عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

آخرین اسباب کشی خونه پدری

از وقتی که میگن اسباب کشی داریم من کل زندگیم بهم ریخته...همه کارامو استوپ کردم که جابه جا شیم و بعد....وسایلم روی تخت مونده.....کرمها و داروهای پوستم تو جعبه س...کلا زندگی الان نا مشخصه و منتظرم جا به جاشیم تا بعد سر فرصت...

امسال که میخایم جا به جا شیم دورریز زیاد دارم و تقریبا کلی از لباسامو میخام بدم بره....

کلی کار دارم و هنوزم محل زندگیمون معلوم نیست...

به نظر میاد این اخر اسباب کشی خونه پدری باشه و وقتی وارد خونه جدید بشم اسباب کشی بعدیم به خونه هی خواهد بودبه این که فک میکنم دلم یه جوری میشه ولی  یه حس  قشنگیم ته دلم رو پر میکنه

اخر این هفته تعطیلات 28 صفر و شهادت  امام رضاست...و هی اینا نذری دارن خاله مامان منم نذری داره 28 صفر...

دیگه همین خبرا فعلا

راستی موهام رو هم میخام تیره کنم

اهان هی هم میخاست پلاک بگیره ولی چون پلاکی که بهش میدن عددی خوبی نیست و اکثرا هی میگه ماشینیه که تو راهنمایی رانندگی پلیسا بهش مشکوکن باید ماشین رو بنام مامانش بزنه که پلاک با شماره ای که میخاد داشته باشه


هرکول به من و هی پیوست♥

روز پنج شنبه از صب تا عصر با هی میرداماد بودیم و بعدشم رفتیم تیرازه گردی...برای هی سورپرایزینگ یه هارد اکسترنال خریده بود و میز ناهار چیده بودم ...براش ترشی مخصوص اسپانیایی اورده بودم...خلاصه پنج شنبه خیلی خوب بود با هی و اعضای خونه هم تهران نبودن...شب پنج شنبه ای که داشتیم برمیگشتیم خونه متوجه شدیم بابای هی ماشین هی رو خریده اونی که تو فکرش بود و من و هی خیلی خوشحال شدیم الهی شکر ماشین دار شدیم...بابای هی گفت ماشین من رو بردارین و من اینو برمیدارم ولی من فک کنم هی همین رو برداره خوبه بااینکه 206 نیست و به قول هی زیگول و جوونی نیست در عوض یه مرد 405ایه خوشگله و یه ضبط عالی داره...اسم ماشینمون هرکول جونهجمعه ای هم هی از ظهر با دوستاش بود و عصرشم همگی اومدن تهران که بریم شیرینه ماشین رو بخوردیم و رفتیم هاکوپیان برگر خوردیم و بعدش یه سفره خونه چایی خوردیم و قلیونیدیم کمی و کلیم خوش گذشت و خندیدیم و دذ اخر رفتیم خواهر هی مهر جون رو هم که از مشهد رسیده بود خونه دوست صمیمیش سوار کردیم و پیش بسوی مسیر برگشت....مهر جون تو راه یواشکی دور از چشم همه بهم اب متبرک مشهد داد و کلی حرف زدیم....در اخر هم خداحافظی کردیم و هی اینا و با دوستاش رفتن...و من موندم و خاطره خوش ثمره سختیای بی ماشینی این دوسال و خرده ای و شیرینی خریدن ماشینمونالهی شکرت....حالا بعد از فارغ التحصیلی و تموم شدن سربازی هی و پیدا کردن کارش  این چهارمین  پله ی مهم زندگیمونه که باهم ازش بالا رفتیم...پله بعدی  اگه خدا بخاد معرفی خانواده هاست به امید خدا

سر فصل خبرها

ممکنه که همونطور که گفتم محل زندگی ما به کرج منتقل بشه و من و هی هم محله ای بشیم و این اتفاق خیلی از مسیرای زندگی من رو تغییر میده و هرچی مصلحت باشه پیش میاد.... نمیدونم خونه ای که میخایم بخریم اونجا اوکی میشه یا تهران و باید منتظر باشیم اما هر چی هست مصلحتمونه و هر چی پیش اید خوش ایداینروزا انقد مطلب و اتفاق بوده هنو نشده ریز به ریز بنویسم و تیتر وار نوشتموشون و منتظرم فرصت پیش بیاد تا همه رو به اینجا منتقل کنم
اما سرفصل خبرهای مهم

اسباب کشی ما و تغییر خونمون(کرج یا تهران)
خریدن گوشیم
کار موفق هی که خیلی دوسش داره
خرید ماشین هی بزودی
خبرای خوب و خوش
رفیق تر شدن و صمیمی تر شدن من و هی عزیزم
....
الهی شکر

یه جمعه عالی

دیروز با هی از ظهر فتیم میرداماد....کلی حرف زدیم و کلی دردودل کردیم و به خودمون که اومدیم  هوا تاریک بود و ساعت 6 بود ... جمع کردیم و اومدیم پیش بسوی گریل فود جو... اولش رفتیم پیاده روی تو پارک سپهر و نان سحر ، دوناتای خوشمزه خریدیم با نون و گاتا و خوردیمشون دوتا واسه خونه ها گرفتیم بعدم تو گریل فود یه ساندویچ و سالاد و نون سیر انفجاری خوردیم تو جو هم کلی از کار حرف زدیم و هی خیلی کارش رو دوس داره و راستی بزودیا ماشین میخره...پولش امادست و منتظریم تا یه ماشین خوب پیدا کنیم بعد تو پاساژ گلستان و خیابوناش کلی پیاده روی کردیم و از زندگی لوکس باهم حرف زدیم و لذتای زندگیه لوکس....بعدش یکمیم شوخی کردیم و به هی گفتم من تو اینده  دوس ندارم محل زندگی خونم نزدیک خونه مامان باباهامون باشه و ترجیح میدم فاصله بین هردو خونه داشته باشیم و هی هم یکمی اذیتم کرد و شوخی کردیم .... ولی در کل جدا از شوخی  خیلی دوس ندارم محل زندگیم نزدیک مامانم یا خونه هی اینا باشه و دوس دارم ترجیحا فاصله ای باشه و به تناسب همدیگرو ببینیم ...این از خواسته های مهم من هست دیگه بعدشم با هی اومدیم و منو رسوند خونه و در راستای تغییر محل زندگیمون به حومه تهران هی از الان اعلام کرده دوس ندارم بری سرکار چون راهت دوره و خسته میشی