عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

کار!

از کار کردن واقعا دیگه بدم میاد....اونم تو شرکتی که شیش ساله دارم توش کار میکنم....15 مهر امسال که گذشت من  شیش ساله دارم کار میکنم....صب برو عصر بیا و این وسط کارای تکراری و روتین کن....استرسو نگرانی یا مجبور بودن....حس میکنم روحم داره زمخت میشه....من فقط به دلایلی تا پایان امسال تحمل میکنم و سال اینده اگه مشکلی پیش نیاد دیگه برای همیشه با کار اداری خداحافظی خواهم کرد و شاید یه کاری دلی انجام بدم....

خیلی روحم خستس....

خیلیییییی و این رو هیچکس نمیتونه بفهمه که چقدر تنفر امیزه وقتی باید تحمل کنی!

این تعطیلات محرم

روز چهارشنبه عصر من و هی رفتیم کوروش یکم خرید کنیم برای پاییز من یه مانتوی بافت خریدم و هی یه شلوار لی...قبلش رفتیم و حلوا و خرمای نذری دادم به یه ایستگاه صلواتی ، شامم همونجا تو کوروش خوردیم و برگشتیم...روز پنج شنبه و جمعه هی هیئت دوستش بود و روز شنبه اومد خونه خاله ش که ظهر عاشورا اونجا بود وبعدشم شام غریبان اومد دنبالم و کلی گشتیم و شمعامونو روشن کردیم...
رفتیم خونه بچگی منو دیدیم...رفتیم پارک لاله و کلی جای دیگه...شام هم هوم برگر خوردیم...
این چن روز با بابااینا همش بیرون بودیم و نذری گرفتیم و خلاصه خونه نبودیم و عاشورا تاسوعا گذشت...
و اولین سالی بود که هی شام غریبان اومد پیشم

دو سفر دل انگیز و از ارزوهای من

دوتا  ارزوی سفری کوچیک دارم که دو سالی میشه واسش رویاها میبافماینکه با هی دوتایی بریم و روزیکه  اسممون تو شناسنامه هم باشه دلم میخاد تو فصل بارون و مه بریم هتل سبز بام رامسر...دو بار...یه بار به مدت دوشب بریم سوییت کاملیا فوق العادش و یه دوشب دیگه هم کلبه جنگلی دونفرش رو امتحان کنموای عکساش دیونه کنندس....ارزش بیشتر از دوشب رو نداره و بقیه ش یکنواخت میشه اما تجربه دیدن ویو کل جنگلا از ارتفاع تو کاملیا و اقامت تو کلبه چوبی برام غیر قابل وصفه... امیدوارم  یه روزی این اتفاق به زودیا بیفته...سه تا عکس اول مربوط به سوییت کاملیاس و دوتای اخر مربوط به کلبه دونفره...سفر دونفره به شمال شاید سال دیگه 27/7/95 تو همین اب و هوای قشنگ پاییزی...کنار هی با جورابای پشمی و لباسای گرمم داریم از همین بام رامسر براتون دوتایی خاطره اپلود میکنیم...خدا میدونه؟










موزه -خرید پاییزی - نذورات

هفته پیش من و هی رفته بودم موزه هنرهای معاصر و خیلی برامون تابلوها عجیب بود....دخدرعموی هی هنر میخونه و این هفته با استاداش دارن میرن اونجا و هی گفت ماهم میتونیم همراهشون بریم تا تفسیر استاد رو از تابلوها  و نقاشی ها گوش بدیم....خیلی خوشحالم و کلی هیجان دارم میخام با هی بریم اخه عاشق اینجور چیزاممیخام این هفته حلوا درس کنم برای پخش کردن همراه با هی... هی هم نذرهامون رو روی کاغذ نوشته که قراره بیاره و به ترتیب انجامشون بدیم...الانم رفته شمال با عموش برای گرفتن سوله برای مکاراشون و اگه خدا بخاد دوشنبه میاد و من و هی هم سه شنبه احتمالا بریم خرید پاییزی و یه روزم موزه هنر...
درضمن یه کتاب خوندم که خیلی دوس دارم اطلاعاتش رو به هی هم بدم و نیاز دارم چند ساعت با هی یه جا بشینیم و رابطمون رو انالیز کنیم و نقاط ضعف و قدرتش رو بررسی کنیم
تو این کتاب به اطلاعاتی رسیدم که متوجه شدم یه سری از کارام تو رابطه اشتباه بوده و یه سری دیگه درست و خداروشکر برای اینکه زود فهمیدمشون...کیفیت رابطه خیلی مهمه که من سعی در بهتر کردنش دارم از جانب خودم .
تازگیا که نه یه مدته موهام زیر دوش  اب و حموم به شدت میریزه و خیلی نگرانم...دیروز یه مولتی ویتامین گرفتم به نام پرفکتیل برای یه ماهم که خیلی تعریفش رو شنیدم...امیدوارم تاثیر بذاره.