وقتی شنبه شب هی میگه:"خونه فروووووش رفت"
الهی شکر...خوشحالم ...ممنونم خدا جون از اینکه کار هی رو راه انداختی ... این پول سرمایه کاریه که هی میخاد شروع کنه و الان امادس و تا چند وقت دیگه کارش رو با باباش اینا شروع میکنه و الان خوب موقعی برای فروش بود چون هی از الان اوایل مهر ماه 94 تا اخر سال فرصت داره و تا اون موقع دستش میاد که کارش چیه و چقدر درامد خواهذد داشت و وقتی میاد خونه ما تا حدودی اوضاش معلومه و میتونه برای بابا بگه که ظرایطش چطوریه...الهی شکر....خدایا هرچی مصلحتمونه برامون رقم بزن
هی بعد از یه سفر کاری دو هفته ای شروز چهارشنبه رسید و همون شبش با دوستش میلاد بیرون بود و فرداش قرار بود به دیدن من بیاد ولی بخاطر قربونی و خونه عموش گفت شاید نتونه بیاد که من خودم گفتم نمیخاد بیای و بجای بیرون رفتن با هی خودم رفتم بیرون...
راستش بعضی وقتا دلم از این دوس پسرایی میخاد که حرف حالیشون نیست و یهو غیر منطقی از اون سر شهر میکوبن و برای دیدنت میان این سر شهر از شدت دلتنگی
خلاصه عوضش صبح جمعه هی اومد دنبالم و پیش بسوی صبونه و بعدشم با دوستاش قرار گذاشتیم و رفتیم پل تو جاده و چند ساعت دورهم از خاطرات تغریف کردن و خندیدیم...بعد هم بستنی خوردیم و من و هی راهی تهران شدیم...
تو راه کلی حرف زدیم تا رسیدیم به اینجایی که من باید یه حرف خیلی خیلی خیلی خیلی منطقی میزدم...
گفتم:"هی ، تو ایران دخترا انتخاب میشن و پسرا انتخاب میکنن...هی ، من تا اینجای دوستیمون که کنارت بودم با میل و عشقم موندم و منتی نیست...فک کن تو سی سالته دخدر بیست و دو ساله رو انتخاب میکنی برای ازدواج یا دخدر بیست و هفت ساله؟هی گفت بیست و دو ....گفتم ببین هی من میخام که تو هرچی سریعتر بیای تا مطمئن شیم که خانواده هامون مشکلی با وصلت ما ندارن...اگه ما داریم باهم این دوره رو میگذرونیم تو دوستیمون من به عنوان یه دختر دارم موقعیت های دیگم برای ازدواج رو از دست میدم ...باید منطقی باشیم ....اگه مشکلمون پول و کار باشه و بیای فوقش به خانوادم میگی بهت فرصت میدن و ما خیالمون راحته که مشکل فقط اینه ولی اگه نیای و اول چیزای دیگه رو بخای اوکی کنی شاید یکسال بگذره و اگه خدایی نکرده بیای و خانوادهامون اوکی نشن من دختری نیستم که رو حرف بابام حرف بیارم و باید اگه تلاش کردیم و متقاعد نشدن قید ادامه رابطمون رو بزنیم"....سخت ترین و بدترین گزینه رو مطرح کردم که زبونم لال هیچ وقت اتفاق نمیفته به امید خدا....و اگه به موقع بیای ما از یه بخش بزرگی از ایندمون باخبریم و براش بهتر برنامه میریزیم....اخرین فرصت که هی قرار شد تا با خانوادش بیاد خونمون تا سالگرد سومین سال دوستیمونه...یعنی اردیبهشت 95....و تا اون موقع هی حتما یه کارایی میکنه به امید خدا...به مامانم گفتم هی میخاد الان بیاد ولی من الان اوکی نیستم و ترجیح میدم سال اینده اوایلش بیاد و الان خونوادم یه جورایی میدونن که سال اینده قراره پسری رو ببینن که شی خیلی قبولش داره و منتظرن ببینن این مرد کیه که شی خواستگارای خیلی خوبش رو بخاطرش گذاشته کنار....
هی هم خیلی منتطقی گفت:"من میفهمم چی میگی...تو فرصتت محدوده ومن درک میکنم....قبول د ارم و تا اردیبهشت 95 میام خونتون"


من عاشق خوردن دیزی خونگی با دست هی توی ظرفای دیزی همدونی ام با ترشی خودمون ساز با نونی که میخام یاد بگیرم بپزم....با سبزی گلخونه ایمون
خب سلام....شی خلی خوشحاله اخه هوا عالیییییییییییییه!
این هفته که گذشت چهارشنبه عصر بعد از کار با هدیه بودم....رفتیم برج افتاب یه کافه و شامم خوردیم....بعد لای کلی بارون و حرف دوییدیم تو ماشین...هدیه با سهیل رابطش بهم خورده و بدجوری پکر بود...از طرفی پنج شنبه با دخدرعمواینا کنسرت چارتار بودیم که فراتر از محشر بود و بعضی با دوس پسراشون اومده بودن و جای هی هم حسابی خالی بود...اخه هی هنوز شماله...روز جمعه ای صب با شیما و دخدرعموها رفتیم صبونه دارچین...واااای عالی بود...هم فضاش هم کیفیتش....عصرشم با مامان اینا کلا بیرون بودیم...امروزم که شنبه س و خدا سنگ تموم گذاشته و هوا رو بهشتی کرده...
نمیدونم هی کی کارش تموم شه ولی خب دلم براش تنگ شده اما چاره ای نیست جز صبر...
امروز عصر یه دوست رو میبینم که پنج سالی از من بزگتره و باهم تو یه کافه حوالی تیراژه قرار گذاشتیم
فردا هم میخام یکی از یارهای دبستانیم ر و اگه بشه ببینم و خیلی خوشحالم که پاییزم داره میاد
خداروشکر
امروز مامان جونم اف ان ا داره برای گواترش و دعا میکنم که سمی نباشه و نیاز به عملش نباشه...