دیروز بعد از کار هی اومد دنبالم و پیش بسوی سینما برای دیدن فیلم محمد رسول الله.... تاو قتی نوبت سانسمون بشه با هی تو پارک ملت قدم زدیم و حرف زدیم...میگفت اونروز مامانم حالت رو پرسید گفت:"شی خوبه؟"گفته بود:"دیگه حالا که خونه فروش رفت ،کارت رو که راه انداختی به سلامتی باید بریم برات شی رو بگیریم

...خونه و ماشینم جور میشه"هی باهیجان اینارو تعریف میکرد و منم با ذوق گوش میدادم...حس میکنم مامان هی خیلیییییییی دوس داشتنیه و باحاله و بااینکه برخورد خاصی باهاش نداشتم اما دورادور دوسش دارم ...هی میگفت فردا صب میرن دستگاههای خط تولیدشون رو ببینن و اگه اوکی بود بخرن...میگفت تو اگهی جای سوله رو هم پیدا کردیم...به امید خدا زودیا کارشون راه میفته...هی میگفت اگه خدا بخاد اینکار بگیره شاید تونستم یه نمایندگی سامسونگ باز کنم....همه حرفامون ایده هاییه که ممکنه به عمل برسه ولی من اینجا ثبت میکنمش برای اینده هامون

فیلم خیلی قشنگ بود و حضرت محمد چقدر با برکت بوده و چه فیلمی بود...بعدشم چون تو سینما خرت و پرت خوردیم به پیشنهاد من یه شام سبک خوردیم...یه دونه اسپایسی یه نفره از سوپراستار خریدیم و تو فضای ازاد کلی درمورد خدا حرف زدیم و خوردیمشون...
هی داشت میگفت که چی شده که حضور خدا بیشتر براش اثبات شده و منم همینجور....
من و هی عاشق خداییم و همین الان که دارم اینو میگم نیروی قشنگش رو تو دلم حس میکنم....
خدایا دمت گرم
