از وقتی که میگن اسباب کشی داریم من کل زندگیم بهم ریخته...همه کارامو استوپ کردم که جابه جا شیم و بعد....وسایلم روی تخت مونده.....کرمها و داروهای پوستم تو جعبه س...کلا زندگی الان نا مشخصه و منتظرم جا به جاشیم تا بعد سر فرصت...
امسال که میخایم جا به جا شیم دورریز زیاد دارم و تقریبا کلی از لباسامو میخام بدم بره....
کلی کار دارم و هنوزم محل زندگیمون معلوم نیست...
به نظر میاد این اخر اسباب کشی خونه پدری باشه و وقتی وارد خونه جدید بشم اسباب کشی بعدیم به خونه هی خواهد بود
به این که فک میکنم دلم یه جوری میشه ولی یه حس قشنگیم ته دلم رو پر میکنه
اخر این هفته تعطیلات 28 صفر و شهادت امام رضاست...و هی اینا نذری دارن
خاله مامان منم نذری داره 28 صفر...
دیگه همین خبرا فعلا
راستی موهام رو هم میخام تیره کنم
اهان هی هم میخاست پلاک بگیره ولی چون پلاکی که بهش میدن عددی خوبی نیست و اکثرا هی میگه ماشینیه که تو راهنمایی رانندگی پلیسا بهش مشکوکن باید ماشین رو بنام مامانش بزنه که پلاک با شماره ای که میخاد داشته باشه
الهی شکر ماشین دار شدیم...بابای هی گفت ماشین من رو بردارین و من اینو برمیدارم ولی من فک کنم هی همین رو برداره خوبه بااینکه 206 نیست و به قول هی زیگول و جوونی نیست در عوض یه مرد 405ایه خوشگله و یه ضبط عالی داره...اسم ماشینمون هرکول جونه
جمعه ای هم هی از ظهر با دوستاش بود و عصرشم همگی اومدن تهران که بریم شیرینه ماشین رو بخوردیم و رفتیم هاکوپیان برگر خوردیم و بعدش یه سفره خونه چایی خوردیم و قلیونیدیم کمی و کلیم خوش گذشت و خندیدیم و دذ اخر رفتیم خواهر هی مهر جون رو هم که از مشهد رسیده بود خونه دوست صمیمیش سوار کردیم و پیش بسوی مسیر برگشت....مهر جون تو راه یواشکی دور از چشم همه بهم اب متبرک مشهد داد و کلی حرف زدیم....در اخر هم خداحافظی کردیم و هی اینا و با دوستاش رفتن...و من موندم و خاطره خوش ثمره سختیای بی ماشینی این دوسال و خرده ای و شیرینی خریدن ماشینمون
الهی شکرت....حالا بعد از فارغ التحصیلی و تموم شدن سربازی هی و پیدا کردن کارش این چهارمین پله ی مهم زندگیمونه که باهم ازش بالا رفتیم...پله بعدی اگه خدا بخاد معرفی خانواده هاست
به امید خدا
اما هر چی هست مصلحتمونه و هر چی پیش اید خوش اید
اینروزا انقد مطلب و اتفاق بوده هنو نشده ریز به ریز بنویسم و تیتر وار نوشتموشون و منتظرم فرصت پیش بیاد تا همه رو به اینجا منتقل کنم
تو جو هم کلی از کار حرف زدیم و هی خیلی کارش رو دوس داره و راستی بزودیا ماشین میخره...پولش امادست و منتظریم تا یه ماشین خوب پیدا کنیم
بعد تو پاساژ گلستان و خیابوناش کلی پیاده روی کردیم و از زندگی لوکس باهم حرف زدیم و لذتای زندگیه لوکس....بعدش یکمیم شوخی کردیم و به هی گفتم من تو اینده دوس ندارم محل زندگی خونم نزدیک خونه مامان باباهامون باشه و ترجیح میدم فاصله بین هردو خونه داشته باشیم و هی هم یکمی اذیتم کرد و شوخی کردیم .... ولی در کل جدا از شوخی خیلی دوس ندارم محل زندگیم نزدیک مامانم یا خونه هی اینا باشه و دوس دارم ترجیحا فاصله ای باشه و به تناسب همدیگرو ببینیم ...این از خواسته های مهم من هست
دیگه بعدشم با هی اومدیم و منو رسوند خونه و در راستای تغییر محل زندگیمون به حومه تهران هی از الان اعلام کرده دوس ندارم بری سرکار چون راهت دوره و خسته میشی