چهارشنبه شب که هی زنگ زده بود بهش گفتم که اعضای خونه تا جمعه عصری نیستن و سفر میرن و روز پنجشنبه من و هی همدیگرو دیدیم
یه سره رفتیم فردوسی تا برای هی خرید کنیم ... از قضا که گشتیم و یه شلوا وزشی و پیرهن و شلوار لی و کلی خرت و پرت براش خریدیم و همرنگ شلوارشم از ادیداس کتونی خریدیم و خوشحال از خریدامون ابمیوه خوران سوار ماشین شدیم...البته همین خریدا دو یا سه ساعتی وقت برد و من عاشق پیرهن دکمه خور راه راه هی شدم که تو تنش خیلی خوشگل بود و مثل اقا شده بود که البته اقا هست...اقاتر شد
خلاصه شام رو تو جو خوردیم چون هوس پیتزای استیک کرده بودم و پانزدهمین ماهمون هم اینطور کنار هم بودیم...با هی جلوی در جو تا وقتی نوبتمون شه تو دفترچمون ثبت خاطره کردیم و بعدشم هی من رو رسوند خونه...خدایا شکرت،اینم از پونزده...تو بیست و دو ماهگیمون هی سربازیش تموم میشه
به امید خدا...جمعه هم خونه تنها بودم و جایی نرفتم و مامان و بابا دیشب رسیدن....یعنی شنبه شب...شنبه هم خونه بودم و سرکار نرفتم و هی هم رسید و بعدشم رفت سر ساختمون و بعد رفت خونه دوستش و بعد هم اومد و تصمیم داریم به زودی یه تور کویر یا یه جایی رو جور کنیم و بریم...
دیروز خیلی دلم گرفته بود ،راستش رو بخاید دیگه با دوستام اونطوری که سابق بودم نیستم و خیلی تنها شدم...دوست زیاد دارم اما صمیمی نه...یه الهام هست که خیلی باهم صمیمی هستیم اما دوره، هدیه هم هست و خیلی دوسش دارم اما خب نامزد داره و ادم متاهل یه مقداری فرق داره...هی نقش خودش رو حتی بیشتر برام میذاره و همیشه میگه من واست دوستتم،همسرتم... اما وجود یه دختر کنارم رو خیلی میخام!هی نمیتونه خیلی جاها یه دختر باشه و اون خلا روپرکنه...کاش من یه خواهر داشتم و انقد تنها نبودم حس خلا نداشتم...خوش بحالتون که خواهر دارید...دوستام شیما یا پریا سابقا خیلی باهم خوب بودیم اما بعد سر هر کس یه جا گرم شد و کارو و زندگی و اینا از هم دور شدیم و یه سری حرفای دیگه و اتفاقا فاصله بینمون انداخته...الانم اگه همدیگرو ببینیم خوبیم با هم ولی من دیگه مثل سابق نیستیم...خلاصه که دلم یه خواهر دلسوز میخاد که حسود نباشه...خواهرا حسود نیستن واسه هم...ولی دخترا متاسفانه بعضیاشون اگه دوستت هم باشن خصلت حسادت دارن...
چی بگم...خیلی دلم خواهر میخاد.
سوار ماشین شدیم و ترافیک و ماشین گردی و بعد رفتیم پارک همیشگی و کنارشم پاساژ همیشگی....بعدش تو پاساژ گشتیم و هی شلوار لی پاش کرد و یه مقدار ویترین ها رو دیدیم آخه هی لباس میخاد و یه عینک خیلی خوبم دیدیم و عاشقش شدیم و برق ذوق تو چشای هی بود که بخردش و تصمیم گرفتیم هی یه روز بیاد بریم اول عینک رو بخریم که فوق کلاسیک بود و شیک بعدم شلوارایی که میخاد و خلاصه خرید کنیم برای هی جان با سلیقه من و خودش
تا هوا تاریک بشه دوتایی زیر درختا رو نیمکت یه مقداری از کار حرف زدیم و هی داشت تعریف میکرد که پدرش دیگه تصمیم به ساخت و ساز نداره و اگه خدا بخاد به زودی میخان با کمک سود اخرین ساخت و سازشون برن تو کار ذوب اهن و در نتیجه در سال های اینده حضور هی هم اهمیت داره چون هی کار خیلی بلده و فوق العاده باهوش و تواناست پس به نظر رفتن به المان کار بیهوده ای میشه وقتی تو کشور خودش بهش احتیاج دارن و میتونه تلاش کنه و بهتر باشه و در نتیجه اگه قرار بر رفتن باشه ایشالله بعنوان سفر گردشی میریم یا خیلی سال بعد برای مثلا سرمایه گذاری...یه جورایی این خیلی خوشحالم میکنه که هی تو کشور خودمون هست و اینجا ایشالله تو کشور خودمون هستیم و با همه سختی ها اما اینجا الان برامون منفعت بیشتری خواهد داشت...بازم هر چی مصلحت باشه...بعدشم رفتیم شام سالاد و سیب زمینی خوردیم اما من و هی سیب زمینیش رو دوس نداشتیم...تازشم هی برام پاستیل خرید
تو برگشت هم کلی خوب بود و یه بغل محکم و راه پله پارکینگ و آسانسور خاطره شد...برنامه سفر ترکیه سه شنبه رفتنم مشخص میشه و باید دید چی میشه هر چند که مامان بعد از سقوط دلش راضی به رفتن نیست.
بستنی
فالوده خوردیم و عکس گرفتیم و کلی خوش گذروندیم...از نزدیک پاسگاهش و
نشونم داد و بعدشم گفت:"شی...اگه الانا شرط صبونه میبندیم اما نمیشه
بریم،بدمینتون بازی نمی کنیم یا برنامه نمیذاریم بخاطر محدودیت تایم منه که
فقط یه بعداز ظهر خونه ام...سال گذشته که سرباز نبودم رابطمون انقد صمیمی
نبود و حالا که صمیمه سربازی محدودمون میکنه اما ایشالله بعد از این سربازی
فرصتامون زیاده و من و تو کلی راه داریم باهم..."هی راست میگه و حق با هی
هست...بعدشم هی گفت تقریبن هفت ماه دیگه تموم میشه سربازی و واقعا خدارو
هزارمرتبه شکر...بعدش من گوشی سونی نیما و ازش خریدم و کلی عکس خوب خوب
باهاش داریم...شام و تو دی خوردیم...غذای مورد علاقمون و بعدشم پیش بسوی
خونه ما چون دیگه دیر بود...