عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

گل نرگس

امشب با هی بیرون بودیم...واسم نذری اورده بوووود...رفتیم لمیز و یه هات چاکلت خوشمزه گنده خوردم...به به...بعد تو ماشین میخاستیم تصمیم بگیریم کجا بریم هی من چن جارو گفتم که بالاخره هیچ کدوم نشدرفتیم جیگر خوردییییم...وای چه برفی میومد...بعدش تو برف شدیییید رانندگی کردیم تا خونه ما...
به بابا گفته بودم که دوستم که سربزیه برام نذری اورده و اجازه گرفته بودم که با هی بریم بیرون و تا ده برگشتیم...مامان و بابا گفتن از طرف ما تشکر کن از بابت نذری و قبول باشه....
هی برام گل نرگس خرییییییید
هی موهام رو که دید ازم سوال کردم موهات کمه؟...اوایل دوستی لکای رو گردنم بود که پرسیده بود و گفته بودم اما یادش نبود...سال 87 یا 88 بود که ابله مرغون گرفتم...خردادماه طوریکه سر امتحان ریاضی و فیزیک نرفتم و شهریور امتحان دادم...ابله مرغونی که تبم انقد بالا بود که تا حد فلجی رفته بود و پوستم کاملا چروک شده بود...تو گلوم...تو بدنم و دهنم پر از ابله بود و چون تو سن بالا گرفتمش اثر مخرب تبش رو موهام بود...تمام جوشای توی سرم میترکیدن و ریشه موهام رو سست کردن و بعدش ریزش مو گرفتم و تا دوسال افسرده بودم و هرچی دکتر رفتم گفت هم عاملش تب شدید بوده هم هورمونهات تغییر کرده و ممکنه خوب بشه و ممکنه هم خوب نشه و باید درمان کنی که اگه نشد موهات پر نمیشه اما بلند میشه و برای پر شدنش میتونی اکستنشن کنی که الان خیلیا بدون اینکه کسی بفهمه اینکارو میکنن...اون روزا کلی غصش رو خوردم اما الان دیگه واسم مهم نیست چون همینطوریم خوبمهر وقتیم که بخام اکستنشن میکنم اما دیگه اذیتم نمیکنه چون هرکسی یه ایردی داره یکی چاقه یکی کوتاهه یکی صورتش قشنگ نیست از همه مهمتر اخلاقه و ظاهر هرچیزی اگه باطن خوب نباشه بدرد نمیخوره.
به هی هم گفتم از بیماریم و اینکه چی شدهمیخام موهام قدش که بلندتر شد و رنگ موهای اصلیم که اومد رنگش کنم و شاید اکستنشنم کردم تا هلوتر شوم
هی مرخصی گرررررررفت...تا هفت روز دیگه

یادی از گذشته

خیلی دلم همیشه میخاسته هی برای خودش ماشین داشته باشه...اما وقتی ازش خواستم گفت چیزای واجبتری هست...دلم میخاد هروقتی که ارده کردیم هی بتونه بیاد پیشم...اما خب تا الانم سعیش رو کرده و هفته ای یکبار همیشه باهم بودیم مگه موارد خاص اما من دلم میخاد هی نقش بیشتری برام داشته باشه و اینکه مستقل تر بشه...راستش میخام یه چیزی رو بگم که روم نمیشد بگم اما گفتم بذار بگم و قدیمیه...
اولین باری که هی اومد دنبالم برای مهمونی فشم بود و من نمیدونستم ماشین برای خودشه یا نه...یادمه با دوستاش اومد دنبالم چون اونام ماشین نداشتن...ماشین ظاهرا خیلی کثیف بود و یکم بهم برخورد...خب راستش نه من هی رو میشناختم و نه هی من رو...من برام احترامه وقتی یکی به افتخاره من برام بهترین رو انجام میده...بهترین لباس رو میپوشه،عطر خوب رو میزنه،به ظاهرش میرسه...خونش رو چون من میرم تمیز میکنه...ازم خوب پذیرایی میکنه...برام کادویی میخره که معلومه واسش وقت گذاشته...به بهترین حالت ممکن کادو رو بسته بندی میکنه...من بابام هروقت بخاد دنبال کسی بره مثلا داییام یا عموم حتما ماشینش رو مرتب میکنه و چون من دیدم بابام اینجوریه یاد گرفتم که به حرمت کسی که برام ارزش داره تا جاییکه میتونم با کارای مختلف نشون بدم همه جوره براش وقت گذاشتم....راستش منم انتظار داشتم ماشین هی مرتب باشه...گذشت و بعد از مهمونی من و هی تنها برگشتیم و رفتیم بنزین بزنیم...وقتی هی از رو صندلیش بلند شد دیدم روکش ماشین و صندلی ماشین راننده رو دیدم خیلی تو ذوقم خورد...روکش پاره شده بود...اون روز گفتم حتما تازه اینطوری شده و وقت نکردن عوضش کنن اما تا امروز این روکش به همین حالت مونده و من غیرمستقیم به هی گفتم وقتی دنبالم میای ماشین رو بشور یا روکش رو یکی دوبار گفتم...اخه اینم مثل ظاهر ادم میمونه و باید بهش اهمیت داد و مثل اینه با لباس پاره بری بیرون...درضمن یه روکش ماشین معمولی پولش بیشتر از سیصد تومنم نیست و به نظرم تو این مدت دوستی با من هی وقت داشته به اندازه دوساعت که بره این کار رو انجام بده...حتما پدر هی وقت نکرده اما هی هم سهمی از ماشین داره و به قول خودش باید خیرش رو به ماشین برسونه.
اونروزا اصلا روم نشد بگم اما فک کردم باید بگم که الان بدونی ظاهر ماشین و تمیزیشم مهمه چه برسه به چیزای دیگه...

