عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

این جمعه

جمعه که میاد دنبالم اولش قرار شد بریم کافه ونهان اما بعد که هی پیشنهاد داد با دوستاش باشیم  برناممون بهم خورد...یکم تو محل خودشون چرخیدیم بعد زنگ زدیم به دوستش که بریم  دنبالش وبعدم رفتیم  چندتا خونه قشنگ دیدم و رفتیم نشستیم و  ابمیوه خوردیم و حرف زدیم...من شاتوت خوردم که خیلی خوشمزه بود و کلی حرف زدیم...حرف از گوشی شد که دوست هی وقتی دید هی گوشیش را داده به من به هی گفت:"یه گوشی نو چرا برای شی نخریدی؟" البته کل مکالمه رو شوخی بود...بعد به هی گفت:"تولد شی نزدیکه ، باید واسش گوشی بخری" اینجاش هی گفت:"اخه یه چیزیم میخاد که خیلی  گرونه" دوستش گفت:"چی؟" هی گفت:" سیکس پلاس" ... اینجا که هی این حرف رو زد یکم خجالت کشیدم احساس کردم بی ارزشم و فک کردم لیاقت اینو ندارم که یه گوشی خوب داشته باشم....اما به روم نیوردم  و به دوست هی گفتم:" چیز زیادی میخام؟" ولی حالا تو واقعیتش من نمیدونستم هی چقد پول داره و اصلا دلش میخاد چقدر برام کادو بخره...ولی جلوی دوستش که این بحث مطرح شد یه جورایی خورد تو سرم و تو دلم از خودم نارحت شدم ، دلم میخاست هی جلوی دوستش بگه:"حتما براش میخرم" یا اگه پولش رو نداره با زبلی یه جوری بپیچونه که من نارحت نشم...بعدش فک کردیم شام چی بخوریم و من به هی گفتم مهر رو هم ببریم تا برسیم به مهر از همه جا حرف زدیم و خندیدیم...درمورد عروسی دوست دانشگاهیم  که حرف وسط اومد ، این دوماد از بچه های دانشگاهه و هی خیلی ازش خوشش نمیاد و اگه هی بیاد بخاطر من اومده...
مهر رو سوار کردیم و رفتیم ناندوز خیلی خوشمزه بود کلی هم خندیدیم بعد هی با دوستش برنامه گذاشت که شب برن بیرون و من تو کلم گفتم:"صب هم رو دیدن...الانم چند ساعت باهم بودن....دیگه شبش چیه؟!"یه جورای حرصم درمیاد...
تو راه برگشت با هی اهنگ خوندیم و حرف زدیم و کلی شیطونی و وقتی پیاده شدم دلم نمیخاست برم اما وقت رفتن بود...
شبم هی با دوستش رفت بیرون و یه ساعت بعد اومد...داشتم فک میکردم به هی بگم حالا که من میدونم کادوی تولد میخای برام طلا بخری  بیا باهم بریم با بودجه ای که در نظر داری بخریم  ولی وقتی به هی گفتم قبول نکرد و منم واسم فرق نداره فقط گفتم خودمم ببینمش

راستی خوب شد ترکیه نرفتیم اخه دخترعموی هی و شوهرش که تازه عقد کردن دارن میرن انتالیا و کنسرت ابی و اینا...اگه میرفتیم و میدیدمشون زشت میشد

وقتی با بابا از هی حرف زدیم و خرید جهیزیه

مامانی راجع به هی میدونه حرفش رو پیش بابام پیش کشید...منم کلی از هی تعریف کردم و حمایت کردم و جوری عنوان کردم که هی میخاد بیاد ببینتش اما من به هی گفتم الان امادگیش رو ندارم...و به بابا اینطوری گفتم....

بابا یه حرفایی زد و یه سوالایی کرد و قرار شد هی رو ببینه اما بعد از چند وقت که من اوکی بودم(منتظریم کار هی اوکی شه و من به بابام بگم)



حمله ی نیروهای آچاچی


خدا بهم یه همسری داده که واقعا واسم گوشه....بزنم به تخته...گوش شیطون کر ، هی دوتا گوشه برام....انقد باحوصله منو گوش میده ...کیف کینم وقتی براش حرف میزنماصلا وقتی به حرفام گوش میده سبک میشم و نارحتیم یادم میره....ما خانوما واقعا دوتا گوش میخایم که خدا این نعمت رو به من داده....

راستش دیشب نیروهای اچاچی از غرب حمله کردن به دلم یهو استرس گرفتم...بی حوصله شدم...کلافه شدم....نیروهای اچاچی واسه این اومدن که بگن" چقد کار ناتموم داری شی...تو نمی تونی!"  آچاچیا که حمله کردن تا هی فهمید از ساوه بعد از کارش زنگ زد و یه عالمه باهام حرف زد...اولش خوب حرفامو شنید بعد شروع کرد گفت:"خودم میام نیروهای اچاچی و دستگیر میکنم بعد میریزمشون توی ماهیتابه و سرخ میکنمشون با کلی مخلفات....میدم بخوریشون تا نیروهای اچاچی تموم بشن"انقدر منو خندودند...اصلا تلفنم که تموم شد یه نگاه به دلم کردم و یه نگاه به اینه...دوتا گوشه لبام بالا بودن و میخندیدم....شاد بودم....اصلا اثری از هیچ حس منفی نبود...نیروهای اچاچی با حرف زدن با هی از دلم رفتن...هی میدونه وقتی مثل خودم از تخیل استفاده میکنه و مثل خودم به همه چیز جون میده من راحت باهاشون ارتباط برقرار میکنم....من به همه چی جون میدم...کیفام اسم دارن وسایلم اسم دارن....با وسایلم حرف میزنم و هی این اخلاقم و خیلی قشنگ بلده و حالا مثل خودم از این اخلاق استفاده میکنه تا دنیام رو دستش بگیره و تو سرزمین وجود شی بشه پادشاه....من از بچگی فیگی داشتم...فیگی فیل کوچولوم...از بچگی با همه چی حرف میزدم....فک میکنم سویا کوچولو بچمم همین خصوصیت رو ازم به ارث ببره و هم من و هم هی کلی این اخلاقش رو درک کنیم...

هی پادشاه سرزمین وجودمه

هی همه زندگیمه

خدایا شکر میکنم برای داشتنش

بیست و هفتمیش

صب که داره میره سرکار تو راه بهم مسج میدیم...

امروز بیست و هفتمین ماهه باهم بودنمونهخدا مرسی...دیشب شب خوبی بود، خیلی سبک شدم و خوشحالم.

وقتی بهم از سرکار مسج میده و میگه کارامل جون ...عاشقشم