از کار کردن واقعا دیگه بدم میاد....اونم تو شرکتی که شیش ساله دارم توش کار میکنم....15 مهر امسال که گذشت من شیش ساله دارم کار میکنم....صب برو عصر بیا و این وسط کارای تکراری و روتین کن....استرسو نگرانی یا مجبور بودن....حس میکنم روحم داره زمخت میشه....من فقط به دلایلی تا پایان امسال تحمل میکنم و سال اینده اگه مشکلی پیش نیاد دیگه برای همیشه با کار اداری خداحافظی خواهم کرد و شاید یه کاری دلی انجام بدم....
خیلی روحم خستس....
خیلیییییی و این رو هیچکس نمیتونه بفهمه که چقدر تنفر امیزه وقتی باید تحمل کنی!

دوتا ارزوی سفری کوچیک دارم که دو سالی میشه واسش رویاها میبافم
اینکه با هی دوتایی بریم و روزیکه اسممون تو شناسنامه هم باشه دلم میخاد تو فصل بارون و مه بریم هتل سبز بام رامسر...دو بار...یه بار به مدت دوشب بریم سوییت کاملیا فوق العادش و یه دوشب دیگه هم کلبه جنگلی دونفرش رو امتحان کنم
وای عکساش دیونه کنندس....ارزش بیشتر از دوشب رو نداره و بقیه ش یکنواخت میشه اما تجربه دیدن ویو کل جنگلا از ارتفاع تو کاملیا و اقامت تو کلبه چوبی برام غیر قابل وصفه... امیدوارم یه روزی این اتفاق به زودیا بیفته...سه تا عکس اول مربوط به سوییت کاملیاس و دوتای اخر مربوط به کلبه دونفره...سفر دونفره به شمال
شاید سال دیگه 27/7/95 تو همین اب و هوای قشنگ پاییزی...کنار هی با جورابای پشمی و لباسای گرمم داریم از همین بام رامسر براتون دوتایی خاطره اپلود میکنیم...خدا میدونه؟
اخه عاشق اینجور چیزام
میخام این هفته حلوا درس کنم برای پخش کردن همراه با هی... هی هم نذرهامون رو روی کاغذ نوشته که قراره بیاره و به ترتیب انجامشون بدیم...الانم رفته شمال با عموش برای گرفتن سوله برای مکاراشون و اگه خدا بخاد دوشنبه میاد و من و هی هم سه شنبه احتمالا بریم خرید پاییزی و یه روزم موزه هنر...