عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

روز قبل از تولد

وقتی شنبه شب بیرون بودیم شیما دوستم تعریف میکرد به تازگی چند ماهیه با همین پسری که دوست هی هست و تولدش بود صمیمی تر شده و مرتب در ارتباطن و وایبر و مسج و اینا و این در حالیه که این آقا دوس دختر داره...البته اینم بگم که شیما و همه میدونیم و رابطه اینا فقط به قول خودشون رابطه "فقط دوستانس"!!!! اما من رابطه فقط دوستانه رو چیز دیگه شنیدم...اینکه هر روز در ارتباط باشی چیز دیگه ایه...اتفاقن شب که برگشتم به هی گفتم که چقدر اینطوری بده!!!اما هی گفت اونا فقط دوستن و نیتشون چیزی نیست اما به نظر منم نیتشون بد نیست اما کسی که دوس دخدر داره حتی اگه نیتی هم نداره روابطش چهارچوبه دیگه ای داره....و اینجا من از دوست خودم نارحتم که چرا؟!!
خلاصه روز یکشنبه شروع شد و صب روز یکشنبه هی گفت فردا میگم محمد تو رو با بچه ها بیاره ... و من شدیدا بهم برخورد!!!که چرا هی نمیاد دنبالم؟چرا هی منو زودتر نمیبره....هی گفت ماشین خرابه و میخام برم خرید و اینا....خیلی نارحت شدمخیلی!!!!!!!و عصری هی گفت من میرم پاسگاه یه کاری دارم انجام بدم و از پاسگاه مسج داد که میره خونه میلاد دوستش که راضیش کنه دوشنبه از اولش بیاد باغ چون گفته بود کار داره...و منم رفتم بله برون هدیه دوستم که تک بچه س و من مثل خواهرشم واسش ....کم باهمیم اما رابطمون عمیقه...تو مدتی که من بله برون بودم و اونم چه بله برونی!!!!!!!!!وای باید یه پست جدا تعریفش کنم! اون وسطم پسرعموی بزرگ هدیه مشخص بود به زودی یه چیزی به مامان هدیه از من میگه و داییش که دوسال قبل ازم خواستگاری کرده بود مجدد فیلش یاد هندستون کرده بود ازم کلی تعریف کرد و خواست باهاش برم بیرون که بهش گفتم که "هومن خان شرمنده من دوس پسر دارم..."قیافش دیدنی بود!خیلی پکر شد ...تو مهمونی از هی خبر نداشتم و خط تلفنا هم مشکل داشت و هی بعدش مسج داد که از اونجا میره والیبال...من ساعت 11 رسیدم خونه و هی هنوز برنگشته بود خونه!خلاصه حسابی کفری بودم...مخصوصن وقتی اخر شب زنگ زد و گفت که من به پریا زنگ زدم ... کفرم درومد!چون دلیلی ندیدم هی بهش زنگ بزنه وقتی من به پری گفتم...خیلی اصابم خرد بود!!!

شبم وای فای خونه هی قطع بود و خلاصه دوشنبه هی رفت خرید کنه و با دوستاش چهارتایی برن باغ منتظر ما و وقتی محمد یه جوری حرف زد که دنبالم نمیاد خیلی حالم بد شداول فک کردم هی که به محمد گفته دنبال شی برو پس حتما گفته جلوی خونه اما از طرفی گفتم محمد وظیفه نداره بیاد دنبالم!!!وظیفه هی بود اما محمد داره لطف میکنه و من رفتم جلو در خونه شیما منتظر...تازه شیما که دوست عادیه اون اقا بود واسش دسته گلم خریده بود!!!!!!!!اینو دیگه باید دوس دختر  اقا می دید تا ببینیم ایا اونم قبول میکنه یا نه؟یه کیکم براش به من گفتن گرفتن...تولدش چند روز پیش بود دیگه...تازه شیما بهم گفت:"دیشب هی بهم زنگ زده و گفته بیاین باغ...اگه خواستی نسا خواهرتم بیار و کلی گفتیم و خندیدیم" دیگه اینو که شنیدم یه لحظه اشک تو چشمم جمع شد و با خودم گفتم "هی به من پارسال قول داده بود...چرا؟"تو راه اولش پشت عینک دودیم کلی اشکام پایین اومد اما یه لحظه گفتم "ولش کن...کسی که زیر قولش زده رو دیگه نمیتونم کاریش کنم!!!"همونجا اشکامو کنترل کردم و خلاصه تو راه گفتیم و خندیدیم و منم واقعا از هی نارحت بودم...خیلی!این چند روز جمع شده بود رو هم و داشتم دیوونه میشدم و همشم به هی غر زده بودم و دیگه تصمیم گرفتم بی خیال شم ...

