روز تولدم یازده شهریور پا به بیست و سه سالگی گذاشتم...خدایا شکرت بابت داده و نداده هات...روز تولدم سر کار بودم و عصر که اومد ویکی دوساعت بعدش هی رفت خونه میلاد تا بگرده بلکه کارتش تو ماشین اون جا مونده باشه...خلاصه هی رفت و تا یکی دوساعت بعدش هنوز ماشین دست بابای میلاد بوده و خونه نیومده بوده و منم خونواده واسم تولد گرفتن و کیک و کادو و اینا و بعدش هدیه اومد بریم بستنی خوری و وقتی برگشتم خونه هی مسج داده بود که امشب میره خونه اون یکی دوستش بمونه و کارتشم پیدا نشده دیگه هی رفت اونجا منم خونه بودم و کیک خوردیم و شام با هی خوردیم و یه ذره عکس بهش نشون دادم از تولد خونوادگی و گفت که میلادم اومده خونه دوستش و کارتشم پیدا شده تو ماشین میلاد و دیگه یه خرده حرف زدیم و من خوابیدم...
اما دیشب با هی حرف زدم...حرف که نه تو مسج...به هی گفتم هی
من از دوستات میترسم و دلیلش رو میدونم!راستش دوستای هی هیچ وقت دوس
دختراشون رو تو جمع ها نمیارن و من فک میکنم چون اونا خیلی گیر میدن و رو
دوس پسراشون صد برابر من حساسن!و دوستای هی اگه دوس دخترشون باشه ازادی عمل
ندارن...!مثلا من میگم قلیون کشیدن و الکل خوردن جز تفریحاته پسراست در حد
تعادل اما بیشتر از اون تو ذهن من به عنوان ادم احمق تلقی میشه!!!کشیدن
سیگاری و گُل و نمیدونم این کوفتا که کاملا ضرره با روحیات من جور درنمیاد و
من هیچ وقت ادم لاابالی و احمق رو انتخاب نمیکنم...دوستای هی تفننی اینارو
دارن...سه تاشون سیگاری هستن اما هی سیگار نمیکشه اما من میگم یه ادم رو
از دوستاش میشناسن...من وقتی هی انقدر با دوستاشه طبیعتا نگرانم،بهرحال
کنار اونا حتی یه پک...یه بار کلا با تفریحاشون حال نمیکنم...از طرفی شوخی
که میکنن یه چیزایی میگن که من معذب میشم از توجه و محبت هی به خودم...وقتی
هی یه کاری برام میکرد از عشق انقدر شوخی میکردن که کوفتم میشد!ولی اینارو
نمیشه کاریش کرد...اینا ویژگی و خصلتشونه...ولی واقعا از دوستای هی میترسم
و هر وقت هی باهاشونه دلم ناارومه...
به هی گفتم راست و مرد و
مردونه بهم بگو اگه اهل این چیزا هستی تا تکلیف خودم رو بدونم و حس میکنم
در اینده که رابطم با هی جدیتر شه دوستاش و رفت و امد هی باهاشون اعصابمو
بهم خواهد زد...از طرفیم نمیخام چون هی میدونه بدم میاد ازم قایم کنه...