
سوار ماشین با هی داریم میریم...میگه:"گلوم درد گرفته...صدام یکم گرفته، یه جا داروخونه صب کنیم یه شربت بخرم"
میگم:"اهان باشه...صب کن اینجا داروخونس..."
ماشین رو پارک میکنه، میگم:"منم بیام؟"
میگه:"اره عشقم بیا..."
مثل دختر کوچولوا سبک و خوشحال دست تو دستش از خیابون رد میشیم...باد از لای شال سرخابیم و موهام رد میشه...میریم داروخونه...
میگه :"بذار برای توهم قرص جوشان بخرم"..دوق میکنم...میگه :"برو جلوی در وایستا الان میام."
چند لحظه خودمو سرگرم میکنم و خوشحالم واسم جوشان میخاد بخره که میاد بریم...یه چیزی پشتشه...قلیم کرده ..ذوق زده میشم....پایین داروخونه چارلی رو میده دستم....کیسه اب گرم با پتوی ابیش
وای خدااااا انگار دنیارو دادن بهم....خیلی خوشحال شدم....حالا یه کیسه دارم که هروقت بخام توش اب سرد یا گرم میریزم که خوشحالم کنه...اسمش چارلیه.....مرسی هی مهربونم
خیلی وقت بود هوس فالوده داشتم...وقتی هی برام فالوده خرید حس کردم چقدر خوشبختم
دلم برای هی تنگ شده....اصن دارم بهونه میگیرم.



چقدر خوبه که من مهر و مامان هی رو خیلی دوس دارم
خوشحالم که من و مهر و مامانه هی قراره باهم خیلی خوب باشیم....خوب از ته دل