همه ذوق و شوقم این بود که هرجوری شده مهر رو خوشحال کنم....دوس داشتم سورپریز شه.... با هی برنامه ریختیم و روز تولدش برابر نوزدهمین ماه دوستیمون واسش تولد گرفتیم...دلم میخاست هی هم کادوش رو همون شب بهش میداد و هی باید از این به بعد برنامه ریزی کنه و چند روز قبلش پولش و کادوش رو تهیه کنه...هرچیزی به وقتش خوبه...
واسش از بیبی کیک شکلاتی خریدیم و شام رو با دوست مهر چهارتایی بودیم و کلی خوش گذشت...
قلبا مهررو خیلی دوس دارم و خوشحالم رابطم باهاش انقدر خوبه و واقعا از ته دل میخاستم دلش شاد بشه...
فرصتی نشده بود تابحال باهم بیرون بریم چهارتایی و حالا فرصتش شد

شب خیلی خوبی بود!واقعا خوش گذشت ...
یکی از دوستای مهر واسش یه انگشتر گرفته بود که عاشقش شدم خیلی خوشگل بود و میخام پیدا کنم شبیهش رو بخرم

اون شب چندمورد موند تو دلم که یادم رفت به هی بگم از اونجایی که من هرچیزی که باید بگم رو میگم...البته کاملا فهمیدم که همش بی قصد و قرض و از حواسپرتی بوده اما حسمو دوس دارم بنویسم...
اولیش اینکه کیف کردم هی بارها گفت که همه فکرش با شی بود این برنامه و مستقیم و غیرمستقیم ازم بارها تشکر کرد...هی عزیزم خودت خوبی

دومی اینکه عاشقتم که جلوی بچه ها یاداوری کردی نوزدهمین ماهمونه...خیلییییی بهم حس ارزشمندی دادی

ولی دلم میخاست توهم با یه گل،کادو یا نامه منو جلوی اونا سورپرایز میکردی

اما وقتی اونروز دیر شده بود و هی دیر رسیده بود و عجله داشتیم و هی یه استرسی به من میداد و بین حرفاش وقتی میخاستیم از بی بی کیک بخریم و به شوخی هم گفت:"تو خودت دلت کیک شکلاتی بی بی میخاد گفتی ازاینجا بگیریم" حرفش برام سنگین بود و این درحالی بود که من از یه هفته قبلش ذوق داشتم و حتی از مهر پرسیدم که مطمئن شم دوس داره کیکی بی بی ، هی که اینو گفت احساس کردم چقد بدبختم و فک کردم که کاش اصن نمیگفتم از بی بی بگیریم و میذاشتم خودش از هرجا میخاد بخره تا همچین فکری نکنه....آخه من که اگه کیک بی بی بخام که خودم پول دارم بخرم ! اگه هر دفعه به هی میگم من اینو هوس کردم یا اونو برای خودم کار سختی نیست تهیه ش،میخام باهم باشیم و خوش بگذرونیم ... هی این اخلاقم رو خوب میشناسه و من برای خودم از بهترینا دریغ نمیکنم و هیچ وقت دوس ندارم برم یه رستوران انچنانی با دوست پسرم که کلی خرج بیفته چون دوس پسرمه (من از داراییش خبر ندارم و اینکه خدا رو خوش نمیاد ، شوهر با دوس پسر فرق داره...پسری که خودش بخاد و بکنه و داشته باشه فرق داره )ولی خدا میدونه وقتی خودم با دوستام میرم بیرون شاید میزی که میرم یا رستورانی که میرم یه شب صدوپنجاه هزارتومن هم خرج کنم....
اینکه اون شب وقتی میخاستیم از در رستوران بریم بیرون یادش رفت اول صب کنه من برم و بعد خودش بره و در داشت بسته میشد که خودم گرفتمش و خود هی هم گفت ببخشید اما من بااینکه فهمیدم حواسش نبوده اما احساس کردم منو ندیده و وقتی برخلاف همیشه که بهم تعارف میکنی از کیک یا غذا ببرم خونه اون شب یادت رفت بهم بگی شی کیک ببر یا غذا ببر این حسم یه کم بیشتر شد

و تو انتخاب غذا اون شب هی اجازه نداد که هر کس شاید بخاد یه پرس جداگانه سفارش بده و جوری گفت که با توجه به اینکه میزبانه مهموناش با اینکه خودمونی بودیم اما حتما باید اصرار میکرد که هر کی جدا غذا بگیره اما لفظ کلامش جوری بود که هر دو نفر یه پرس غذا بخورن بااینکه مطمئنم ماها خودمون چون زیاد بود دوتا یکی میگرفتیم اما هی باید تعارفش رو هم میکرد