اینکه هی اون شب تا سه بیرون بود...اینکه شنبه اون اخلاق و حرف شیما منو یاد شهریور پارسال و دردی که پارسال بوجود اورد انداخت که باز داره تکرار میشه ... اینکه یکشنبه بازم هی تا دیروقت بیرونه و همش با دوستاشه و اسمشه مرخصی برای من گرفته اما فقط صب جمعه چهار ساعت باهم بودیم و دوشنبه هم اگه من هستم دوستاشم هستن  و اما از روزی که اومده هر روز با دوستاشه...اینکه دنبالم نمیاد و دوستش قرار منو ببره....اینکه زنگ زده بود به پریا و علیرغم اینکه من دعوت کردم اونم دعوت کرده بود!!!و ...خلاصه خیلی اعصابم داغون بود!و زنگ زدنش به شیما!!!
من قبلا اینقدر حساس نبودم و نمیدونم اشکال از کجاس که اینطور حساس شدم!بیشتر قضیه پارسال ذهنم رو خراب کرد!وگرنه تا قبلش خیلی راحتتر بودم...
ولی وقتی جلوی در باغ رسیدیم و بچه ها تولدمو تبریک گفتن و هی هم دیدم اروم شدم...خیلی ارومتر...گفت که تمام این غر زدنات و دیر اومدنای من واسه تولدت بود که سورپریزت کنم...

مختصری از سفر و جمعه و کوه و ...

من هفته پیش رفتم دبی...و پنج شنبه برگشتم...سفر کوتاه و پرخوراکی...هر شب با خانواده دایی ها رستوران بودیم و روزا هم عضیاش رو میرفتم دفتر دایی ها و بعضی هم با دختردایی و دوستاش میرفتیم خرید و سینما و کافه...خیلی خوش گذشت و این وسط دوتا خواستگار هم پیدا شد...یکی همسایه دایی ها که برادر دومادشون که لبنانی بودن و فوق العاده موقعیت خوبی داشت و یکی هم پسر دوست دایی اینا...این اقا لبنانی رو روز دوم وقتی اماده شدیم بریم خرید دیدم و بعد به مادرش گفته بود که به زندایی گفته بود و پسر دوست دایی هم تو دفتر دیدم و بخاطر کارای دفتر  شمارم رو گرفته بود تا در دسترس باشم  و تا وقتی تو ایران رسیدم خونه چند بار مرتب زنگ زد...تو فرودگاه دبی کلی کمک کرد و تو فرودگاه ایران تا هواپیما نشست اولین زنگ رو زد و مطمئن شد رسیدیم،خب من رسمی صحبت میکردم اما اون انگار وظیفش بود اما متوجه شدم که از احساساتشه...بعد خودم به هی زنگ زدم که بگم رسیدم و هی داشت میرفت والیبال با دوستاش...بعد وقتی چمدونا رو گرفتیم دوباره پسره زنگ زد که "چمدنا رو گرفتید؟مشکلی نبود؟تاکسی هست یا کسی میاد؟"از شانس ما تاکسی نبود و پسره از دبی زنگ زد به رانندشون که تو فرودگاه تاکسی داره و یه تاکسی برامون فرستاد و وقتی رسیدیم خونه رانندهه گفته بود و مجدد زنگ زد و من تشکر کردم و گوشی رو دادم به مامانی...و این درحالی بود که هی تو زمین والیبال بود،خب من توقعم از هی بود اما خب دیگه.
خلاصه ساعت 9 رسیدیم خونه و منتظر بودم حالا که به هی گفتم من رسیدم خونه از والیبال سریع بیاد خونه اما ساعت 11 شب گفت من میرم بچه هارو برسونم بیام و بعد یه مقدار بعدش گفت:میرم یه نیم ساعت خونه میلادینا بشینم بعد بیام...خلاصه ساعت دوازده اینطورا با زنگ من اومد خونه....این درحالی بود که روز قبلش هم تا ساعت سه صب با اونا بوده و تازه هم رو دیده بودن...صب روز جمعه با وجود خستگی زیاد اما به عشق دیدن هی پاشدم و صب رفتیم کوه و هی سر راه شیرکاکائو خرید و صبونه نخوردیم و کلی کوه بودیم و خوش گذشت اما تو راه بهش نارحتیم رو گفتم ... سوغاتی هی یه کاپشن سرمه ای بود که خریده بودم که خداروشکر تنش شد...بعد موقع برگشتن دوس داشتم بیشتر باهم باشیم اما ماشین رو خونه میخاستن و بعد از خوردن ابمیوه برگشتیم خونه.
جمعه عصری هم هی رفت خونه بابابزرگش هم دیدنش هم واسه کارشون و اخر شبم رفتن برای کار که تا ظهر فرداش نبود خونه...منم عصر جمعه خونه بودم و مامان گفت زندایی گفته پسر آقای ---- خیلی ازت خوشش اومده و واسه مامان تعریف کردم اما به هی هیچی نگفتم، دوس ندارم این چیزا رو بگم.
روز شنبه ظهر هی از سر کار رسید و یکم خونه بود و بعد گفت میره برای تولد دوستش کادوش رو بده و تبریک بگه و بعد بره خونه بابابزرگش که وسایلی که جمعه برداشته بود رو تحویل بده...منم یهو دوستام پری و شیما که خیلی وقته باهاشون رابطه ای ندارم بهم زنگ زدن که بریم بیرون و زیاد دلم نبود برم اما رفتیم و نشستیم و ابمیوه خوردیم و خوراکی و کلی از قدیم گفتیم و اونا از اتفاقاشون گفتن و منم که هی بهم جمعه گفته بود دوشنبه میخاد جمع شیم بریم باغ دوستام رو دعوت کردم برای باغ اما میدونستم یه روز دیگه با هی دوتایی تولد منو میگیریم...