مرخصی و نذری و شب یلدا

هی بزودی هشت روز مرخصی میگیره و من خیلی خوشحالم ...دوروزش رو احتمالا میرن با همین دوستاش شمال...و بقیش هم خونست و پیش منم میاد و برای منم کلی برنامه ریختهدلم واسش تنگ شده و هنوز وقت نشد بیاد دیدنم...اون شب داشتم باهاش حرف میزدم  و غیر مستقیم بهش گفتم"تو اینده این رابطه با دوستات به نظرت رو زندگیمون تاثیر میذاره یانه؟"که گفت حضوری حرف میزنیم...
راستش درحال حاضر بدجوری کلافم اونم بخاطر خواستگاره...وقتی که حرفش میاد نگران میشم....پافشاری اطرافیان اعصابمو بهم میزنه...بابا و مامان تا این لحظه اصراری نداشتن و همیشه فقط گفتن این گفته و اون گفته و معرفی کردن اما هم عموم همون اقای سمج رو دوباره بهم گفت هم امروز که نذری بودیم مامان برزگ گفت پسر سوسن خانوم ازت خوشش اومده و مادرش به من گفتهاعصابم بهم میریزه اینارو میشنوم و اینکه مرتب مامان بزرگ میگه فامیل خوبه...ادم میشناسه....
میخام خودمو بکشم!اون شب انقد اعصابم خرد شد که یه فصل حسابی گریه کردم و این وسط گیر کردمنمیدونم چی درسته و چیکار کنم!وقتیم به هی میگم همش نگرانم هی سوبرداشت کنه اما الانم میخام هی خودش رو بسازه و نمیخام فعلا حرکتی کنه...میخام کار کنه...یه شرایط موجه داشته باشه....
امشب هی هم نذری داشت و برام غذا کنار گذاشته و منم دلم میخاد شله زرد بزارم اما نمیدونم بتونم یانه!
شب که از خونه خاله مامان که نذری داشت برگشتیم نگهبانی یه دسته گل بزرگ و انچنانی با یه پاکت داد به مامانم و گفت اینو یه اقایی اوردن...روی دسته گل فامیلی خواستگار سمج بود و فهمیدیم از طرف اونه و نوشته بود شب یلداتون مبارک و توی پاکتم آجیل و باسلق بود...انقد حرصم گرفت که! مامانم تو اسانسور که بودیم گفت:"معلومه خیلی دوست داره ، معلومه خیلیم دست و دلبازه...اینکه میدونه تو جوابت چیه بازم میخاد اینکارا رو کنه؟!فک کنم از اون پسرایی باشه که چپ و راست برات کادو بخره و توهم عاشق اینکاری" شونه بالا انداختم و گفتم:"کادو خیلی دوس دارم ولی نه از این"
نه به اجیلا دست زدم نه به گل!
ارزو میکردم کاشکی اینکار هی بود

