عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

بیست و نهمین ماه و یه سالگرد خصوصی دوتایی

و امروز بعد از یه هفته هی رو دیدم....تو این هفته ساوه مشغول کار بود و جمعه ساعت چهارونیم اومد پیشم...پیش بسوی ماه سی...قرار بود اولش بریم خرید پاییزی اما بعد بنا به دلایلی برنامه عوض شد و رفتیم  محله هی اینا تو راه هی برام دوتا ابمیوه و یه بسته پسته شور و دوتا ادمس خرسی بیاد پارسال خریده بود...گفتیم و خندیدیم و رفتیم...روز  خیلی خوب و ارومی بود و شام هم تو ناندوز خوردیم و هی وقتی باباش زنگ زد یه سوتی داد که خوشم خجالت کشید و منم خندیدم یکمی...سوتی خیلی خخخخوب...به باباش گفت بابا به مامان بگو خونه دایی اینا هی نگه بهمه من با شی ام...بعد خودش یادش اومد نباید به باباش اینو میگفت و باباشم اونور خط خندیده و گفته از دست تو....اخه هی میگه مامانم تو رو دوست داره و هرجا میشینه تعریفتو میکنه...میگه هی با یه دخدری دوسته که خیلی دخدر خوبیهچقد مامان هی دوس داشتنیه و مهربوووون بعد از ناندوز هم هی من رو رسوند خونه و ساعت 9 و نیم  خونه بودم.

قرار شد این هفته با هی بریم خرید تو هفته هروقت اومد پیشم و دوتایی خرید پاییزی کنیم...منم لباس پاییزی ندارم و هی هم نداره

البوم تصویری

با هی تصمیم گرفتیم حالا که اینجا کتابچه مجازی دوستیمونه یه البوم مجازیم درست کنیم برای خودمون که عکسای مورد علاقمون توش باشه...تو اینستاگرام یه پیج میسازیم و پرایوت میکنیم که یه عده خاص ببینن و شاید فعلا تا وقتی رابطمون رسمی نشده فقط خودمون ببینیم  و توش عکسامونو میذاریم با جا و تاریخش تا ثبت کنیم خاطراتو تا وقتی رابطمون رسمی شداگه شد ادرس اینسامون برای چدنفری از خواننده ها  میذاریم اگه دلشون خواست

این جمعه

وقتی میگه در داشبورد رو باز کن و واست یه بسته پاستیل خریده

کلی تو پارک لاله راه رفتیم و ی شام کثیف خوری زدیم

بستنیم خوردیم

و اینکه برنامه رفتن ما به المان و رفتن هی کلا کنسل شد و مشخص شد که اونجا نمیریم.

حونه عروس دوماد

امروز خونه دوستام بودم که تازه عروسی کردن با اکیپ قدیمی دانشگاهیم...شب قشنگی بود ، دورهم گفتیم و خندیدیم و مراسم عروسی رو دیدیم  و عکس و فیلما...باهم شام خوردیم و حرف زدیم...

اسم دختر و پسرشون رو تو دوستیشون انتخاب کرده بودن...

بردیا و بارانا


تازه واسه بردیا تو زمان دوستیشون  از دبی که رفته بودن از ربرتو کاوالی یه کفش کوچولوی نوزادی خریدن....وااااااااااااااااااای عشق بود کفش کوچیکه