عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

خونه عروس دوماد

رفتم خونه دوستام که اول شهریور عروسیشون بود باید کلی تعریف کنم....


کادوشون رو خریدم...با سلیقه یه ظرف خیلی شیک خریدم از اینا که دستش پیوتره ، کادوکردم و پیش بسوی منزل دوست....خونه ....خونه تو یه کوچه بن بست بود...یه مجتمع پرواحد...جلوی در منتظرم بود...یه پیرهن قشنگ  پوشیده بود و بسادگی همیشه  بود...خونش همش سفید بود...مبلمان و ناهار خوری و کمدا و همه چیز سفید...از هر دری حرف زدیم...باهم شام پختیم...بهم کلیپ عقدش و عروسیش رو نشون داد...مراسم عقد رو تو تالار کلاسیک جردن رژه گرفته بودن و عکاسش عسل عابدینی بود که کلیپ درس کرده بود و وحید شوهرش با خلاقیت خودش واسه درخواست عروسیشون یه کیک قلب سفارش داد بود که روش نوشته بود "marry me"  و رو ش حلقه بود ...و اون کیک و کارای وحید خیلی نیلوفر رو سوپرایز کرده بود...کل سالن عقد رو تو فیلم دیدیم و کلا همه چیز باحال بود...میگفت از روزی که وحید اومد خواستگاریم تا روز عقد چندتا مناسبت و عید و روز زن و هرچی بود با خونوادش برام طلا اورد....هر دفعه یه زنجیر و پلاک...یه بار دستبند....یه بار گوشواره یا سکه و از این بابت خیلی شرمندم کرد....میگفت که وحید درامدش بالا نیست اما واسه تشکیل این زندگی خیلی زحمت کشید....میگفت ما چهارسال دوست بودیم و وحید از سال اول به بعد زمزمه سرداده بود که بذار بیام خواستگاریت و من اجازه نمیدادم بیاد چون حس میکردم زوده و کم سن بودم....میگفت دیگه سال اخر خسته شده بود وحید و همه خانوادش میگفتن چرا نیلوفر اجازه نمیده بریم خواستگاری؟

میگفت تو این چهارسال دو سه تا خواستگاریم که اومدن خونمون عین هرکدومش وحید میومد تو ماشین جلوی در خونمون زیر پنجره مینشست و میگفت می فهمیدم چقدر نارحته میگفت میشت تا خواستگارا از خونمون برن بیرون و بعد میرفت خونه....میگفت یه بارش از کار خسته و کوفته اومد....میگفت که وحید خیلی صبوره و واقعا مهربون....میگفت که برای کادوی تولدم میدونستم درامدش کمه و نمیتونه چیزای انچنانی بخره اما انقدر به فکر بود که بهترینارو واسم بخره که سه ماه نصفی از حقوقش رو جمع میکرد که ماه تولدم برام چیزی بگیره که از نظر خودش بهترین باشه...

وقتی وحید رسید نیلوفر رو بوسید و خیداش رو اورد تو اشپزخونه و بعدشم به نیلو کمک کرد....یاد قدیما افتادم که وحید چقد بچه بود و حاا برای خودش مردی شده....شام خوردیم تا دیروقت شب باهم گفتیم و خندیدیم....بعد هم منو رسوندن....توی مسیر برگشت به خونه به نیلوفر میگفت:"قول میدم بزودی بیارمت اینجا سعادت اباد...بیای اینجا خونه بگیری...."ماه عسلشون رو میرن یه جزیره به اسم مالدیو....نیلوفر میگفت هزینه اتلیه و کلیپ عقدمون شد 9 میلیون و هزینه برای عروسیمون شد ده میلیون...ینی فقط نوزده میلیون هزینه عکاسی مراسم هاشون شده...بماند تالار لباسا ارایشگاه و کادوها و....