ادامه دارد...

این روزا

پنج شنبه شب خونه مهسا اینا،مهسا مهمونی گرفته بود و کلی خوش گذشت...ولی اخر شب چون دیدیم کلی باید کمک کنیم و همه صندلیا رو جمع و جور کنیم و کلی کار هست و شلوغه به محمد داداش مهسا گفتیم ما رو بیاره خونه مامانی...کلیم خوراکی برداشتیم و اومدیم...تا رسیدیم به هی زنگ زدم و حالش رو پرسیدم و یه ذره حرف زدیم و قطع کردم...تا ساعت 3 صب با ساناز و مهسا بیدار بودیم حرف زدیم کلی خوراکی خوردیم....هی هشت صب جمعه اومد خونه و منم از هشت تقریبن بیدار بودم دیگه و قرار شد مهسا و ساناز بعد از ناهار که رفتن هی بیاد دنبالم و ببینمش...کلیم ذوق داشتم که واسش از خوراکیای مهمونی دیشب ببرم و همه رو اماده کرده بودم...صبونه مفصل درست کردم و دخترا پاشدن و بعد از صبونه نشستیم چایی خودیم و حرف زدیم...من روابط فامیلی رو خیلی بیشتر دوس دارم و واقعا خداروشکر که دخترعمو دارم...و تو سن و سال همدیگه ایم...اما بعضی وقتا کارامون انقد زیاده دیر هم رو میبینیم...خلاصه یکم دردودل کردیم و هی هم ساعت 12 اینا بود که رفت خونه دوستش میلاد...نزدیکای 4 داشتیم جمع و جور میکردیم خونه رو که هی از خونه میلاد اینا زنگ زد که:"ببخشید ،امروز نمیشه بیام...عمو  قراره بره یه زمین ببینن سمت ویلای حمیدرضااینا و ... نمیشه بیام،ناراحت که نمیشی؟" گفتم:"نه ناراحت چرا؟خب کار داری دیگه...مراقب باش."بعد یه مقدار دیگه صحبت کرد و گفت ایشالله پنج شنبه میام که بریم کوه...که یادم افتاد قرار بود امروز عصر بهش بگم که نیستم...پنج شنبه اخر وقت دایی زنگ زد و پاسپورتم رو ازم گرفت و قرار شد این هفته ویزای فوریم رو بگیرن که برم دبی...چون باید یه سری کار اونجا انجام بدم و از طرفی هم با مامان بزرگ برگردیم اگه اکی بود...بهم گفت ویزاتو شنبه یا یکشنبه میگیرم تا دستت رسید هماهنگ میکنم بلیط بگیری بیای"...به هی گفتم:"احتمالا میرم دبی...اما هر جوریه تا پنج شنبه میام که جمعه برنامه کوهمون سر جاش باشه" اما صدای هی یهو نارحت شد...سرد شد...هر چی پرسیدم هیچی نگفت اما هر جوریه با کلنجار من صداش رو عوض کرد و شد هی سابق...بعد گفت نارحتم که نشده بیام ببینمت و دوس داشتم ببینمت...کلافه ام و از این حرفا...من سعی میکنم بلیطم رو دوشنبه بگیرم که هی رو یکشنبه ببینم اما اگه نشه هم کاری نمیشه کرد...!
مامانم بهم میگفت اگه کار نبود نمیذاشتم بری اما حالا که میری یه پرواز خوب باید بگیری...حالا امروز سر کارم و عصری باید برم و کمکم جمع و جور کنم...
خلاصه هی دورورای نه رسید حوالی خونه و عموش رو رسوند و به من زنگ زد و بعد هم با دوستش رفت که برسونتش به زمین والیبال و یه ساعت و خرده ای بعد رسید خونه...تو راه بعد از اینکه از پیش دوستش برگشت زنگ زد و یه خرده حرف زد و نارحت بود که امروز نشده همدیگرو ببینیم و کلافه بود...بعد ساعت 11 شب رسید و شام خوردیم...یه ذره حرف زدیم و سرش درد داشت و یازده و نیم خوابید...منم که خونه تنها بودم و بقیه مهمونی بودن و من چون ظهر خونه مامانی بودم و گفته بودم عصری میرم بیرون (یعنی با هی)دیگه از ظهرش مامان اینا رفته بودن مهمونی و مامان میگفت اگه نمیخاستی بری میومدی با ما...ولی چون راه دور بود دیگه سخت بود بیان و برگردن...خلاصه منم خوابیدم چون خسته بودم اما داشتم دعا میکردم هی رو یکشنبه ببینم و بعد برم.