تولد مهر و نوزدهمین ماهه دوستی من و هی

همه ذوق و شوقم این بود که هرجوری شده مهر رو خوشحال کنم....دوس داشتم سورپریز شه.... با هی برنامه ریختیم و روز تولدش برابر نوزدهمین ماه دوستیمون واسش تولد گرفتیم...دلم میخاست هی هم کادوش رو همون شب بهش میداد و هی باید از این به بعد برنامه ریزی کنه و چند روز قبلش پولش و کادوش رو تهیه کنه...هرچیزی به وقتش خوبه...
واسش از بیبی کیک شکلاتی خریدیم و شام رو با دوست مهر چهارتایی بودیم و کلی خوش گذشت...
قلبا مهررو خیلی دوس دارم و خوشحالم رابطم باهاش انقدر خوبه و واقعا از ته دل میخاستم دلش شاد بشه...
فرصتی نشده بود تابحال باهم بیرون بریم چهارتایی و حالا فرصتش شدشب خیلی خوبی بود!واقعا خوش گذشت ...
یکی از دوستای مهر واسش یه انگشتر گرفته بود که عاشقش شدم خیلی خوشگل بود و میخام پیدا کنم شبیهش رو بخرم
اون شب چندمورد موند تو دلم که یادم رفت به هی بگم از اونجایی که من هرچیزی که باید بگم رو میگم...البته کاملا فهمیدم که همش بی قصد و قرض و از حواسپرتی بوده اما حسمو دوس دارم بنویسم...

اولیش اینکه کیف کردم هی بارها گفت که همه فکرش با شی بود این برنامه و مستقیم و غیرمستقیم ازم بارها تشکر کرد...هی عزیزم خودت خوبی
دومی اینکه عاشقتم که جلوی بچه ها یاداوری کردی نوزدهمین ماهمونه...خیلییییی بهم حس ارزشمندی دادیولی دلم میخاست توهم با یه گل،کادو یا نامه منو جلوی اونا سورپرایز میکردی

اما وقتی اونروز دیر شده بود و هی دیر رسیده بود و عجله داشتیم و هی یه استرسی به من میداد و بین حرفاش وقتی میخاستیم از بی بی کیک بخریم  و به شوخی هم گفت:"تو خودت دلت کیک شکلاتی بی بی میخاد گفتی ازاینجا بگیریم" حرفش برام سنگین بود و این درحالی بود که من از یه هفته قبلش ذوق داشتم و حتی از مهر پرسیدم که مطمئن شم دوس داره کیکی بی بی ، هی که اینو گفت احساس کردم چقد بدبختم و فک کردم که کاش اصن نمیگفتم از بی بی بگیریم و میذاشتم خودش از هرجا میخاد بخره تا همچین فکری نکنه....آخه من که اگه کیک بی بی بخام که خودم پول دارم بخرم ! اگه هر دفعه به هی میگم من اینو هوس کردم یا اونو برای خودم کار سختی نیست تهیه ش،میخام باهم باشیم و خوش بگذرونیم ... هی این اخلاقم رو خوب میشناسه و من برای خودم از بهترینا دریغ نمیکنم و هیچ وقت دوس ندارم برم یه رستوران انچنانی با دوست پسرم که کلی خرج بیفته چون دوس پسرمه (من از داراییش خبر ندارم و اینکه خدا رو خوش نمیاد ، شوهر با دوس پسر فرق داره...پسری که خودش بخاد و بکنه و داشته باشه فرق داره )ولی خدا میدونه وقتی خودم با دوستام میرم بیرون شاید میزی که میرم یا رستورانی که میرم یه شب صدوپنجاه هزارتومن هم خرج کنم....
اینکه اون شب وقتی میخاستیم از در رستوران بریم بیرون یادش رفت اول صب کنه من برم و بعد خودش بره و در داشت بسته میشد که خودم گرفتمش و خود هی هم گفت ببخشید اما من بااینکه فهمیدم حواسش نبوده اما احساس کردم منو ندیده و وقتی برخلاف همیشه که بهم تعارف میکنی از کیک یا غذا ببرم خونه اون شب یادت رفت بهم بگی شی کیک ببر یا غذا ببر این حسم یه کم بیشتر شد
و تو انتخاب غذا اون شب هی اجازه نداد که هر کس شاید بخاد یه پرس جداگانه سفارش بده و جوری گفت که با توجه به اینکه میزبانه مهموناش با اینکه خودمونی بودیم اما حتما باید اصرار میکرد که هر کی جدا غذا بگیره اما لفظ کلامش جوری بود که هر دو نفر یه پرس غذا بخورن بااینکه مطمئنم ماها خودمون چون زیاد بود دوتا یکی میگرفتیم اما هی باید تعارفش رو هم میکرد