عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

کلیپ عروسی

از الان دارم به کلیپ مراسم عروسیم فک میکنم...اخه واسش فیلمنامه دارم....یه داستان واقعی از ما

خیلی چیزا رو تو ذهنم ترسیم کردیم باید با هی حرف بزنم...البته تا اونجاییکه گفتم استقبال کرده!

اولین سفر با هی و گردهمایی خانوادگی

صب هی اومد دنبالم و سر راه محمد دوستش رو هم بداشتیم ...بچه ها تو جاده منتظرمون بودن...میلاد و حمید و نیلوفر....پیش بسوی سفر یک روزه...همون اول راه متوجه شدم دورم شروع شده و دل دردای ریزم شروع شد...البته پیش بینی میکردم...تو راه کلی حرف زدیم و اهنگ گوش دادیم...وقتی رسیدیم یه خونه بامزه نقلی بود خونه باغ بود برای حمید دوست هی....پر از درخت گردو و انجیر و زیتون....این سفر خیلی کنار هی و دوستاش بهم خوش گذشت....کلی اب بازی کردیم و خوردیم...کباب و همبرگر خوشمزه...بلال ...صبونه عالی...به به....کنار هی انقدر اروم بودم که خدا میدونه...صب که کنار هی پاشدم انقدر کیف داد که خدا میدونههههههشب قبلش قبل از خواب و گریه هام با هی هم باید بنویسمش  بعدا...البته گریه بد نبودا...دردودل بود و شوق و عشق...جمعه از صب تا شب هم خونوادگی کردان بودیم که خیلی خوش گذشت و خونواده خوب من که سرمایه بزرگ منن کنارم بودنعموها و بچه هاشون و عروس ها....سفر رودبار یه شبه و گردهمایی خانوادگی خیلی بهم مزه داد...

فقط وقتایی که تو کردان این عروس و دومادا دست تو دست میرفتن تو باغ یا مرتب پیش هم بودن دلمو قلقلک میداد که هی من کاش اینجا بود
راستی هی گفت از طرق شرکت فنس سازی تو هامبورگ بهش پذیرش دادن و اوکیش کردن که باید ببینیم چی پیش میاد...

و عروسی هم گذشت با کمی نقد جهت اطلاع و تجربه خودم

رفتم ارایشگاه و موهام سشوار کرد و ابروهامو برداشت و برام مزه اضافه کرد....توارایشگاه هی زنگ زد...یکم نارحت و بهونه گیر بود...قرار شده بود باهم بریم عروسی و من ذوق داشتم...از ارایشگاه که اومدم بیرون بهش زنگ زدم...بهش گفتم"من نارحت نمیشم اگر نیای...عب نداره..."و بعد از حرفامون هی گفت میام میرسونمت میشینم تا بیای...منم رفتم به دوستام زنگ زدم که اگه نرفتن با اونا برم که رفته بودن و از طرفی هی میگفت چون دور از تهرانه برگشت سخته...خلاصه اماده شدم و هی اومد دنبام....عروسی ت یه باغ طراف تهران بود...هی تا جلوی در خانوما همراهیم کرد و برگشت و رفت تو ماشین...همه حواسم پیش هی بود...وستای قدیمیم رو بعد از مدتها می دیدم....عروس خانوم رو دیدم....دوست عزیزم عروس شده بود...با پس مورد علاقش که هم دانشگاهیامون بودن...کمی رقصیدیم و گفتی خندیدیم اماحواسم پیش هی بود....موقع شام غذا از گلوم پایین نمیرفت....میل نداشتم...هی هم مسج میداد من جام راحته خوش بگذرون هروقت عروسی خواست قاطی شه بیا بریم....خلاصه عروسی که قاطی شد هی اومد جلوی در دنبالم و برگشتیم و بقیه عروسی منتظر نموندیم...تو راه برگشت تصمیم گرفتیم حالا که شام نخوردیم بریم یه بستنی یا ابمیوه ای بخوریم و بعد برگردیم خونه چون وقت داشم...توراه برگشت کلی از عروسی گفتیم و از چهارشنبه گفتیم که قراره با هی بریم یه سفر کوتاه یک روزه تا پنج شنبه عصرش....نزدیکای رودبار ویلای دوستش دسته جمعی....بعد هم هی من رو رسوند...هی ممنونم که باهام اومدی و برام صبر کردی
قرار بود امروز هی برای ناهار بیاد دنبالم که نمیشه چون مثل اینکه باباش به ماشین احتیاج داره...
دیگه که خدایا ممنونم

اما درمورد عروسی باید بگم که هزار بار دوره سر خانوام میگردم چون سبک عروسیامون با اینا خیلی متفااااااوته...یکی از چیزای مهم انتخاب سالن و تالار و باغه ... یکی دیگه خوشامد گویی جلوی در...بعد هم حضور بزرگترها و نظارتشون به عروسی و مهمونا و پرسنل خدماته....یکی دیگه وجود پیست رقص مشخص برای عروسه....بعد هم به نظرم بهتر از شام سلف سرویس اوردن غذا سر هر میزه...چون تو سلف سرویس واقعا تجمع میشه و خیلی اتفاقای وحشتناکی میفته....بعد هم فقط رقصین مهم نیست که بریم وسط برقصیم...خواهر و برادرای دوماد و عروس و پدر مادرا و تا حدودی خود عروس و دوماد باید همه حواسشون به همه چیز باشه و یه جورایی صاحب مهمونین باید هوای همه چیز رو داشته باشن...تو ازواج های غربیه چون فامیلای دور هم رو نمیشناسن خدایی نکرده ممکنه بینشو به هردلیلی...سر جا....غذا و هر چیزی ....و این هنره صاحب مجلساس که قبل از هر مشکلی با دقت ببینن چه خبره و شکل رو حل کنن که کدورت پیش نیاد...ایشالله همه خوشبخت باشن

عروسی امو

 هی دلش نمیخاد بیاد عروسی بخاطر دوستای دوماد و دوماد...به من که میگه با خودم میگم:"عیب نداره خب نمیبرمش اگه دوس نداره...نارحتم نمیشم نیاد"بیاد اونجا تنهاس..اما نمیخاد که تنها برم...بعد میخام باهاش با نرمی حرف بزنم ببینم نکنه دعوا کرده باهاشون  اروم میپرسم که میگه:"میام...ولش کن" اخ نسبت به این کلمه حساسیت دارم....چند بار گفتم به من نگو "ولش کن"اگه حوصلش رو نداری بگو الان نمیخام جواب بدم...الان حوصلش رو ندارم...عصبانی شدم گفتم اصلا نمیخام برم...نمیریم
بعد هی میگه: نه میریم...