم بریم اخر صفر در هفت تا مسجد رو بزنیم و هی دیگه ماشین داشت و راحت میشد بیاد ...اول تو ذهنم بود دوس داشتم اینکارو دوتایی بریم کنیم اما چون هی به میلاد و مهرم گفته بود دیگه زشت بود اونارو بپیچونیم و چهارتایی رفتیم و کلیم خوب بود...با هی کلی ارزو میکردیم و دوتایی در را رو میزدیم
ایشالله حاجت روا شیم سال اینده به قول هی با حلقه ی تو انگشتامون بریم در بزنیم و شکلات پخش کنیم