خلاصه که شب خوبی بود که خیلی بهم حس خوبی داد

کلی دردودل

هی پیاده و اومد و رفتیم پارک و پالیزی...ابمیوه خوردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و دردودل کردیم و سنجابک خوردیم ... بعد از سرکار کلی دردودل و حرف و اینا و بعدشم من اومدم خونه و هی هم رفت خونشون

تولدی دیگر با هی

هی اومد دنبالم...لباسایی که خودم دوختم رو پوشیدم...اول بهم یه شاخه گل رز صورتی و سفید داد...بعد پیش بسوی بی بی برای خرید کیک نسکافه و شمع که تو قنادی پسرعمو و فرناز رو دیدم که سریع پیچوندم...بعد میرداماد و تولد بازیبرام کادو یه دسبند چرم خریده که روش یه طلاس که مثل اچ لاتین پهن میمونه...دوسش دارم....و یه نامه با چندتا چیز دیگه...بعدشم شام رفتیم ای پی یو درکه و کلیم باهم حرف زدیم و خوش گذشت...روز خیلی خوبی بود....مرسی هی عزیزم



شب که اومدم برای اولین بار به مامان گفتم هی برام کیک رو خریده و کادو رو نشون دادم...گفتم که با خواهرش سه تایی بودیم...والان مامان و بابا دیگه میدونن که هی منو میخاد و دوسم داره ...حسشون رو نمیدونم اما میدونم که میخان که ببیننش و خونوادش و خودش و اخلاقاشون تو جواب بابا و مامان موثره...اما من خیالم راحته که تا حدودی بابا و مامان میدونن

و 24 سالگی سلااااااام

امروز تولدمه....من بیستو چهار ساله شدم....دیشب خونوادگی جشن خودمونی داشتیم و هی کلی باهام تلفنی حرف زد...اخه عزیزدلم سرکاره و از شنبه که میرفت عذرخواهی کرد که نمیتونه بیاد برای تولدم و منم قبول کردممیدونم چقدر دوسم داره و اسش مهمه که تو روزش من رو ببینه اما خب باید قبول کرد زندگی همیشه مطابق میل نیست باید درک کرد و کنار اومد....خیلی دوس داشتم امروز کنارم بود اما عیب نداره....مهم اینه که بیادم بوددددی هی جونم....ایشالله وقتی از کار اومدی در اولین فرصت تلافی امروز رو میکنیم ماه ترین همسر دنیا
وقتی شمع  رو فوت میکردم از ته دل گفتم:"خدا جونم....پدر اسمونی....به حق عظمتت...اگر خودت صلاح میدونی من و هی تا اخرش کنارهم باشیم سال دیگه این موقع کنارم باشه تو خونمون و کنار اون و خونوادم جشن تولدم رو بگیرم"....فوت کردمش....و الان شی بیست و چهار سالشه
مامان بابا نیما و هی عزیزم ممنونم از بودنتون کنارم...
خدایا هزار مرتبه شکرت


در ضمن شب تو گروه دوستای هی مرتب بهم تبریک میگفتن....و هی بخاطر خستگی خوابش برده بود...حمید دوست هی گفت هی خوابیده....حالا اگه من خوابیده بودم....
و منظورش کنایه به دوس دخترش بود...
من جای دوس دخترش نارحت شدم....دوس دخترت هر چقدرم بد باشه ، تو تیمه توئه...باید هواشو داشتهب اشی نه که مقایسش کنی و تو جمع لوش بدی!از حمید انتظار نداشتم...
منم گفتم:"اخه هی خسته بود...امروز کلی سرکار بوده"
حمید گفت:"خب بوده باشه....تولد یه بار در ساله..."
منم گفتم:"ایشالله سالاای بعدی جبران میکنه...اون تبریکاشو به من گفته"
و متوجه شدم دوس دختر حمید با حمید بحث کرده واسه این حرفاش...


من خیلی دوس داشتم هی بود ولی باید درک کرد...برای همه این شرایط ها پیش میاد.مهم تبریک بود و عشقی که برای من کافی بود...