عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

سه شنبه

روز سه شنبه سرکار بودم و بیرون هم کار داشتم هی هم با میلاد بنگاه بود و ساختمون و ناهارم خونه میلاد دوستش بود و منم عصرش قرار بود با شیما و دوستش بریم گردش و صدیقه هم قرار بود بیاد اما چون لادن دوستش میخاست بیاد خونشون کرج دیگه اومدیم کرج و صدیقه نیومد اصن باهامون...هی شبش میخاست بره خونه دوستش پوکر بازی کنه و منم با شیما اومدیم دنبالش بریم پاچینی و بعد بره خونه دوستش...رفتیم شام و بعدم با خواهر دوس داشتنی هی مهر بستنی و بعد هی رو رسوندیم...گوشی منم هی برد با خودش که اگه درس شد درستش کنهخیلی داغون و نارحتم...پرسیدم گفتن اگه درس کنی گوشیت اگه داغ کنه هنگ میکنه الکی خرجش نکن!نمیدونم دیگه...
قبل از اینکه هی بیاد پایین یه بار دوستش زنگ زده بود امارشو گرفته بود که قراره با من و دوستم بیاد بیرون...یه بار اون یکی دوستش زنگ زد و یه بار دیگه م اون یکیش...به همه ام کامل توضیح داد که نیلوفر اومده با کی اومده میریم بیرون و میام...یعنی عالم و ادم فهمیدن!من اگه دوستم نبود تلفن رو از هی میگرفتم میگفتم:بچه ها بخدا دوستتونو زود بهتون میدم....ول کنید دیگه!!!تو طی بیرونم که دوسه بارشو دیدم هی بیچاره ریجکت کرد!شاید هی باید بگه من جایی کار دارم ساعت 11 میرسم اونجا...باید بهشون یاد داد که بدونن تا چه حدی اجازه دارن....من به این فک میکردم که اگه یه دو روز با هی بخام برم مسافرت چون دوستاش با عمو و بابای هی خوبن و یهو از دهنشون درمیره بگن به خانواده هی ولله میترسم با هی جاییم برم...داشتم واسه یه سفر مثلا حتی یه هفته ترکیه فک میکردم اما با این امارگیری دوستان عزیز من بعید میدونم تا شاه عبدالعظیمم بتونیم بریم!!!!
من خیلی نارحتم که لحظه هام با هی بخاطر چیزای اینجوری بعضیاش واقعا بد میشه... بخدا من با هی خوبم و مشکلی تابحال نداشتم و همه مشکلات از ناحیه حاشیه و دوستا بوده...چرا من باید انقد نارحت شم؟چرا دوستای هی انقدر باید هی رو بکشن سمت خودشون و حتی وقتی فیزیکی باهم نیستن تلفنی باهاش درارتباط باشن...من میدونم هی سر پستشه دویست بار اینارو میبینه...کارم که میخان بکنن باز چسبیدن بهم یا باهم بنگاهن همگی یا باهم ساختمونن یا میرن چک پاس کنن...کلا باهمن...بعدشم من نگران این تفاوتی هستم که تو تفکر ریشه دار تربیتیه من و هی هست!!!
ما پسرامونم شب باید تا 12 بیان خونه اما هی مشکلی نداره اگه 12 بره تا فردا صبش...مگه یه سفر برن...نمیدونم!نمیدونم این چقد مهمه...این تفاوت ریش فرهنگی؟!اصن نمیدونم

از طرفی این حساسیت و نارحتیم ناخوداگاه هی رو یه جوری میکنه که از هر ده بار که دوستاش رو ببنه 5تاشو بهم بگه چون میخاد من نارحت نشم و این باز حالمو بدتر میکنه!

سالگرد سکرت نایت

روز دوشنبه سالگرد نایت سکرت بود...دوتا بلیط بازدید برج میلاد رزرو کرده بودم و کادوی یادگاری هی و نامه ها اماده بود ...هی که اومد اول رفتیم برج میلاد...کلی گشتیم و خوب بود و عکس گرفتیم...بعد پیش بسوی شام...رفتیم گیلانه  و کباب ترشی که خیلی وقت بود دلم میخاد رو خوردیم...یادگاری هی رو هم بهش دادم و در مجموع شب خوبی بود...هی عزیزم برام خرمالو اورده بود و کلی شب یادگاری شد

گوشیم

گوشی سونی که تازه خریدم داغون شد....کلی گریه کردم....نو بود!صفش ترک خورده...تاچش کار نمیکنه...نمیدونم چیکار کنم...بدجوری اعصابمو بهم ریخته

مرخصی

هی مرخصیش از چهارشنبه شروع شد و تا عصرش که با دوستش میلاد بنگاه بودن و بعدشم شبش تصمیم گرفتن برن شمال ... رفتن هی همانا و اعصاب منم داغون...حسای بد...گریه ... حالت عصبی... هیچی دیگه این دو روز تا جمعه به هر بدبختی گذروندم...جمعه عصر هی برگشت...قبل از اینکه بره گفت من جمعه برمیگردم بعد دیگه همش پیش توام...میریم بازار و موزه و صبونه و دیزی...هرجا تو بگی تازه یه سوپرایزم دارم برات...دلم میخاست قبل از اینکه دوستاش براش برنامه بذارن من و هی برای مرخصیش برنامه ریزی کنیم...تو ذهنم بود که یه روز تعطیل بریم چالوس یا با یه تور یه جا بریم اما دوستاش از قبل جوری برنامه ریختن که همون دو روز تعطیلم با اونا رفت و بقیش میفتاد تو روزای کاری من...دلم میخاست قبل از شروع مرخصی هی برام برنامه بگه و قول داده بود من رو ببره با تور یه جایی اما مگه این سه تا میذارن؟!روز شنبه گفتم خونه بمون و استراحت کن...روز یکشنبه اومد و دوتایی رفتیم بازار و مروی ... خریدام رو کردم و حواسم بود هی چقد پول میده که بعدا باهاش حساب کنم...رفتیم با دوستش ناهار بخوریم که تو بازار کار میکنه و ناهار مهمونش بودیم...بعدم رفتیم موزه فرش و رفتیم کافه ورتا و خلاصه خوب بود و خوش گذشت...
از دوستاش حرف زدیم و من فهمیدم بحث درمورد این سه تا ادمی که انقدر اذیتم میکنن با هی بی فایدس و هی این ادمارو خیلی میخاد و مقاومت من و همه ناراحتیام همچنان ادامه خواهد داشت تا وقتی خودم یه بلایی سر خودم بیارم!که حالا دارم تصمیم میگیرم که چه بکنم... بعدم برگشتیم و دیگه اومدم خونه تا دوشنبه ای که خیلی وقت بود واسش برنامه ریخته بودم.