عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

اختلاف مغز و قلب

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

چارلی خوش اومدی



سوار ماشین با هی داریم میریم...میگه:"گلوم درد گرفته...صدام یکم گرفته، یه جا داروخونه صب کنیم یه شربت بخرم"

میگم:"اهان باشه...صب کن اینجا داروخونس..."

ماشین رو پارک میکنه، میگم:"منم بیام؟"

میگه:"اره عشقم بیا..."

مثل دختر کوچولوا سبک و خوشحال دست تو دستش از خیابون رد میشیم...باد از لای شال سرخابیم و موهام رد میشه...میریم داروخونه...

میگه :"بذار برای توهم قرص جوشان بخرم"..دوق میکنم...میگه :"برو جلوی در وایستا الان میام."

چند لحظه خودمو سرگرم میکنم و خوشحالم واسم جوشان میخاد بخره که میاد بریم...یه چیزی پشتشه...قلیم کرده ..ذوق زده میشم....پایین داروخونه چارلی رو میده دستم....کیسه اب گرم با پتوی ابیش وای خدااااا انگار دنیارو دادن بهم....خیلی خوشحال شدم....حالا یه کیسه  دارم که هروقت بخام توش اب سرد یا گرم میریزم که خوشحالم کنه...اسمش چارلیه.....مرسی هی مهربونم

خیلی وقت بود هوس فالوده داشتم...وقتی هی برام فالوده خرید حس کردم چقدر خوشبختم

:(

امروز عقد دخترعموی هی هستش و من ولی نارحتم....هی درگیره خرید و کاراشه و منم خیلی نارحتم...نمیدونم دلم گرفته و خیلی نارحتمدلم برای هی تنگ شده....اصن دارم بهونه میگیرم.

مامان هی و من و مهر


با مهر کلی تو کافه نشستیم و حرف زدیم از همه جا...دوتایی خیلی بهمون خوش گذشت...بعد رفتیم برای پیاده روی تو پارک که یهو مامان هی از رو نیمکت بلند شد و مارو دید...خیلی خجالت کشیدم...چقدر صورت مامانش خوشرو و گرم بود...مهربون بود ...اولین دیدار رو در روی من و مامان هی بود که تصادفا هم رو دیدیم و خیلی به دلم نشست...
هی گفت مامانم بعدا گفته:"شی رو دیدم، چقد ظریف و نازه...چقدر ارومه و سادست....، شی عروس ما میشه" چقدر خوبه که من مهر و مامان هی رو خیلی دوس دارمخوشحالم که من و مهر و مامانه هی قراره باهم خیلی خوب باشیم....خوب از ته دل