صب هی اومد دنبالم و سر راه محمد دوستش رو هم بداشتیم ...بچه ها تو جاده منتظرمون بودن...میلاد و حمید و نیلوفر....پیش بسوی سفر یک روزه...همون اول راه متوجه شدم دورم شروع شده و دل دردای ریزم شروع شد...البته پیش بینی میکردم...تو راه کلی حرف زدیم و اهنگ گوش دادیم...وقتی رسیدیم یه خونه بامزه نقلی بود خونه باغ بود برای حمید دوست هی....پر از درخت گردو و انجیر و زیتون....این سفر خیلی کنار هی و دوستاش بهم خوش گذشت....کلی اب بازی کردیم و خوردیم...کباب و همبرگر خوشمزه...بلال ...صبونه عالی...به به....کنار هی انقدر اروم بودم که خدا میدونه...صب که کنار هی پاشدم انقدر کیف داد که خدا میدونهههههه

شب قبلش قبل از خواب و گریه هام با هی هم باید بنویسمش بعدا...البته گریه بد نبودا...دردودل بود و شوق و عشق...جمعه از صب تا شب هم خونوادگی کردان بودیم که خیلی خوش گذشت و خونواده خوب من که سرمایه بزرگ منن کنارم بودن

عموها و بچه هاشون و عروس ها....سفر رودبار یه شبه و گردهمایی خانوادگی خیلی بهم مزه داد...
فقط وقتایی که تو کردان این عروس و دومادا دست تو دست میرفتن تو باغ یا مرتب پیش هم بودن دلمو قلقلک میداد که هی من کاش اینجا بود

راستی هی گفت از طرق شرکت فنس سازی تو هامبورگ بهش پذیرش دادن و اوکیش کردن که باید ببینیم چی پیش میاد...