عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

تولدی دوباره

 خواهر هی فرصت نشد روز تولدم بیاد و شنبه همراه با هی اومد پیشم...روزای قبلش پنج شنبه و جمعه خیلی روز بدی بود اخه کل روز بی حوصله تو خونه گذشت  و مامان بابا سفر کاری بودن برای درست کردن مشکل یه زمین و هی هم نتونست بیاد چون خونوادش رفتن پیک نیک و ماشین نبود...شنبه  ای من و هی و مهر سه تایی رفتیم پل طبیعت...بستنیم خوردیم و عکس گرفتیم بعدشم پیش بسوی ریحون که شام بگیریم و بریم خونه ملی دوست مهر...مهر برام یه شومیز گوگولیه راه راه خرید که خیلی بهم میاد و دستش دردنکنه....شام خونه ملی خیلی خوش گذشت...هی یکم سرش رو پام رو کاناپه جلوی تلویزیون خواببیده بود و من موهاشو ناز میکردم و کلش بازی میکرد...ملی و مهر م حرف میزدن....دیگه موقع برگشتن جلوی مهر هی فقط بغلم کرد و لپمو ماچ کرد و مهر رو کلی بغل کردم وخداحافظی کردیم و هی رفت بسوی ساوه برای یه هفته پروژه کاری...جمعه ایشالله میبینمش...
گوشی هی خیلی اذیتم میکنه و هی قطع میشه هی صداش میره هی خاموش میشه و کلشممو کلا از ش پاک کردم چون اعصابمو بهم ریختالبته هی میگه دیگه پیر شده!
از اینا بگذریم دیروز خونمون روفروختیم و حالا دنبال جایگزین کردنیم
دیگه....همینا

شب و روزمو یکی میکنم

تو کلت خیلی  کلافگیه...خب دختری دیگه...دختر اونم از نوع احساسیش...دلت برای دستای هی تنگ شده...دلت میخاد بیشتر کنارت باشه....حضورش کمه و میدونی که برای ما شدن داره تلاش میکنه اما یه وقتایی مخصوصن شبا که زندگی ارومتره و کاری نداری یهو دلت میزنه زیر همه چیز و بی منطق میشی و اشک چشاتو بارونی میکنه....دلت میخاد خیالت راحت باشه که هی تا اخر عمر و یه عمر قراراه کنارت بمونه و میخای الان کنارت باشه...دلت میخاد بغلش کنی....بارون که میاد دست تو دست بدویین...الان باهم بستنی بخورین و بخندیدن...برین شمال برین دریا برین جنگل ...برین سفر...وقتی پاییز میشه جفتی برین کلی به سلیقه هم لباس پاییزی بخرین...دلت کلبه چوبی میخاد...دلت خیلی چیزا میخاد
فقط یه مسج هی اتیش همه چیز رو خاموش میکنه:" شی تروخدا ، مرگ من غصه هیچ چیز رو نخور و لذت ببر،شب و روزمو یکی میکنم تا به ارزوهات برسی...خودم واست دونه به دونشومیازم"

به نظر شما من خوشبخت نیستم وقتی به مرد دارم که اینجوری میتونه ارومم کنه و مطمئنم وعده هاش واقعیه نه حرف الکی
عاشقتم هی

بوی یار




زیاده خواه نیستم ...!

جاده ی شمال ...

یک کلبه ی جنگلی ...

یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی ...

کمی هیزم ...

کمی آتش ...

مه ِجنگل ...

کمی تاریکی ِ محض ...

کمی مستی ...

کمی مهتاب ...

برای حال بیشتر چند کام قلیان....

و بوی یار ...

و بوی یار ...

و بوی یار ...

پاییز یعنی عاشقی...

خدا میداند چند پاییز دیگر فرصت دارم

و فیلم محمد رسول ا...

دیروز بعد از کار هی اومد  دنبالم و پیش بسوی سینما برای دیدن فیلم محمد رسول الله.... تاو قتی نوبت سانسمون بشه با هی تو پارک ملت قدم زدیم و حرف زدیم...میگفت اونروز مامانم حالت رو پرسید گفت:"شی خوبه؟"گفته بود:"دیگه حالا که خونه فروش رفت ،کارت رو که راه انداختی به سلامتی باید بریم برات شی رو بگیریم...خونه و ماشینم جور میشه"هی باهیجان اینارو تعریف میکرد و منم با ذوق گوش میدادم...حس میکنم مامان هی خیلیییییییی دوس داشتنیه و باحاله و بااینکه برخورد خاصی باهاش نداشتم اما دورادور دوسش دارم ...هی میگفت فردا صب میرن دستگاههای خط تولیدشون رو ببینن و اگه اوکی بود بخرن...میگفت تو اگهی جای سوله رو هم پیدا کردیم...به امید خدا زودیا کارشون راه میفته...هی میگفت اگه خدا بخاد اینکار بگیره شاید تونستم یه نمایندگی سامسونگ باز کنم....همه حرفامون ایده هاییه که ممکنه به عمل برسه ولی من اینجا ثبت میکنمش برای اینده هامون فیلم خیلی قشنگ بود و حضرت محمد چقدر با برکت بوده و چه فیلمی بود...بعدشم چون تو سینما خرت و پرت خوردیم به پیشنهاد من یه شام سبک خوردیم...یه دونه اسپایسی یه نفره از سوپراستار خریدیم و تو فضای ازاد کلی درمورد خدا حرف زدیم و خوردیمشون...
هی داشت میگفت که چی شده که حضور خدا بیشتر براش اثبات شده و منم همینجور....
من و هی عاشق خداییم و همین الان که دارم اینو میگم نیروی قشنگش رو تو دلم حس میکنم....

خدایا دمت گرم