عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

تجریش گردی و عیادت

دیروز هی اومد دنبالم و باهم رفتیم یه هات چاکلت تو لمیز خوردیم و کلی تو خیابون ولیعصر و پارک پیاده روز کردیم و حرف زدیم...هی از این گفت که چند شب قبل که با مامانش دوتایی خونه بودن ، باهاش دردودل کرده و مامانش از من و خانوادم پرسیده و اینکه به هی گفته برو خوب کار کن و ما هم بهت کمک میکنیم...گفته من مطمئنم بابات عاشق شی میشه...بعدشم راجع به عملای زیبایی حرف زدیم و در اخر با هی درمورد سبک زندگیمون صحبت کردیم....اینکه من خیلی موافق رفت و امد خانوادگی نیستم و دوس دارم یه روز اخر هفته رو به خانواده ها اختصاص بدم ... نه خیلی دوس ندارم درگیره خانوادهامون شیم و اینکه تمایلم اینه که بیشتر با دوستامون در رفت و امد باشیم البته حد تعادل هر چیز مهمه و باید حفظ شه ولی دوس ندارم هی پاشم برم خونه مامان باباهامون...دوری و دوستی ضمن علاقه و احترام
هی میگفت دوس دارم یه کار داشته باشم که دیگه تا 6 خونه باشم .... بیام بریم بیرون یا بشینیم تی وی ببینیم ...صبا زود پاشیم و پیاده روی بریم و بیام صبونه و بعد سرکار ....دوس دارم دوتایی بریم سفر...بعضی اخر هفته ها با دوستامون جمع شیم...به خونه زندگی شیک و وسایلش علاقه دارم اما سبک زندگی ساده رو دوس دارم...یعنی روشی که توش زندگیمونو سخت نکنیم...
بعد از صحبتامون به پیشنهاد هی رفتیم خونه ملی ...عمل کرده و کلی چربیاشو دراورده و مهرم اونجا بود...اناناس خریدیم و رفتیم عیادت...حالش کاملا خوب بود خداروشکر...هی برامون املت ژامبون درست کرد که فوق العاده بود و خوشمزه بعدشم دیگه اخر شب هی منو رسوند خونمون و مهر موند پیش ملی که مراقبش باشه.
وقت نشد هی نامه که نوشتم رو بخونه و یه ورز دیگه میخوندش...
از امروزا هی کارش تو کارگاه شروع  میشه ذوق داره ...ایشالله موفق باشه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دلم بدجوری گرفت ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

تصمیم مهم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.