فقط گفتم خودمم ببینمش
مامانی راجع به هی میدونه حرفش رو پیش بابام پیش کشید...منم کلی از هی تعریف کردم و حمایت کردم و جوری عنوان کردم که هی میخاد بیاد ببینتش اما من به هی گفتم الان امادگیش رو ندارم...و به بابا اینطوری گفتم....
بابا یه حرفایی زد و یه سوالایی کرد و قرار شد هی رو ببینه اما بعد از چند وقت که من اوکی بودم(منتظریم کار هی اوکی شه و من به بابام بگم)
خدا بهم یه همسری داده که واقعا واسم گوشه....بزنم به تخته...گوش شیطون کر ، هی دوتا گوشه برام....انقد باحوصله منو گوش میده ...کیف کینم وقتی براش حرف میزنم
اصلا وقتی به حرفام گوش میده سبک میشم و نارحتیم یادم میره....ما خانوما واقعا دوتا گوش میخایم که خدا این نعمت رو به من داده....
راستش دیشب نیروهای اچاچی از غرب حمله کردن به دلم یهو استرس گرفتم...بی حوصله شدم...کلافه شدم....نیروهای اچاچی واسه این اومدن که بگن" چقد کار ناتموم داری شی...تو نمی تونی!" آچاچیا که حمله کردن تا هی فهمید از ساوه بعد از کارش زنگ زد و یه عالمه باهام حرف زد...اولش خوب حرفامو شنید بعد شروع کرد گفت:"خودم میام نیروهای اچاچی و دستگیر میکنم بعد میریزمشون توی ماهیتابه و سرخ میکنمشون با کلی مخلفات....میدم بخوریشون تا نیروهای اچاچی تموم بشن"انقدر منو خندودند...اصلا تلفنم که تموم شد یه نگاه به دلم کردم و یه نگاه به اینه...دوتا گوشه لبام بالا بودن و میخندیدم....شاد بودم....اصلا اثری از هیچ حس منفی نبود...نیروهای اچاچی با حرف زدن با هی از دلم رفتن...
هی میدونه وقتی مثل خودم از تخیل استفاده میکنه و مثل خودم به همه چیز جون میده من راحت باهاشون ارتباط برقرار میکنم....من به همه چی جون میدم...کیفام اسم دارن وسایلم اسم دارن....با وسایلم حرف میزنم و هی این اخلاقم و خیلی قشنگ بلده و حالا مثل خودم از این اخلاق استفاده میکنه تا دنیام رو دستش بگیره و تو سرزمین وجود شی بشه پادشاه....من از بچگی فیگی داشتم...فیگی فیل کوچولوم...از بچگی با همه چی حرف میزدم....فک میکنم سویا کوچولو بچمم همین خصوصیت رو ازم به ارث ببره و هم من و هم هی کلی این اخلاقش رو درک کنیم...
هی پادشاه سرزمین وجودمه
هی همه زندگیمه
خدایا شکر میکنم برای داشتنش

صب که داره میره سرکار تو راه بهم مسج میدیم...
امروز بیست و هفتمین ماهه باهم بودنمونه
خدا مرسی...دیشب شب خوبی بود، خیلی سبک شدم و خوشحالم.
وقتی بهم از سرکار مسج میده و میگه کارامل جون ...عاشقشم