عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

این روزا

دقیقا پونزده روز دیگه پاییز میاد و عجیب ذوق دارم...من عاشق پاییزم...فصل بارون و بوی نم خاک و هوای گرگ و میش و سوز...باید کم کم رختای تابستونی رو جمع و جور کنم و یه کارایی انجام بدم...هی هم مرخصیش تموم شد و پنج شنبه صب اولین روز پستش بود و روز جمعه ظهر اومد خونه...پنج شنه مامان و بابا رفتن مسافرت،مادام و موسیو همیشه خدا باهمن!بعدش عصری دخترعمواینا اومدن واسم تولد گرفتن...یه کیک کوچولو و خوراکی و خوش گذرونی و جمعه هم هی رسید خونه اما چون ماشین نداشت من تنها بودم و وقتی دیدم ساعت 8هفته و دلم گرفته خاستم برم پیاده روی که دخترعمو زنگ زد که اش رشته داریم بیا پیش ما و رفتم اونجا...بعدشم هی بهم قول داده من رو ببره "مدرسه موش ها"انقد دلم میخاااااااااااد!دیگه هی که الان سر پستشه و  منم سرکارم و استراحتمه:)

تولد خانوادگی

روز تولدم یازده شهریور پا به بیست و سه سالگی گذاشتم...خدایا شکرت بابت داده و نداده هات...روز تولدم سر کار بودم و عصر که اومد ویکی دوساعت بعدش هی رفت خونه میلاد تا بگرده بلکه کارتش تو ماشین اون جا مونده باشه...خلاصه هی رفت و تا یکی دوساعت بعدش هنوز ماشین دست بابای میلاد بوده و خونه نیومده بوده و منم خونواده واسم تولد گرفتن و کیک و کادو و اینا و بعدش هدیه اومد بریم بستنی خوری و وقتی برگشتم خونه هی مسج داده بود که امشب میره خونه اون یکی دوستش بمونه و کارتشم پیدا نشده دیگه هی رفت اونجا منم خونه بودم و کیک خوردیم و شام با هی خوردیم و یه ذره عکس بهش نشون دادم از تولد خونوادگی و گفت که میلادم اومده خونه دوستش و کارتشم پیدا شده تو ماشین میلاد و دیگه یه خرده حرف زدیم و من خوابیدم...

اما دیشب با هی حرف زدم...حرف که نه تو مسج...به هی گفتم هی من از دوستات میترسم و دلیلش رو میدونم!راستش دوستای هی هیچ وقت دوس دختراشون رو تو جمع ها نمیارن و من فک میکنم چون اونا خیلی گیر میدن و رو دوس پسراشون صد برابر من حساسن!و دوستای هی اگه دوس دخترشون باشه ازادی عمل ندارن...!مثلا من میگم قلیون کشیدن و الکل خوردن جز تفریحاته پسراست در حد تعادل اما بیشتر از اون تو ذهن من به عنوان ادم احمق تلقی میشه!!!کشیدن سیگاری و گُل و نمیدونم این کوفتا که کاملا ضرره با روحیات من جور درنمیاد و من هیچ وقت ادم لاابالی و احمق رو انتخاب نمیکنم...دوستای هی تفننی اینارو دارن...سه تاشون سیگاری هستن اما هی سیگار نمیکشه اما من میگم یه ادم رو از دوستاش میشناسن...من وقتی هی انقدر با دوستاشه طبیعتا نگرانم،بهرحال کنار اونا حتی یه پک...یه بار کلا با تفریحاشون حال نمیکنم...از طرفی شوخی که میکنن یه چیزایی میگن که من معذب میشم از توجه و محبت هی به خودم...وقتی هی یه کاری برام میکرد از عشق انقدر شوخی میکردن که کوفتم میشد!ولی اینارو نمیشه کاریش کرد...اینا ویژگی و خصلتشونه...ولی واقعا از دوستای هی میترسم و هر وقت هی باهاشونه دلم ناارومه...
به هی گفتم راست و مرد و مردونه بهم بگو اگه اهل این چیزا هستی تا تکلیف خودم رو بدونم و حس میکنم در اینده که رابطم با هی جدیتر شه دوستاش و رفت و امد هی باهاشون اعصابمو بهم خواهد زد...از طرفیم نمیخام چون هی میدونه بدم میاد ازم قایم کنه...

امروز پا به 23 سالگی گذاشتم:)

وقتی واست تولد سورپرایزی میگیره...درست شب تولدت♥


مرسی عشق:*


خدایای مچکرم...میام و همه چی رو تعریف میکنم:)

تولد سورپرایزینگ...

خیلی خوش گذشت...کلی خوراکی خوردیم و خندیدیم و دور هم بودیم...دوستای هی که سه تا داداششن و یکی از دوستاشون محمد که مارو اورد و دوتا دوستای من شیما و پریا...کلی تو استخر اب بازی کردن و خلاصه منم خیس کردن...خیس اب شدم...درسته که دوستای هی پسرای خوب و چشم پاکین اما من واقعن معذب بودم که جلوی اونا لباسم به تنم چسبیده بود و حس خوبی نداشتم و هی بهم بلیزش رو داد که بپوشم...اینکه بلیزش گشاد و بلند بود خیالم رو راحت کرد...من تو مهمونیا کوتاه میپوشم اما فرق داره این...خلاصه خیلی راحت شدم که لباسم اینطوریه و جلوی اون همه پسر مجبور نیستم با لباس چسبیده به تنم بچرخم!
هی متوجه نشد من معذبم اما خب خیالم راحت شد که لباس رو پوشیدم...واسم کیک و شمع روشن کردن و عکس و رقص و خنده و هی کادوم رو داد...یه تاپ حریریه سبز با شلوار کتون رنگی و خوشگل که خیلی دوس داشتنین♥مرسی هی...
من شخصیت خاصی دارم...در عین امروزی بودن و شیطنت و شیک بودن خیلی خیلی به یه چیزایی اهمیت میدم...مثلا اینکه با هی برم تو اب تو جلوی دوستاش واسم خوب نیست هر چقدرم باهاشون دوست باشم...اینکه حتی اگه هی هم ایراد نگیره اما جلوشون هر جوری بگردم معذبم میکنه و بابام یکی از بزرگترین افتخاراش تو تربیت دخترش حیاست...بابا خیلی به حیای من ایمان داره و من هر جایی باشم میدونم باید چطوری باشم...اونجا هم نه هی ایراد میگرفت نه بابام بود که ببینه خیلی کارا میشد بکنم اما این تو ذاتمه...خلاصه اینم از این و اخر شب هم هی با ما تا وسط را اومد و سرم رو شونش بود...فقط کارت عابرش گم شد.

هی عزیزم مرسی از همه زحمتات واقعن♥♥♥امروز واقعا برام بیاد موندنی تریییییییییینه:*