کی میتونه اینجوری شادت کنه؟

مدتیه مردی اومده تو زندگیم که زندگیم رو قشنگ تر کرده...مردی اومده تو زندگیم که روز و شبم شده...مردی که همه فکرش دیدن لبخندای منه و من خدارو شکر میکنم که دارمش...همین الان که هی زنگ زد سرکار بودم و از پشت خط سر پست با لهجه یزدی که من خوشم میاد کلی سرحالم کرد و خندیدم...بهم میگه میخام مرخصی بنویسم واسه هفته آینده...یه صب میریم کوه و بعدش میایم سراغ کله پاچه یا اینکه صبونه میبریم بالا...چند روزم با تور بریم کویر یا جنگل...و بعدشم خلاصه این مرخصی شهریور ماه رو میخایم حسابی خوش بگذرونیم....عاشقتم که به فکر جفتمونی و زنگ میزنی واسم تند تند از برنامه ها میگی....وقتی پشت تلفن میخندم قربون صدقممیری و میدونی بیشتر از هر چیزی تو این دنیا شنیدن صدا و حرفات خوشحالم میکنه...وقتی بهت میگم من چیزای لیز تو کله پاچه نمیخورم مثل چشم و تو میگی مثل خودم "گوشتی ای..."میخندم و حس میکنم روزایی که صداتو سر حال میشنوم  انگار دنیا رو بهم دادن

دیروز بعد از سرکار که رسیدم خاله اینا خونمون بودن و دوتایی اماده شدیم و ارنیکا رو گذاشتیم پیش مامانم و رفتیم خرید برای مواد خیارشور درست کردن و خرت و پرت...سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...اول از شهروند شروع کردیم...خاله کلی خرت و پرت خرید و رفتیم چندتا پلاستیک فروشی دنبال ظرف ترشی و مگه پیدا میشد؟خلاصه بعد از پیدا کردن همه وسایل با خاله رفتیم یه جایی تا خاله لباسی که سفارش داده بود رو تحویل بگیره و از قضا که یه هات داگ خوشمزه هم مهمون خاله شدم...وای فوق العاده بود!