عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

و بازهم ...

پنج شنبه صب با بابا و مامان و دوست بابا بیرون بودیم...دوست بابا بعد از سالها من رو دیده بود و به بابا گفته بوده دخترت قصد ازدواج نداره؟گفته بوده که برادر خانومم رو که میشناسی دنبال دختر خوبه...بابا برادر خانومش رو میشناسه...خانواده خانوم دوست بابا بیشتر از یک چهارم زمینا و مغازه ها و خونه های منطقه باغ فیض رو دارن و باباشون به هرکدوم یه مغازه برای کار داده و هرکدوم از بچه هاش امکانات خیلی خوبی دارن...

این برادر خانومه طبق گفته بابا سی سالشه و هم ماشین خوبی داره و هم خونه و کار...بابا میگگفت:"من دیدمش پسر خوبیه...دوس داری ببینیش؟"

من  ته دلم استرس بود و گفتم:"چند تا بچه ان؟"

گفته"چهارتا دوتا پسر و دوتا دختر..."

گفتم "بچه چندمه؟"
گفت"چهارم"

سریع گفتم:"من از پسر کوچیک خونواده بدم میاد بابا...بچه ننه س...حتما وابستس به مامانش! حتما باباش واسه امکاناتی که بهش داده خیلی تو زندگیش دخالت میکنه"

بابا گفت:"خب دیدنش ضرر نداره...تو همیشه موقعیت خوب نداری...الان تو این سن هستی و خاستگار داری...در ضمن الان جوونا اگه بهشون کمک نشه نمیتونن کاری کنن...اگه پدر مادری شعور داشته باشن دخالت نمیکنن و لطف میکنن و زندگی بچشون رو رفاه میدن چون بچه یعنی خود ادم"

برای دردودل با دوستم شیرین که صحبت میکنم میگه:"تو بخاطر هی خیلی موقعیت های خوبی رو از دست میدی و نمیدونی که هی قابل قبول هست اخلاقا و خانوادتا از نظر بابا و مامانت یا نه...به نظرم با هی جدی صحبت کن تا اخر امسال تکلیف رو معلوم کنه و اگر نیومد یا نتونست به ادمای دیگه فکر کن...میدونم دوسش داری اما دوس داشتن کافی نیست...تو میتونی تو بیست و پنج سالگی ازدواج کنی...به فکر اینده زندگی باش....شوق ازدواج تو اوج جوونی لذت بخش تره...ادم هرچی سنش بالاتر میره خواسته هاش بیشتر میشه و بی حوصله تر...برای هی زمان مشخص کن، اگه میگه چیزی ندارم بگو که از خانوادش و پدرش حمایت بخاد...اصلا پا پیش بذاره و بیاد جلو و وقت بخاد اما بیاد حتما تا خانوادت ببینن و قبولش کنن"

و من به فکر میبره به هی چیزی نگفتم ...اونم الان شمال مشغوله کاره بنده خدا و فکرش درگیر میشه...اونم زحمتش رو میکشه که همه چیز رو درست کنه ...

حالا یه کاریش میکنم.

بیست و هشتمین ماه

بیست و هشتمین ماه در حالی شروع میشه که هی عزیزم شمال مشغول یه کار پروژه ایه جدیده...

این روزا که شماله چون مشغوله کار و اینترنتم نداره روزی چندین بار تماس میگیره و باهم حرف میزنیم...پریشب موقع خواب بهم اس ام اس داد:"عاشقنه دوستت دارم که به من درس عشق و محبت رو یاد میدی و با دامن صبوریت به من صبر و حوصله اموختی...مرسی از بودنت"میگم مرسی از توجهات به من که میگه"خب اخه من خیلی به شی توجه میکنم چون یکم دیر به دیر میبینمش نباید احساستنهایی کنه باید بدونه هر جا باشم عاشقشم"از هی تشکر کردم که مراقلمه و گفت:"خیلی مراقبتم اخه تو مثل گل میمونی....باید هی نازت کنم و اب بدم بهت و فوتتت کنم و زیرتو سبز کنم تا همیشه بوی خوب بدی...."

بعدشم چون سرماخوردم زنگ میزنه و مثل اقا دکترا بهم راه درمان میگه...

امروز در استانه ماه بیست و هشتم حال خوبی دارم ...خیلی از این بیست و هشت ماه من و هی از هم دور بودیم...خیلی از این بیست و هشت ماه مثل خیلی از دوس دخترا پسرا نبودیم...اما حال خوبی دارم...

الهی شکر

جمعه

هی امروز چون ماشین نداشت و  کمی هم کار داشت نتونست بیاد و قرار شد فردا بیاد بعد از شرکت پیشم....البته الان فهمیدم فردا برای کار یه هفته میره شمال و نمیبینمش تا هفته بعد

امان از دوری...

خیلی دلم میخاست امروز عصر هی بیاد پیشم...اما امان از بی ماشینی و دوری